Wednesday, February 05, 2014

St. James Infirmary


من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
دومین پست نگهبانی 6/1/86

داداش گوه خورد هر کی گفت زود می­‌گذره ما که بچه تهرانیم دهنمون گاییده شده
7/4/86 (بچه آریاشهر)

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی‌­شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌­شود
جز یاد عزیزت مرا خاطره­‌ای نیست
آیا خداوند برای بنده‌­اش کافی نیست؟

انسان دشواری وظیفه است احمد شاملو
11/4/86

افسرا عقده‌­ای هستن
این نوشته‌­ها دروغه اینجا گوانتانامو است

بر حاشیه برگ گل بنویسید گل تاب
فشار در و دیوار را ندارد
یا زهرا

برادر فکرش رو نکن زود می­‌گذره
نگهبانی دوم 20/7/85 شب اول احیا (19 رمضان)

«1» سلاخی می­گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود
ا. بامداد

جز یاد عزیزت مرا خاطره­‌ای نیست

بر خلق جهان علی (ع) امیر است

شب آخر
29/5/86 فرداش سردوشی

یک توصیه
........ نترسید اونها بیشتر از شما می‌­ترسن تا شما از اونا

از دست عزیزان چه بگویم گله­‌ای نیست
گر هم گله­‌ای هست دگر حوصله‌­ای نیست

زنده باد آزادی

بهترین خاطرات من در 731 بود
روز آخر با گریه از هم جدا شدیم
حالا همه جناب سروان شدن
30/7/86 بهترین دورۀ سربازی

اللهم عجل لولیک الفرج

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم در پی جانان بروم
حمید تهران 2/4/85
زندگی زندونه و
اسیر دربندش منم
همه زندونین و
کسی نمیاد کمکم

کدامین صبح را مانم شباهنگامها را منتظر جانم؟
20/2 بامداد اردبیل

و گاهی به این حقیقت یأس‌­آور می­‌رسم که زنده‌­های امروز چیزی جز تفالۀ یک زنده نیستند فروغ (ره)
12/3/85 م.ا.ش

هیچ سخت نیست آموزشی
کس و شر

آخرین شب آخرین نگهبانی
29/7/86

من مانده­‌ام تنهای تنها
با سیل غمها
21/6/85

(الان هوا 8-) ساعت چهار صبح
تاریخ 27/10/86
 731 آرش «2»

ماندگاری فرهاد بر بیستون نه از حک کردن نامش به سنگ که از نقش عشق دادن به جسم بی­‌جان هنرش بود خاطره­‌ی ما فراموش­‌شدنی است از آن رو که به جاودانگی هنر مزین نیستیم و روزمرگی و بیهودگی‌­مان را به جهان فرامی‌­افکنیم نه طرحی از زیبایی را...

عبدالقادر ب. خاش
1/6/86

اینم چند تا شعار واسه 31
شیر 01  31
ای ول ای ول 31 و ای ول

چون می‌­گذرد غمی نیست
30/6/86

به یاد تک­‌ستاره آسمان آبی عشقم
حامد اعزامی 10/12/85

داداچی توری فرخ سا با کاماجی برسیم دُمبتال رودخونه
یار دبستانی من...
شهر من: نجف‌­آباد

بهترین یگان برای ضایع کردن و داغون کردن افسر آموزشی
731 یگان اخراجی­ها
از 1/6/86 تا 1/8/ 86

Abbas_{…}@yahoo.com
16/3/85 ساعت 4 صبح
مواد متالوژی-79 علوم و تحقیقات

یه جورایی به اینجا عادت کرده­‌ایم خیلی زود گذشت

آنچه در زندگی به­‌عنوان شانس رو می­‌کند
هرگز از دست نده
2/12/85
 Majid

نگهبانی در تندباد دادم
1/12/85 اعزام از کرج

زندگی صحنۀ زیبای هنرمندی ماست
هرکس نقش خود خواند از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
عبدالقادر ب. (خاش)
اعزامی 1/6/86

