Saturday, January 19, 2008

پدر


حال که بیش‌تری
بیش‌تر
هستم
.
سال به تجسم گذشت و فراتر نرفت. تکرار شد، نادیده گرفته شد، به یاد آورده شد، یگانه شد و فراتر نرفت.. مکالمه برقرار می‌شود. او جواب می‌دهد. جایی دیگر است. سالی گذشت. و هنوز، جایی دیگر است. در این‌جا، دیگر، به همان تبدیل می‌شود؛ وقتی این‌جا نیست، هر جای دیگری همان جای دیگر است.. دیگر هر چه دیگرتر باشد، همان‌تر است.. گویی زمان ضمیمه‌ای بیش نباشد. گذشته: مکالمه برقرار می‌شود؛ او این‌جا نیست، چون نباید باشد، نه چون نمی‌خواهی باشد. حال: مکالمه برقرار می‌شود؛ او این‌جا نیست چون نمی‌خواهی و نباید این‌جا باشد. یک لایه فروتر.. مکالمه برقرار نمی‌شود. چون می‌خواهی، هنوز، و نباید، هنوز که این‌جا باشد. مولفه‌یی دیگر وارد می‌شود؛ آسمان از حجم زمینی جدا می‌شود؛ بازگشت به الفبا؛ او اینجا هست. چه باشد و چه نباشد. او فراتر از جنسیت است. چه مونث باشد و چه نباشد. او غایت است. چه مقدمه باشد و چه نباشد.. و باز هم فروتر؛ این خودآگاهی وجود دارد که او این‌جا نیست؛ او به اندازه‌ی همین خودآگاهی هست و حضور دارد.. نه.. نمی‌شود این‌طور نامنظم ذهن‌پردازی کرد. شاید خاطره‌ای بهتر از هر تمهید دیگری باشد؛ کسری از ثانیه که چشمانش را می‌بندد.. دستت بر رستنگاه موهای بالای پیشانی‌اش.. اراده نقض شده.. تملک نقض شده.. عدم تملک نقض شده.. و مکان و زمان.. و جان.. و جان. در مقیاسی بزرگ‌تر، شاید در کسر ثانیه مانده باشی. این‌که بعد از این مدت و این اتفاقات و سیر و سفرها هنوز در جای اولی، شاید برای این است که نتوانسته‌ای از لحظه خارج شوی. و دلیل آن‌که مکالمه برقرار نمی‌شود، آن باشد که به همان نسبت هنوز در آن حل نشده‌ای. راه معمول این است که از حل شدن یا حتا سایش به آن خودداری کنی و همزمان به لحظه نگاه کنی یا حتا بسته‌بندی‌شده جایی مطمئن بگذاری اش.. ولی.. به این ولی هم نمی‌شود دل بست
.
.
.
عرصه تنگ شده، سخت شده.. سختش است.. می‌ترسد.. نگران است.. کم آورده.. این‌ها است و آن نیست. این‌ها است و دیگر آن ملال نیست. بیهودگی نیست. آن آسودگی خاطر نیست که از تفنن بخواهد گاهی پرواز کند. این ترس است. ابتدایی‌ترین و نکوهیده‌ترین ترس.. ترس ِ تن.. ترسی که می‌ترسد بمیرد.. می‌ترسد تنها شود.. کودکی است که از فرط تاریکی چاره‌ای جز مادرش ندارد و می‌ترسد که بترسد.. من از ترس تنها می‌شوم، تو از ملال.. من اجبارن از تن به خیال فرار می‌کنم، تو مصممی که هر شب خواب شوی و هر روز تعبیر ‌شوی.. این‌ها همیشه هست، همیشه بوده.. و آن‌ها.. همیشه بوده.. همیشه هست. مثل جمعه؛ وقتی که پیش آمد و به آن کتاب نگاه کردم.. چه دور بود؛ و بود. گوشی را که برداشتم. چه نزدیک بود؛ و نبود
.
.
.
هر جا رفته‌ام
هر جا نگریسته‌ام
آن‌جا که زمانی بوده
و دیگر نبوده
هر جا تویی
بودن تویی
همان و دیگر تویی
او تویی
رفتن
تویی
.
.
.
هر بار قطعه‌ای، شاید از گذشته، شاید همین حالا، اضافه می‌کنم. آن‌طور که خودم را می‌دیدم، دیگر نمی‌بینم. دیگر، حال، ادامه‌ی گذشته نیست. گویی جزیره‌ای که نمی‌داند نجات پیدا کرده یا همیشه همین بوده و فراموش کرده
.
.
.
فصل یکم
دلم گرفت. ماهی‌های جامع‌الاطراف، لحن گرداندند.. با خنده و دندان‌های محکم ِ پیدا.. هر وقت تظاهر کردم همین‌طور جمله را قطع کن یا برو سر سطر
سطر عوض کردند
ماهی‌های مصنوع النثر
