گذشته را مقدمهای فرض میکنم برای حال؛ آنچه تا به حال نوشتهام، و آنچه خواندهام، و آنچه گفته و شنیدهام و آنچه در عمر نهچندان کوتاهم دیده یا نشان دادهام - اگر ممکن باشد - همه را پسزمینهای
میگیرم برای این کلمات؛ کانونهایی که قرار است کمجا و پردامنه باشند و نمیتوانند؛
بیمعنی، پیچیده، ظاهرا عمیق و عملا عقیم میشوند؛ جملههایی میسازند که به سمت
کمالی پرمدعا خیز برداشتهاند ولی تنها در هیات یک روایت ناقض ظاهر شدهاند؛ به یک
دلیل ساده: هیچوقت نمیتوان تجربههای بیشمار را جمع کرد و به دلخواه از آنها
برداشت و به هم زد و معجون دلخواهی ساخت و از آن استفاده کرد. اتفاقا موقع نوشتن
بیشترشان خود را پنهان میکنند و آنهایی در دسترس باقی میمانند که بیمصرفند.
تنها امید این است که اکنون – هنگام نوشتن – به این کلمات مهم آگاه نباشم و بعدها به آن پی ببرم. اشکالی
ندارد که خواننده گیج بشود، اگر لااقل برداشتها بتوانند در مسیر کانون گذشته بودن
باقی بمانند. پس ناامید از هدف به حرکت در مسیر آن راضی میشوم و به همین منوال از
آنچه باید بگویم، نمیگویم و هیچگاه از مقدمه نهتنها به پایان نمیرسم که به متن
نیز نمیپردازم. این سفسطه به من کمک میکند که درمانده نمانم و چرخشی شبیه به
حرکت داشته باشم. مثل الاغی که با چشمان باز دور چرخ آسیاب میچرخد، منتها شعاع
آنقدر بلند است که گردش مسیر راست به نظر میرسد. من آزادی نمیخواهم و تنها با یک
شعاع بلند راضی میشوم. من از قدمهایم عقب میمانم و به پشت سرم نگاه نمیکنم. من
پشت سرم را میدانم. فضولاتی که ریخته و زمینی که بیاعتنا و بیحرکت است. من از بیهدف نوشتن شرمگین نمیشوم، چون بیهدفتر از پشت سرم نیست. من دور میزنم و
احساس رضایت میکنم. من همه چیز میدانم و باز فرض میکنم. فرض میکنم که راضی شدن
اختیاری بوده و شامل هر چیز ممکن دیگری هم میشده است، و فرض بودن این از رضایت من
نمیکاهد. تا رضایت باشد میتوانم بنویسم و حتی آن را به دیگران نشان بدهم. حتی میتوانم
اول نشان بدهم و بعد بنویسم.
حالا خوشحالم که نمیتوانم ببینمت. و شادتر از اینکه دلیلش
را نمیدانم. خواستن و برآورده شدن زنجیرهای بیپایان و تکراری است. میخواهم طرحی
نو دراندازم: از آنچه برآورده نمیشود خوشحال باشم. این شادی بر خلاف تصور همگان
میتواند ارادی باشد. من با فراموش کردن یا نخواستن کار ندارم، به یاد میآورم و
میخواهم و از محقق نشدنش لذت میبرم و احساس غرور میکنم. من با مرگ صمیمی ام؛ حتی
مرگ دیگری، من با زندگی بیگانهام؛ احساس زنده بودن میکنم. فاصلهی من با مخاطب
فاصلهی من است با من. حافظهی من خاطرات توست؛ شوق تو خاطر من. با صدای بلند
خندیدم، کیفت را باز کردی و یک خودکار آبی بیرون آوردی، آفتاب روی دستت افتاده
بود، پنجره باز بود، انگار یادت آمده باشد خندهات تصنعی مینماید ساکت شدی و دیگر
حرف نزدی، سرم پایین بود و مینوشتم، بعد از یک ساعت نظرم را دربارهی یک جمله