گفته بودم که اگر بوسه دهد توبه کنم
که دگرباره از این گونه خطاها نکنم
بوسه­‌ای داد و چو برداشت لبش از لب من
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم

جشن سردوشی
ب. ولی­‌پور 31/3/85

صبح
در سرزمین باکره
از پی هم دویدیم و
غلطیدیم و
خندیدیم،
مست از بوی دامن دوشیزه برف
برف­‌بازی در میان عشق­بازی
در میان برف­ها
خیس عرق که می­‌شوی
در آغوش برف
سرمای بهمن هم دلپذیر است
نوید 11/11/86

نادانی = نابودی = تضمین امنیت آینده از نسل شما
3/85 Aki

Evanescence
Iman061 / 731

عاشق شدنِ مرا عَلَم کن بانو
پاهای حسود را قلم کن بانو
یک خواهش غیرمنطقی دارم من
لطفاً بغلم کن... بغلم کن بانو
ایمان اعزامی 1/8/86

نازم هوای فارس که از اعتدال آن
بادام بن شکوفه مه بهمن آورد

اگر مرد باشی در دوران آموزشی تمام گناهان و خلافات را می‌­تونی بذاری کنار
اراده کن. تلو، امتحان، بازداشتی را جدی نگیرید. برای ما هم دعا کن

لبش می‌­بوسم و درمی­‌کشم می
به آب زندگانی برده‌­ام پی
آ. از اردبیل
4/7/86 اعزامی 1/6/86

اگرچه روز قیامت عظیم و پرخطر است
ولی فراغ عزیزان قیامتی دگر است

در تنهایی نگهبانی به خود و خدا فکر کن
شاید نگهبانی آخر باشه پس تا نگهبانی بعد
آدم خوبی باش

روزگار غریبی ست نازنین
م. فارابی 30/7/86

کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
من باشم و وی باشد و نی باشد و می
من گه لب وی بوسم و وی گه لب نی
من مست از وی باشم و وی مست از می

دلم گرفت آسمون از خودتم خسته­‌ترم
در اینجا نگهبانی دادن صبر ایوب می‌­خواهد
17/5/86  m.k

خوشا خودسوزی عاشق
خوشا فریاد زیر آب
B.R

جز یاد عزیزت مرا همسفری نیست
مجید 28/12/85

درین سرای بی­کسی کسی به در نمی­‌زند
به وقت پرملال ما پرنده پر نمی‌­زند

در آن زمان که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

آه ای دل ساده
هرچه می­‌کشم ز تو می­‌کشم

از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که می‌­شود گرفتیم

من تو را می­‌کنم
بالاخره خوشحال

من پری کوچک غمگینی را می‌­شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را هر روز
در یک نی‌­لبک کوچک چوبین
می‌­نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌­میرد
و صبح با یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخ­زاد
نوید 11/11/86

تو بگو من با این غم مبهم چه کنم؟!
هااااا...؟

این روزها دلم هیچ نمی‌­لرزد
پشت به پشت خدا داده ­ام
{نقش یک کلید بزرگ}

خاطره:
از سر شب برف می‌­آمد. سگ سفیدی که در همین حوالی می­‌پلکید به من پناه آورده بود! وقتی موکت پادری را به دورش پیچیدم تا گرم شود حس خوبی داشتم. حالا اینجا زیر موکت خوابیده خر و پف و حتما به جان من دعا می­‌کند!
نوید 12/11/86

دلم می­‌خواست کسی در حوالی احوال من نبود
نوید 12/11/86

شیوه­‌ئی من شیوه‌­ئی ئینسانیه
بانگی بآزادی گرووی کن سانیه
12/11/2707 کوردی
«همین»

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
من مست می عشقم بیدار نخواهم شد
هادی

تو زندگی بد و خوب (قضا و قدر) زیاده

این درسته هرچه بیشتر تو فکرش بری دیرتر می­‌گذره
ولش کن تو فکرش نرو
اعزامی از خاش 24/8/86

اللهم انا نجعلک فی ..رهم
نعوذ بک من شرورهم
روزی 300 بار کارها بر وفق مرادت خواهد شد
با یاد خدا دل گیرد آرام
اعزامی از خاش

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
حمزه ق. 9/86

آی انسانها، اینجا انسانی غمگین نشسته
Dr. Hamed. R. A.

