من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
دومین پست نگهبانی 6/1/86
داداش گوه خورد هر کی گفت زود میگذره ما که بچه تهرانیم
دهنمون گاییده شده
7/4/86 (بچه آریاشهر)
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
جز یاد عزیزت مرا خاطرهای نیست
آیا خداوند برای بندهاش کافی نیست؟
انسان دشواری وظیفه است احمد شاملو
11/4/86
افسرا عقدهای هستن
این نوشتهها دروغه اینجا گوانتانامو است
بر حاشیه برگ گل بنویسید گل تاب
فشار در و دیوار را ندارد
یا زهرا
برادر فکرش رو نکن زود میگذره
نگهبانی دوم 20/7/85 شب اول احیا (19 رمضان)
«1» سلاخی میگریست
به قناری کوچکی دل باخته بود
ا. بامداد
جز یاد عزیزت مرا خاطرهای نیست
بر خلق جهان علی (ع) امیر است
شب آخر
29/5/86 فرداش سردوشی
یک توصیه
........ نترسید اونها بیشتر از شما میترسن تا شما از اونا
از دست عزیزان چه بگویم گلهای نیست
گر هم گلهای هست دگر حوصلهای نیست
زنده باد آزادی
بهترین خاطرات من در 731 بود
روز آخر با گریه از هم جدا شدیم
حالا همه جناب سروان شدن
30/7/86 بهترین دورۀ سربازی
اللهم عجل لولیک الفرج
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم در پی جانان بروم
حمید تهران 2/4/85
زندگی زندونه و
اسیر دربندش منم
همه زندونین و
کسی نمیاد کمکم
کدامین صبح را مانم شباهنگامها را منتظر جانم؟
20/2 بامداد اردبیل
و گاهی به این حقیقت یأسآور میرسم که زندههای امروز چیزی
جز تفالۀ یک زنده نیستند فروغ (ره)
12/3/85 م.ا.ش
هیچ سخت نیست آموزشی
کس و شر
آخرین شب آخرین نگهبانی
29/7/86
من ماندهام تنهای تنها
با سیل غمها
21/6/85
(الان هوا 8-) ساعت چهار صبح
تاریخ 27/10/86
731 آرش «2»
ماندگاری فرهاد بر بیستون نه از حک کردن نامش به سنگ که از
نقش عشق دادن به جسم بیجان هنرش بود خاطرهی ما فراموششدنی است از آن رو که به
جاودانگی هنر مزین نیستیم و روزمرگی و بیهودگیمان را به جهان فرامیافکنیم نه
طرحی از زیبایی را...
عبدالقادر ب. خاش
1/6/86
اینم چند تا شعار واسه 31
شیر 01 31
ای ول ای ول 31 و ای ول
چون میگذرد غمی نیست
30/6/86
به یاد تکستاره آسمان آبی عشقم
حامد اعزامی 10/12/85
داداچی توری فرخ سا با کاماجی برسیم دُمبتال رودخونه
یار دبستانی من...
شهر من: نجفآباد
بهترین یگان برای ضایع کردن و داغون کردن افسر آموزشی
731 یگان اخراجیها
از 1/6/86 تا 1/8/ 86
Abbas_{…}@yahoo.com
16/3/85
ساعت 4 صبح
مواد متالوژی-79 علوم و تحقیقات
یه جورایی به اینجا عادت کردهایم خیلی زود گذشت
آنچه در زندگی بهعنوان شانس رو میکند
هرگز از دست نده
2/12/85
Majid
نگهبانی در تندباد دادم
1/12/85 اعزام از کرج
زندگی صحنۀ زیبای هنرمندی ماست
هرکس نقش خود خواند از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
عبدالقادر ب. (خاش)
اعزامی 1/6/86
گفته بودم که اگر بوسه دهد توبه کنم
که دگرباره از این گونه خطاها نکنم
بوسهای داد و چو برداشت لبش از لب من
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
جشن سردوشی
ب. ولیپور 31/3/85
صبح
در سرزمین باکره
از پی هم دویدیم و
غلطیدیم و
خندیدیم،
مست از بوی دامن دوشیزه برف
برفبازی در میان عشقبازی
در میان برفها
خیس عرق که میشوی
در آغوش برف
سرمای بهمن هم دلپذیر است
نوید 11/11/86
نادانی = نابودی = تضمین امنیت آینده از نسل شما
3/85 Aki
Evanescence
Iman061 / 731
عاشق شدنِ مرا عَلَم کن بانو
پاهای حسود را قلم کن بانو
یک خواهش غیرمنطقی دارم من
لطفاً بغلم کن... بغلم کن بانو
ایمان اعزامی 1/8/86
نازم هوای فارس که از اعتدال آن
بادام بن شکوفه مه بهمن آورد
اگر مرد باشی در دوران آموزشی تمام گناهان و خلافات را میتونی
بذاری کنار
اراده کن. تلو، امتحان، بازداشتی را جدی نگیرید. برای ما هم
دعا کن
لبش میبوسم و درمیکشم می
به آب زندگانی بردهام پی
آ. از اردبیل
4/7/86 اعزامی 1/6/86
اگرچه روز قیامت عظیم و پرخطر است