پرسیدی، باید حدس میزدم از چه کسی است، مال خودت بود، سالها پیش گفته بودی، گفتم
به گوشم نخورده وگرنه یادم میماند، گفتی ما یک ساعت ساکت بودهایم و برایم مثل یک
سال میگذرد، تو گفتی برای من مثل یک ساعت گذشته و یک ساعت زمان کوتاهی نیست، تو
در گذشته حرف میزدی، تو در گذشته حرف زدی، من در گذشته حرف میزنم و از کوچکترین
افسوسها نمیگذرم، با صدای بلند خندیدی، ساختگی بود، انگار وظیفهی خودت میدانستی
که در این لحظه بخندی و خودکار آبیت را از کیفت بیرون بیاوری و یک ساعت ساکت
بمانی. نمیتوانی دلیلش را حدس بزنی، قرار نیست هر چیزی دلیل داشته باشد، اصلا
قرار نیست چیزی دلیل داشته باشد، وقتی اینجا نیستی. چون قرار است مثل یک ساعت
بگذرد و یک ساعت زمان درازی است. آدم مجبور نیست حرف بزند، هیچکس قرار نیست توضیح
بدهد، چون هیچکس نمیداند. چون دیر شده. چون هر آدم عاقلی اگر چشمهایش را یک ساعت
ببندد آخر سر دیوانه میشود، چون میتواند اینها را یا شبیه اینها را پیش خودش
تصویر کند، چون نمیتواند بازگویشان کند و اسم مرا نیاورد، چون دنیا معنی ندارد
اگر اسم تو را نیاورد.
خوشحالم که نخواستی مرا ببینی، اگر سوار ماشین بودی، اگر
باران میبارید و اگر برفپاککن خراب بود و هوا تازه تاریک شده بود و چراغها روشن
بود و ماشینها بوق میزدند و چراغ سبز شده بود و دنده جا نمیرفت و وقتی جا رفت
حرکت کردی و با خودت گفتی باید به مکانیک نشانش بدهی و وقت نداشتی و تا چند روز
دیگر قرار بود همینطور بماند و باران تندتر شده بود، اگر فکر کردی امسال پاییز
دیرتر آمده و با پارسال فرق دارد، این چه وضعی است؟ از این ترافیک خسته شدهای، از
این باران بیموقع و این ماشین خراب، اگر فکر کردی همین حالاست که خوابت ببرد و به
ماشین جلویی بزنی، اگر راننده ماشین جلویی پیاده شد و به سپر ماشینش نگاه کرد و به
تو گفت حواست کجاست و تو چیزی نگفتی چون برایت فرق نداشت، اگر راننده گفت لااقل
بیا پایین ببین چه گندی زدهای و تو پیاده شدی و به سپر ماشین خودت نگاه کردی، اگر
جمع شده بود، اگر پول شمردی و به رانندهی دیگر دادی و سوار شدی، اگر ماشینهای
عقبی بوق میزدند و راه باز میکردند و از کنار رد میشدند، اگر رانندهی دیگر
سوار ماشینش شد و رفت، اگر تو سوار ماشینت شدی، اگر نمیدانستی چه کنی، اگر
ماشینها طولانیتر بوق میزدند، اگر ماشین را روشن کردی، اگر هیچ چیز معلوم نبود،
اگر بیاختیار برفپاککن را زدی، اگر برفپاککن به کار افتاد، اگر قطرهها را
پاک کرد و تو راه افتادی، اگر ترسیدی که اگر برفپاککن را خاموش کنی، اگر فکر
کردی چرا یک برفپاککن باید اینقدر مهم باشد، اگر فکر کردی هیچوقت به گزاره نمیرسی،
اگر فکر کردی این اگرها پاسخ ندارند، اگر به یاد من افتادی، اگر اسمم را زیر لب
گفتی، اگر دنیا فایده نداشت
گذشته را مقدمهای فرض میکنم برای حال؛ همهی آنچه
را که تا به حال نوشتهای دوباره میخوانم
1 comment:
می خواهم گذشـــته ام را به رودخانه ای روان بســـپارم...
Post a Comment