علی کوچک.. مرد بی‌مو.. لبخند محکم.. هیچ نمی‌دانی.. هیچ نمی‌دانی.. هشت سطر را پاک می‌کنم و خاطره‌ای الصاق می‌کنم.. خود را گم نمی‌کنم. ادامه می‌دهم.. قبر، خاطره نیست.. قبر، حالا است. و این چند چمباتمه که از سر وظیفه احساس همدلی می‌کنند. مرد ِ زیبا، لبخند تلخ می‌زند؛ مرد ِ تلخ، لبخند ِ زیبا می‌زند؛ آن شعر را با صدای بلند خوانده‌ام
.
.
.
فصل دوم
این من نبودم که حالا از مقابلم گذشت؟ آن مرد با خودش حرف می‌زند. این مرد با خودش لبخند؛ پیام کوتاه، لبخند می‌زنم، راننده نگاه می‌کند.. نگاه می‌کنم؛ این مرد نگاه کرد.. آن مرد نگاه کرد.. هر دو نگاه کردند.. پیاده‌رو؛ مجنون با خود حرف زد، مجنون با خود راه رفت.. با خود حرف زد.. با کت سبز و شلوار آبی.. با موی کوتاه.. با جنون.. توحید، هنوز یازده و پنجاه دقیقه، هنوز پنجشنبه، هنوز آذرماه.. هنوز تهران.. راننده به جمله‌ها نگاه می‌کند، احداث ِ تونل، ترافیک.. فرمان.. انگشت.. پیچ رادیو.. نگاهش را بر‌داشته. دو زن از پل عابر می‌گذرند. ششصد و هشتاد روز مانده به افتتاح تونل توحید.. مجنون نیست.. مجنون نیست.. خلاص.. یک.. مردی از پل عابر می‌گذرد؛ پل عابر، می‌گذرد.. پروردگار من! همواره تو را سپاس می‌گزارم.. ترمز.. آژیر.. آمبولانس، بوق، یک.. چراغ سبز.. مجنون رفته.. در این لحظه گوش جان می‌سپاریم به کلام وحی.. چراغ ِ دور ِ سبز.. خرس ِ آونگان از شیشه.. چراغ ِ قرمز.. چراغ ِ نزدیک.. صدای دریا.. پسر چتر می‌فروشد، دریا می‌فروشد.. صدا. ساحل. ماهی.. اذان ظهر.. افق.. تهران.. موذن.. مرحوم.. موذن‌زاده.. بوق. بوق. امتداد. الله اکبر. الله.. اکبر.. خرس ِ ثابت.. چراغ سبز.. چراغ ِ نزدیک.. پیام کوتاه.. با خود حرف نمی‌زند.. با خود نمی‌خندد
.
.
.
فصل سوم
و به تو
و به لحن تو
وقتی شعر می‌خوانی و تنها چای می‌نوشند
تنها
چای
می‌نوشم
.
.
.
فصل چارم
بر این غوطه ببخشا.. بر این سکون ببخشا.. این تجسم را و این عذر را بر این معذور ببخشا.. بر این مجبور ببخشا.. شهر بد نیست.. خاطره بد نیست.. بر ما ببخشا.. من از تصادف، من.. ما به ناچار، ما.. زنبور، زنبور.. نیش، نیش.. بر ما ببخشا.. آسمان، آسمان.. ابر، ابر.. بر ما ببخشا.. تابستان، تابستان.. طلایی، طلایی.. بر ما ببخشا.. بهانه، بهانه.. زمستان، زمستان.. بر من ببخشا.. دلتنگ می‌شوم.. خسته می‌شوم.. فراموش می‌کنم.. به یاد می‌آورم.. بر من ببخشا.. با تو زنده‌ ام، با تو می‌میرم، در تو مبعوث.. ببخشا
.
.
.
فصل آخر
آن ِ تو
.
.
.
زین پس را روایت ِ ما بخوان
.
این مرد را هیچ‌گاه ندیدم. پیش از تولدم مرد. قرار نیست صورتش را به یاد بیاورم. قرار نیست صدایش تداعی شود. او یک اسم است که سال‌ها پیش بیمار شده و از بیماری مرده. از بستگان دورم محسوب می‌شود. تنها چیزی که از او می‌دانم این است که آدم خوبی بوده. تصمیم می‌گیرم اسمش را نیاورم.. همین حالا تصمیم گرفتم دیگر چیزی درباره‌اش ننویسم. اگر بنویسم هیچ لطفی نخواهد داشت. تمام چیزی که از او نوشته‌ام به یک اشاره تقلیل پیدا کرده‌ است. تنها و تنها من هستم که سال‌ها بعد با خواندن این سطرها خواهد توانست به یاد ِ آن، اتفاق، بیفتد. ممکن است هیچ‌گاه نتوانم دوباره این سطرها را بخوانم. چه بر سر آن، اتفاق، خواهد آمد؟ آیا من جز گذشته‌ام و آیا تو جز در آینده به تصویر می‌آیی؟ تو را به یاد خواهی آورد؟
.
.
.

1 comment:

Anonymous said...

شاید من بودم /
که رفت