ولی فراغ عزیزان قیامتی دگر است
در تنهایی نگهبانی به خود و خدا فکر کن
شاید نگهبانی آخر باشه پس تا نگهبانی بعد
آدم خوبی باش
روزگار غریبی ست نازنین
م. فارابی 30/7/86
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
من باشم و وی باشد و نی باشد و می
من گه لب وی بوسم و وی گه لب نی
من مست از وی باشم و وی مست از می
دلم گرفت آسمون از خودتم خستهترم
در اینجا نگهبانی دادن صبر ایوب میخواهد
17/5/86 m.k
خوشا خودسوزی عاشق
خوشا فریاد زیر آب
B.R
جز یاد عزیزت مرا همسفری نیست
مجید 28/12/85
درین سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به وقت پرملال ما پرنده پر نمیزند
در آن زمان که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
آه ای دل ساده
هرچه میکشم ز تو میکشم
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
من تو را میکنم
بالاخره خوشحال
من پری کوچک غمگینی را میشناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را هر روز
در یک نیلبک کوچک چوبین
مینوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و صبح با یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد
نوید 11/11/86
تو بگو من با این غم مبهم چه کنم؟!
هااااا...؟
این روزها دلم هیچ نمیلرزد
پشت به پشت خدا داده ام
{نقش یک کلید بزرگ}
خاطره:
از سر شب برف میآمد. سگ سفیدی که در همین حوالی میپلکید
به من پناه آورده بود! وقتی موکت پادری را به دورش پیچیدم تا گرم شود حس خوبی
داشتم. حالا اینجا زیر موکت خوابیده خر و پف و حتما به جان من دعا میکند!
نوید 12/11/86
دلم میخواست کسی در حوالی احوال من نبود
نوید 12/11/86
شیوهئی من شیوهئی ئینسانیه
بانگی بآزادی گرووی کن سانیه
12/11/2707 کوردی
«همین»
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
من مست می عشقم بیدار نخواهم شد
هادی
تو زندگی بد و خوب (قضا و قدر) زیاده
این درسته هرچه بیشتر تو فکرش بری دیرتر میگذره
ولش کن تو فکرش نرو
اعزامی از خاش 24/8/86
اللهم انا نجعلک فی ..رهم
نعوذ بک من شرورهم
روزی 300 بار کارها بر وفق مرادت خواهد شد
با یاد خدا دل گیرد آرام
اعزامی از خاش
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
حمزه ق. 9/86
آی انسانها، اینجا انسانی غمگین نشسته
Dr. Hamed. R. A.
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم
رامین از اصفهان
22/9/86
موقع نگهبانی ورزش کن (حرکت کن)
نگاهم با نگاهت کرد برخورد
نمیدانم چرا حالم به هم خورد
چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
سلام چند نصیحت
- دلتنگ نباش – زود میگذره
راز دلت رو از دوست جون جونیت پنهان نکن
وقتی در مجلسی نشستی زیاد صحبت نکن
اگر هم میخواهی صحبت کنی به حقیقت سخن برس
بندر ترکمن سیمینشهر 22/8/86
از دست عزیزان چه بگویم گلی نیست
در هم گلی هست دگر حوصلهای نیست
ورودی 2/1/85
فریاد و بیداد از آدمفروشها
اگر روزی روزگاری گذرت به اینورها افتاد
سلام ما را به کلاغها برسان
1/10/86
01 هتل است / غم مخور عزیز
در دیاری که تویی بودنم آنجا کافیست
آرزوهای دگر غایت بیانصافیست
یکی بود یکی نبود. یک شکارچی بود که تفنگی نداشت. روزی این
شکارچی به جنگلی رفت که درخت نداشت و با تفنگی که فشنگ نداشت آهویی شکار کرد که سر
نداشت انداختش توی کیسهای که ته نداشت. این شعر از شاعری بود که اسم نداشت. درست
است که این شعر سر و ته نداشت ولی ارزش سر کار گذاشتن تو یکی را داشت
هدایت ج. فارس فیروزآباد 1/10/86
گل مهتاب میروید
نسیم پونهها عطر عقاقیها ز لبهای هوسانگیز زنبق بوسه میگیرد
ولی من سرود خاموشم
نه میگریم نه میخندم
Amir H.J
مسعود ا. فوقلیسانس فیزیک
قروه کردستان
نگهبان پایان دوره
30/8/84
30/7/86
این جهان کوه است و فعل ما صدا
سوی ما آید صداها را ندا
انا لله و انا الیه راجعون
{نقش یک دایره که در مرکزش دنیا و بر محیطش الله نوشته.