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم
رامین از اصفهان
22/9/86

موقع نگهبانی ورزش کن (حرکت کن)

نگاهم با نگاهت کرد برخورد
نمی­‌دانم چرا حالم به هم خورد

چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

سلام چند نصیحت
- دلتنگ نباش زود می­‌گذره
راز دلت رو از دوست جون جونیت پنهان نکن
وقتی در مجلسی نشستی زیاد صحبت نکن
اگر هم می‌­خواهی صحبت کنی به حقیقت سخن برس
بندر ترکمن سیمین­‌شهر 22/8/86

از دست عزیزان چه بگویم گلی نیست
در هم گلی هست دگر حوصله­‌ای نیست
ورودی 2/1/85

فریاد و بیداد از آدم­‌فروش­ها

اگر روزی روزگاری گذرت به این­‌ورها افتاد
سلام ما را به کلاغها برسان
1/10/86

01 هتل است / غم مخور عزیز

در دیاری که تویی بودنم آنجا کافی­ست
آرزوهای دگر غایت بی­‌انصافیست

یکی بود یکی نبود. یک شکارچی بود که تفنگی نداشت. روزی این شکارچی به جنگلی رفت که درخت نداشت و با تفنگی که فشنگ نداشت آهویی شکار کرد که سر نداشت انداختش توی کیسه­‌ای که ته نداشت. این شعر از شاعری بود که اسم نداشت. درست است که این شعر سر و ته نداشت ولی ارزش سر کار گذاشتن تو یکی را داشت

هدایت ج. فارس فیروزآباد 1/10/86

گل مهتاب می­‌روید
نسیم پونه­‌ها عطر عقاقیها ز لبهای هوس‌­انگیز زنبق بوسه می­‌گیرد
ولی من سرود خاموشم
نه می­‌گریم نه می‌­خندم
Amir H.J

مسعود ا. فوق­‌لیسانس فیزیک
قروه کردستان
نگهبان پایان دوره
30/8/84

30/7/86
این جهان کوه است و فعل ما صدا
سوی ما آید صداها را ندا
انا لله و انا الیه راجعون
{نقش یک دایره که در مرکزش دنیا و بر محیطش الله نوشته. کنار آن دو ستون که بالای یکی علامت مثبت و دیگری منفی است. زیر منفی چهار سطر نوشته: شیطان، شبکه -، ناامیدی و غم. زیر مثبت نوشته: جبرئیل، شبکه +، امیدواری و شادی}
همه مسافر یک سفریم ای عجب به حال آن مسافر زود به مقصد رسیده می‌­گویند عصر هوشمندی است

کار هرکس نیست خرمن کوفتن
گاو نر می‌­خواهد و مرد کهن
11/11/86 نوید

I live in usa in my mind. This Idea will coming soon

بر محمد و آل محمد صلوات

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا کزین دیر کهن درگذریم
با هفت‌­هزار سالگان همسفریم
22/10/86

ای یاد تو مونس روانم

یار ما هست
چه حاجت که زیادت خواهم؟

با تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مهر سرنوشته

این نیز بگذرد
تاریخ 28/2/85
ح. ج اعزامی 2/2/85

می­‌توان هر لحظه، هر جا عاشق و دلداده بودن
پرغرور چون آبشاران، بودن اما ساده بودن
4:30

ای لشکر صاحب­‌زمان آماده باش آماده باش
14/10/86

ریدم به پادگان

سلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوشتر بود این دوزخ ناماندنی
اعزامی 1/8/86

