Wednesday, November 07, 2007

همراه


هفده و پنج
.
صدای اره در صدای زنگ می‌پیچد. صدای زنگ گم می‌شود. دهانم را به صورتش نزدیک می‌کنم؛ که صدایش را بشنوم؛ توجه؛ صدایت را می‌شنوم. چرا در را باز نمی‌کنند؟ حتمن صدای اره پیچیده. بگذار در را امتحان کنم. صدا نمی‌گذارد در باز شود. زنگ درست را زده‌ای؟ همسایه کلید دارد. در را باز می‌کند. پشت سرش داخل می‌شویم. باید از پله‌ها برویم؟ حتمن. از پله‌ها بالا می‌رویم. از پاگرد دوم که می‌پیچیم، دو پا پیداست و پایین ِ دری نیمه‌باز. بالا می‌رویم تا صورتش. با چادر نماز ایستاده. نور خانه مهتابی است. نور خانه مهتابی است. زمینه، گیتار، آن پشت، کنار دیوار. صدای اره می‌پیچد. او می‌رود. باید بروم. جایی دیگر عجله دارم. چای باشد برای بعد. او را اینجا می‌سپارم. صدای اره.. دست تکان می‌دهم. خداحافظ. در بسته می‌شود
.
.
.
هفده و سی
.
این ماشین چه مدلیه؟ نمی‌دونم راستش. شما اولین آقایی هستید که می‌بینم این مدلی هستید. این مدلی هستم. جالبه.. جالبید.. شاید اینجا همه بیشتر با موبایل سرگرمن. فقط به نظرم باید زنگ بخوره. نه این‌که عکس بگیره. یا چرا گیم؟ چرا اس ام اس؟ چرا راننده‌ها این‌طور می‌رن؟ می‌دونم.. خیابونای اینجا خیلی شلوغه. نه.. لس انجلس هم شلوغه. شما اینجا نبودین؟ بله. خیلی اینجا نبوده‌م. معمولن دو ماه یک بار می‌آم. هر بار بدتر می‌شه. بله. بدتر می‌شه. ما اینجاییم شما اونجا. چرا اون چراغ چشمک می‌زنه آقای راننده؟ نمی‌شد سبز و قرمز شه؟ خانوم اینجا میدونه. باید چشمک بزنه. جاهای دیگه برید قرمز داره. ولی خیلی شلوغه. چرا شلوغه؟ این یه تیکه اندازه‌ی همه‌ی راه بود. نظرتون راجع به پراید چیه؟ قراضه درستش کرده‌ن. بله. ببینم این همون مدل نیست؟ ولی پشتش نوشته مزدا. علامتش ولی اچ داشت اون. می‌دونم. حتمن هیوندا بوده. خسته می‌شم وقتی خیلی یه جا می‌مونم. شما ناراحت نمی‌شین که؟ نه. خواهش می‌کنم. ولی آقای راننده اگه ممکنه از کنار این کامیون برید کنار. دودش خفه‌م کرد. ناراحت که نمی‌شین شیشه رو بکشم پایین؟ نه. خواهش می‌کنم. دربست نمی‌گیرم. دوست دارم کنار آدما بشینم. من هم. راحت باشین. خیلی وقت بود اینجا نبودم
.
.
.
هفده و پنجاه و هفت
.
زنگ می‌خورد. برمی‌دارم. دو ساعت است که اینجا تنهام. کسی نمی‌آید مرا ببرد؟ گفته‌ام کسی بیاید دنبالت. کسی می‌آید. پس اگر کسی نیامد چه؟ اگر کسی نیامد به من زنگ بزن. همیشه زنگ بزن
.
.
.
هژده و هشت
.
زنگ می‌خورد. از میز فاصله می‌گیرم. پشت در مانده. کلید ندارد. صبر کن دارند می‌رسند. قرار است تا چند دقیقه‌ی دیگر
.
.
.
هژده و یازده
.
عکسی در این لحظه ثبت شده. شامل چنگال، کیک، دهان کاملن باز. چشم‌ها، کاملن بسته. زمینه، تاریک. صدای این‌ها را کسی ضبط کرده که در عکس نیست، مثل کسی که این عکس را گرفته
.
.
.
نوزده و چهل
.
سرش را بین دست‌هایش پنهان کرده. با موهایش بازی می‌کند. سری که نزدیک‌تر شده و صورتی که پیدا نیست. فکر می‌کنم نمی‌شود آدم هم پیدا باشد و هم فکر کند. یا هم نگاه کند و هم فکر کند. چراغ چشمک می‌زند. موهایی که چند سانتی‌متر بلندتر شده‌اند. چند سانتی متر؟ دو بند انگشت؟ دارم فکر می‌کنم؟ دارم رنگش را تشخیص می‌دهم؟ پیشانی پیدا نیست. صورت پیدا نیست. فقط چند تار مو است که مدام دستی رویش کشیده می‌شود. نوازش؟ وقتی فکر می‌کنیم نوازش مفهوم دارد؟ چرا خودم را نمی‌توانم نوازش کنم؟ دارم فکر می‌کنم؟ دارم رنگش را طبقه بندی می‌کنم؟ به رنگ نگاه می‌کنم؟ رنگ می‌بینم؟ به رنگ فکر می‌کنم؟ یا به صافی؟ صاف.. روی پیشانی.. دست روی مو.. مو روی پیشانی.. خلال دست.. مو.. روی چیزی که شاید پیشانی باشد.. دو ثانیه.. شاید سه ثانیه.. به محیط نگاه نکرده‌ام. به میز. به چیزهای روی میز. نگاه نکرده‌ام. فکر هم نکرده‌ام؟ این‌ها رویه نبوده که قلب محیط نباشد؟ من محیط‌‌ ام؟ من محیط‌ ام که به او نگاه می‌کنم؟ یا محیط ام که به جزئی از او نگاه می‌کنم؟ نگاه می‌کنم؟ فکر می‌کنم؟ فکر باید چه طور باشد مگر؟ به فکر فکر می‌کنم؟ حاشا.. من فکر هم نمی‌کنم.. من حتا نگاه هم نمی‌کنم. نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. تقلید می‌کنم. آن‌ها هم کرده‌اند. از کجا؟ تا کجا؟ دستی مویی را نوازش می‌کند. نگاهی نگاهی را. فکری فکری را نگاه می‌کند. نگاهی نگاهی را فکر می‌کند. فکر می‌کنم. فکر می‌کند. پیدا نیستم
.
.
.
نوزده و پنجاه و سه
.
کتاب. کتاب. کتاب. فنجان. قاشق. فنجان. قاشق. بشقاب. چنگال. سیگار. سیگار. زیرسیگاری. گوشی. فندک. شکردان. سس. شیشه. صدف. ماسه
.
.
.
بیست و دو
.
صدای آب و خیابان. عشاق جوان همزمان نگاهم می‌کنند. اتفاق نادری است. همزمانی. صدای آب. صدای خیابان. پیاده‌رو. سنگفرش تمیز. سه مرد میانسال. عشاق جوان. عشاق جوان. درخت. درخت. درخت. ماشین. خیابان. آسمان. پیاده‌رو. کیفم را روی نیمکت می‌گذارم. سیگار و کبریت را بیرون می‌آورم. سیگار را به دهانم می‌گذارم. کبریت می‌کشم. روشن نمی‌شود. کبریت می‌کشم. روشن نمی‌شود. ممنون. با کبریت روشن می‌کنم. ممنون
.
.
.
بیست و سه و چهل
.
دن کیشوت گفت: چنین چیزی ناشدنی است، بلی، می‌گویم ناشدنی است و غیرممکن است که پهلوان سرگردانی بی‌معشوق باشد. برای همه‌ی ایشان عاشق بودن به همان اندازه طبیعی و اساسی است که ستاره داشتن برای آسمان. شما محققا هرگز داستان‌هایی نخوانده‌اید که در آن‌ها پهلوانی بی‌عشق بوده باشد، چون چنان کسی به همان دلیل بی‌عشقی پهلوانی حلال زاده شمرده نخواهد شد بلکه حرام‌زاده محسوب می‌گردد
.
.
.
هفت و سی
.
برگ‌های طلایی. برگ‌های خیس. آفتاب
.
.
.
نه و بیست
.
نگران است. فکر می‌کند دنیا دارد تمام می‌شود. شانه‌اش را تکان می‌دهم. می‌گویم ببین مرا.. همه‌ی این‌ها را بیرون می‌برم و تو بگذار بیرون ببرم. بعد تمام کتاب‌ها را بگرد. حتمن چند تا کم است. ولی قبل از آن بگذار من این‌ها را بیرون ببرم. بعد حتمن هر چه کم بود، کاری ندارم از آن طرف چه کم شود، همه را برایت می‌آورم. کی؟ فردا.. نگو فردا. چرا همیشه می‌گویی فردا. نگران نباش
.
.
.
یازده
.
جانباز است. عکسش را نشان می‌دهد. چهار تا عراقی اسیر کرده بوده‌اند. غذا نداشته‌اند. مجروح بوده‌اند. مجبور شده‌اند عراقی‌ها را با نارنجک بکشند. در عکس مجروحی است که چند نفر دورش را گرفته‌اند و پا ندارد. پا ندارد. بعضی شب‌ها کابوس می‌بیند
.
.
.
شانزده و پنجاه
.
تمام خانه را تعمیر کرده. دسته‌ی یخچال عوض شده. در یخچال را باز می‌کنی. تکراری‌تر از این تصویر وجود ندارد. مردی در یخچال را باز کرد و بدون آن‌که چیزی بردارد آن را بست. سرما و دسته‌ی یخچال؛ خانه را تعمیر کرده
.
.
.
از نگاه خطور می‌ریزد. برق می‌زند. انتظار از گذشته. افسوس از حالا. به یک مشت خاطره دست ‌کشیدن. زنی که ایستاده و پشت سرش یک خانه و یک گیتار پیداست. این را بگذار باشد.. بقیه را ببر. بقیه را می‌بری. از پله‌ها پایین می‌روی. در راه با خود می‌خندی. حواست نیست. حواست نیست. نزدیک است که به یاد بیاوری چیزی را که داری نگاه می‌کنی. چیزی را که نمانده‌ای. رفته‌ای و هی برگشته‌ای. بمان اش. یک بار هم شده بمان اش. نگذار برود که بخواهد بیاید. ببین و ببین

1 comment:

Anonymous said...

در آب می میرم

- دوازده و پنجاه