کنار آن دو ستون که بالای یکی علامت مثبت و دیگری منفی است. زیر منفی چهار سطر
نوشته: شیطان، شبکه -، ناامیدی و غم. زیر مثبت نوشته: جبرئیل، شبکه +، امیدواری و
شادی}
همه مسافر یک سفریم ای عجب به حال آن مسافر زود به مقصد
رسیده میگویند عصر هوشمندی است
کار هرکس نیست خرمن کوفتن
گاو نر میخواهد و مرد کهن
11/11/86 نوید
I live in usa in my mind. This Idea will coming soon
بر محمد و آل محمد صلوات
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا کزین دیر کهن درگذریم
با هفتهزار سالگان همسفریم
22/10/86
ای یاد تو مونس روانم
یار ما هست
چه حاجت که زیادت خواهم؟
با تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مهر سرنوشته
این نیز بگذرد
تاریخ 28/2/85
ح. ج اعزامی 2/2/85
میتوان هر لحظه، هر جا عاشق و دلداده بودن
پرغرور چون آبشاران، بودن اما ساده بودن
4:30
ای لشکر صاحبزمان آماده باش آماده باش
14/10/86
ریدم به پادگان
سلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوشتر بود این دوزخ ناماندنی
اعزامی 1/8/86
میگذره بیخیال
22/10/86
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
آخرین نگهبانی
اگر میخواهی ساعت بد نگهبانی برایت خوشایند شود ذکر یا
الله گو
لا اله الا الله
هو المحبوب
23/6/86 ساعت 2:35 بامداد
با گلودرد شدید دارم پست میدم
میدونم که اینم خاطره میشه
PISHI_{….}@yahoo.com
درین سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به ... ملال ما پرنده پر نمیزند
چون میگذرد غمی نیست اما تا بگذرد درد کمی نیست
خدایا کاری کن تو لیست مردههامون اسممون جلوتر از اسم
مادرامون
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
(درکت میکنم نگهبان) به آینده فکر کن
خدایا یکی رو خیلی دوست دارم خودت حفظش کن آمین
میروم اما...
مدعی خواست که از بیخ زند ریشه ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ما
نور 14/9/86
3/4/85
5:52 صبح آخرین نگهبان
خداحافظ 01
کاشکی تو خونه مامانم بود تا منتظرم باشه. مامان دلم برات
تنگ شده
خدا رحمتت کنه مادر
آرش 20/10/86
NAVID
86.11.11
EyVAN E GHARB
Azerbayjan
به نام حق
این نیز بگذرد
حمزه س.
وحید ج.
2 عدد آجر برو به سمت راست
{نقش یک فلش به سمت راست}
«2» 7 آجر برو پایین
مرا تو بیسببی نیستی
یک آجر برو بالا 7
11 آجر برو بسمت چپ
3 آجر برو به پایین
بمبست
ما اهل 02 نیستیم
لطفی تنها بماند
قربت سخت است
عشقگی کرمانشان هایده کو نگهبانی چوی سخت ناگُل
دلم تنگ شهیدان است
Morteza G.
مرودشت 20/10/86
بازرسی مرکز
صندوق پیشنهادات
بازرسی مرکز
ش/6
باور نمیکردم
هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق
این بیوفایی را
اعزامی اراک 1/6/86
تاریخ 23/6/86
من عاشق عاشق شدنم
شب آخر
29/5/86
خاموش شد
دستانم
مرا ستارهای بیاور
دم به کله میکوبد و شقیقهاش دوشقه میشود بی آنکه بداند
حلقه آتش را خواب دیده است عقرب عاشق
28/8/86
SD
غصه نخور عزیزم که زندگی قشنگه
خدمت بگیر به تخمت
تموم میشه
24/10/86
ساعت 30/2 بامداد
LOVE you
M
شهر من بوکان
امیر
1/8/86
Kam{…}.blogfa.com
کردستان
پاوه
And Then you Die…
Shahab
اعزامی 1/6/86
و لله جنود السموات و الارض
روزی 35 مرتبه مشکلت حل خواهد شد
24/8/86
.
.
.