می­‌گذره بی­‌خیال
22/10/86

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

آخرین نگهبانی

اگر می‌­خواهی ساعت بد نگهبانی برایت خوشایند شود ذکر یا الله گو
لا اله الا الله

هو المحبوب
23/6/86 ساعت 2:35 بامداد
با گلودرد شدید دارم پست می­دم
می­دونم که اینم خاطره می­‌شه

 PISHI_{….}@yahoo.com

درین سرای بی­‌کسی کسی به در نمی‌­زند
به ... ملال ما پرنده پر نمی­‌زند

چون می­‌گذرد غمی نیست اما تا بگذرد درد کمی نیست
خدایا کاری کن تو لیست مرده­‌هامون اسممون جلوتر از اسم مادرامون

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال­‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
(درکت می­کنم نگهبان) به آینده فکر کن

خدایا یکی رو خیلی دوست دارم خودت حفظش کن آمین

میروم اما...

مدعی خواست که از بیخ زند ریشه ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ما
نور 14/9/86

3/4/85
5:52 صبح آخرین نگهبان
خداحافظ  01

کاشکی تو خونه مامانم بود تا منتظرم باشه. مامان دلم برات تنگ شده
خدا رحمتت کنه مادر
آرش 20/10/86

NAVID
86.11.11

EyVAN E GHARB

Azerbayjan

به نام حق
این نیز بگذرد
حمزه س.

وحید ج.

2 عدد آجر برو به سمت راست
{نقش یک فلش به سمت راست}

«2» 7 آجر برو پایین
مرا تو بی­‌سببی نیستی

یک آجر برو بالا 7

11 آجر برو بسمت چپ

3 آجر برو به پایین

بمبست

ما اهل 02 نیستیم
لطفی تنها بماند

قربت سخت است

عشقگی کرمانشان هایده کو نگهبانی چوی سخت ناگُل

دلم تنگ شهیدان است

Morteza G.
مرودشت 20/10/86

بازرسی مرکز
صندوق پیشنهادات
بازرسی مرکز
ش/6

باور نمی­کردم
هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق
این بی­‌وفایی را
اعزامی اراک 1/6/86
تاریخ 23/6/86

من عاشق عاشق شدنم

شب آخر
29/5/86

خاموش شد
دستانم
مرا ستاره‌­ای بیاور

دم به کله می­کوبد و شقیقه‌­اش دوشقه می­شود بی آنکه بداند حلقه آتش را خواب دیده است عقرب عاشق
28/8/86
SD

غصه نخور عزیزم که زندگی قشنگه
خدمت بگیر به تخمت
تموم میشه
24/10/86
ساعت 30/2 بامداد