ساختمان یکطبقهی
ستاد بعد از ساعت اداری خالی و تاریک میشود و تنها چراغ سردر را روشن میگذارند. دو
دیوار آجری رنگ شده به طول پنج قدم در دو طرف است؛ احتمالا در سال 84 رنگ شده. بیشتر
نوشتهها با خودکارند و چند تایی حک شده. در رونویسی ترتیب منظمی دارم ولی نهچندان
دقیق. یعنی هر دیوار را دو بخش میکنم و سطر به سطر آجرها را جارو میکنم، (میدانی
که مهم نیست اگر دو بخش نکرده باشم و حتی منظم نبوده باشم) ولی گاهی از این راه
نمیروم؛ مثل جایی که نشانی میدهد چند آجر به راست یا چپ و من هم با آن میروم.
نیمهشب از دیوار چپ شروع میکنم و در نوبت روز بعد دیوار راست را تمام میکنم؛
یعنی در بامداد و بعدازظهر 18 بهمن 86 و با دو خودکار بنفش و آبی. تا جایی که بهخاطر
دارم هیچ آجری جا نیفتاده، به جز دو آجری که خودم رویشان نوشتهام.
از امضاهایی
که با زمان من همخوانند جز دو نفر که به چهره میشناختم، بقیه برایم ناشناس بودند.
فاصلهی یک
سطر خالی برای تمایز نویسندههاست.
تنها دخالت
من در نامهای خانوادگی است که مخففشان کردهام. تصرفات من میان دوابرو ({}) آمده.
عددهای میان گیومه («») روی آجرها دورشان دایره کشیده شده بود. یادم است که آن
زمان برایم معنی داشت ولی حالا ندارد.
.
چند ماه قبل
از این رونویسی کنار پنجره نزدیک شاخههای یک درخت – فکر کنم چنار – نشسته بودم، در کافهای
که میزهای چوبی و سیاهش پر از یادگاریهای حکشده بود طرح یک داستان به فکرم رسیده
بود. در آیندهی دور زبان کنونی تغییر میکند و فراموش میشود. گروهی از باستانشناسان
بقایای ساختمان کافهای را که در آن نشستهام پیدا میکنند. این کاغذ را که بر آن
مینویسم – که آن را جا خواهم گذاشت و قهوهچی آن را کنار میگذارد تا
دفعهی بعد به دستم برساند – پیدا میکنند و سعی میکنند کلماتش را بخوانند و بفهمند.
از طرفی میتوانند صداهای محیط را بازسازی کنند. صدای قهوهساز و همهمهی آدمها،
صدای برخورد چینی و چوب وقتی قهوهچی فنجانم را روی میز میگذارد، صدا هم زدن چای،
صدای چلیک فندک، صدای کشیده شدن صندلی روی زمین وقتی دو تا از مشتریها میخواهند
از پشت میزشان بلند شوند و صدای موزیکی که بهخاطر ندارم. این صداها را مینویسم و
این فکرها را. این صداها را خواهند شنید و خواهند خواند، و شاید فکرهای مرا.
چند ماه بعد
با یکی از دوستانم در خیابان انقلاب قدم میزدیم. از مقابل یک کتابفروشی رد شدیم.
من چند ماه قبل در وبلاگم روایتی از این کتابفروشی آورده بودم. او هم به کتابفروشی
آمده بود و حالا که از مقابلش رد میشدیم داستان خواندن و آمدنش - یا آمدن و خواندنش – را میگفت. من مدتها بود
که به نشانهها پشت کرده بودم و تقارنها برایم مثل سابق مهم نبود. نمیدانم در
رفتارم پیدا بود یا نه. او هم بعد از مدتی از آن فضا دور شد و به واقعیت معروف
پناه برد.
فکر میکنم هر
قدر هم که این قبیل چیزها از اختیار خارج باشد و آدم خودش را گیج و مبهوت ببیند،
باز توجه کردن و دیدن نشانهها ارادی است. یعنی آدم تصمیم میگیرد که برایش مهم
باشد یا نه. فعلا هم که هیچکدام برایم برتر نیست. یعنی نمیدانم کدام روش درست است
یا حتی میتواند مناسبتر باشد. اما این را میدانم که همین انتخاب روش زندگی آدم
را تا حد زیادی تعیین میکند و در جزییات دخالت خواهد داشت. هرچند حالا دیگر نشانهای
در کار نیست یا لااقل به آن وفور پیدا نمیشود، شاید تک آجری با پلی کمرنگ و
فراموششدنی.
.
.
.
1 comment:
من عاشق عاشق شدنم
خاموش شد
دستانم
مرا ستارهای بیاور
Post a Comment