LOVE you
M

شهر من بوکان
امیر
1/8/86

Kam{…}.blogfa.com

کردستان
پاوه

And Then you Die…
Shahab
اعزامی 1/6/86

و لله جنود السموات و الارض
روزی 35 مرتبه مشکلت حل خواهد شد
24/8/86
.
.
.
ساختمان یک­‌طبقه‌­ی ستاد بعد از ساعت اداری خالی و تاریک می­‌شود و تنها چراغ سردر را روشن می­‌گذارند. دو دیوار آجری رنگ شده به طول پنج قدم در دو طرف است؛ احتمالا در سال 84 رنگ شده. بیشتر نوشته‌­ها با خودکارند و چند تایی حک شده. در رونویسی ترتیب منظمی دارم ولی نه­‌چندان دقیق. یعنی هر دیوار را دو بخش می­‌کنم و سطر به سطر آجرها را جارو می­‌کنم، (می­‌دانی که مهم نیست اگر دو بخش نکرده باشم و حتی منظم نبوده باشم) ولی گاهی از این راه نمی­‌روم؛ مثل جایی که نشانی می­دهد چند آجر به راست یا چپ و من هم با آن می­‌روم. نیمه‌­شب از دیوار چپ شروع می­‌کنم و در نوبت روز بعد دیوار راست را تمام می­‌کنم؛ یعنی در بامداد و بعدازظهر 18 بهمن 86 و با دو خودکار بنفش و آبی. تا جایی که به­‌خاطر دارم هیچ آجری جا نیفتاده، به جز دو آجری که خودم رویشان نوشته‌­ام.
از امضاهایی که با زمان من همخوانند جز دو نفر که به چهره می‌­شناختم، بقیه برایم ناشناس بودند.
فاصله‌­ی یک سطر خالی برای تمایز نویسنده­‌هاست.
تنها دخالت من در نامهای خانوادگی است که مخففشان کرده‌­ام. تصرفات من میان دوابرو ({}) آمده. عددهای میان گیومه («») روی آجرها دورشان دایره کشیده شده بود. یادم است که آن زمان برایم معنی داشت ولی حالا ندارد.
.
چند ماه قبل از این رونویسی کنار پنجره نزدیک شاخه­‌های یک درخت فکر کنم چنار نشسته بودم، در کافه‌­ای که میزهای چوبی و سیاهش پر از یادگاریهای حک­‌شده بود طرح یک داستان به فکرم رسیده بود. در آینده­‌ی دور زبان کنونی تغییر می‌کند و فراموش می‌شود. گروهی از باستان­شناسان بقایای ساختمان کافه‌­ای را که در آن نشسته‌­ام پیدا می‌کنند. این کاغذ را که بر آن می‌­نویسم که آن را جا خواهم گذاشت و قهوه­‌چی آن را کنار می­‌گذارد تا دفعه‌­ی بعد به دستم برساند پیدا می­‌کنند و سعی می­‌کنند کلماتش را بخوانند و بفهمند. از طرفی می­‌توانند صداهای محیط را بازسازی کنند. صدای قهوه­‌ساز و همهمه‌­ی آدمها، صدای برخورد چینی و چوب وقتی قهوه­‌چی فنجانم را روی میز می‌­گذارد، صدا هم زدن چای، صدای چلیک فندک، صدای کشیده شدن صندلی روی زمین وقتی دو تا از مشتری­ها می­‌خواهند از پشت میزشان بلند شوند و صدای موزیکی که به‌­خاطر ندارم. این صداها را می‌­نویسم و این فکرها را. این صداها را خواهند شنید و خواهند خواند، و شاید فکرهای مرا.
چند ماه بعد با یکی از دوستانم در خیابان انقلاب قدم می­‌زدیم. از مقابل یک کتابفروشی رد شدیم. من چند ماه قبل در وبلاگم روایتی از این کتابفروشی آورده بودم. او هم به کتابفروشی آمده بود و حالا که از مقابلش رد می‌­شدیم داستان خواندن و آمدنش - یا آمدن و خواندنش را می­‌گفت. من مدتها بود که به نشانه‌­ها پشت کرده بودم و تقارنها برایم مثل سابق مهم نبود. نمی­‌دانم در رفتارم پیدا بود یا نه. او هم بعد از مدتی از آن فضا دور شد و به واقعیت معروف پناه برد.
فکر می­‌کنم هر قدر هم که این قبیل چیزها از اختیار خارج باشد و آدم خودش را گیج و مبهوت ببیند، باز توجه کردن و دیدن نشانه­‌ها ارادی است. یعنی آدم تصمیم می­‌گیرد که برایش مهم باشد یا نه. فعلا هم که هیچکدام برایم برتر نیست. یعنی نمی‌­دانم کدام روش درست است یا حتی می‌­تواند مناسبتر باشد. اما این را می­‌دانم که همین انتخاب روش زندگی آدم را تا حد زیادی تعیین می­‌کند و در جزییات دخالت خواهد داشت. هرچند حالا دیگر نشانه‌­ای در کار نیست یا لااقل به آن وفور پیدا نمی‌­شود، شاید تک آجری با پلی کمرنگ و فراموش‌­شدنی.
.
.
.

1 comment:

Hamid said...

من عاشق عاشق شدنم


خاموش شد
دستانم
مرا ستاره­ای بیاور