Saturday, December 19, 2015

ایرما

.
گفتم: این‌طرف‌ها را نمی‌شناسم.
گفت: حالا کدام طرف‌ها را می‌شناسی؟ و خندید. راست می‌گفت. من هیچ چیزِ هیچ کجا را بلد نبودم. او بلد بود. همه جا رفته بود و همه را به یاد داشت. کافی بود که دنبالش بروم. پالتوی جیر سیاه پوشیده بود که بلندتر نشانش می‌داد و موهایش را بافته بود، سیاه. پیش‌تر از من می‌رفت و حرف می‌زدیم. حواسم نبود. به این بود که برایم فرقی ندارد، چون شوق ندارم. میلم رفته بود. وانگهی قدم زدن میل نمی‌خواهد، مخصوصن با او. عادی شده بودم، مثل همه. عیب نداشت، شاید خوب هم بود که رفتارم مناسب باشد و مثل بقیه باشم، فقط نه پیش او.
خیابان خلوت بود. مغازه‌ها را بسته بودند که از روز تعطیلشان استفاده کنند. روز تعطیل برای همین است. که آدم دست کسی را بگیرد - یا کسی دست آدم را به کنایه - بروند جایی دیگر که مثل جای خودشان نباشد تا خودشان هم مثل خودشان نباشند. آن وقت حالا آن جای دیگر هم مغازه‌هایش بسته است. پرسید که کافه دبی را یادم هست یا نه. گفتم هست. یک خاطره‌ی محو بود که انگار خودم در آن نبودم. از حالا به سال‌های دور نگاه می‌کردم که ایرما و یکی دیگر به درون کافه دبی می‌روند، یک زن دیگر. چراغ‌های زرد روشنی داشت که از پشت شیشه دیوارهایش پیدا بود، و آن دو پشت شلوغی گم می‌شدند و من بیرون می‌ماندم. آنقدر بیرون ماندم که گفتم هم می‌توانی از همین‌جا تاکسی بگیری هم اینکه تا فردوسی پیاده بروی و از آنجا سوار شوی، انگار که خودم را نبینم، داشتم نشانی کافه را می‌دادم و خودم نبودم که با او بروم. ایرما انگار که به نبودن من اعتنا نکرده باشد و همزمان آمدنم برایش بدیهی باشد گفت که پیاده برویم بهتر است. از حافظ پایین می‌رویم.
از کوچه‌های فرعی می‌رفتیم. راهمان درست نبود. چیزی نگفتم. برایم فرق نداشت که به کجا می‌رسیم. چون او از من بزرگتر شده بود و من انگار دیگر مسئولیت هیچ چیز را نداشته باشم و میل نداشته باشم و دیگر عادی شده باشم، دیگر بلد نباشم و دستم را گرفته باشند و دانستنِ نادرستیِ راه هم برایم معلوم نباشد چون مسئولیت و حق آن برای من نباشد و همین هم برایم مهم نباشد و حتا به نظرم نیاید و تنها به قدم‌هایم نگاه کنم و به پاهایم فکر کنم و به پاهای او که پیش‌تر می‌روند و یادم نباشد که چیست که دنبال می‌رود و کیست که پیش می‌رود، جز اعضایی که آن‌قدر معلومند چون جزیی از نامعلومی دیگرند و آن هم جزیی دیگر از جزیی دیگر تا به بی‌نهایت: از پا تا ایرما تا شهر تعطیل تا امسال تا چند سال تا زندگی من تا امروز من تا اینجا تا من؛ بی هیچ نظم پذیرفتنی و مفهوم.
آن وقت صدایش نزدیکتر شد. فرشید برایش نامه نوشته بود، دوست روزبه. مدت‌ها بود که خبر نداشتم. نمی‌دانستم همدیگر را می‌شناسند. تعجب نکردم. ایرما گفت که برایش زیاد می‌فرستد. منظورش این بود که به هم نامه می‌دهند، با ای‌میل. معمولن این حرف‌ها را به من نمی‌گفت، جزء مسائل خصوصی بود. حالا می‌گفت که عادی نباشم، شاید. از فکرهای فرشید می‌گفت و حتا از نقشه‌هایش برای آینده. حتا می‌دانست که ایران نیست. من حرف نمی‌زدم که موضوع را عوض کند، ولی ادامه می‌داد و وقتی حرفش تمام می‌شد، به صورتم نگاه می‌کرد که بداند به چه فکر می‌کنم یا نظرم چیست، لابد، از صورتم، لابد چون به من هیچ ربطی نداشت و قرار بود شگفت‌زده شوم. من چیزی را پنهان نمی‌کردم، چون چیزی نبود، چون برایم فرقی نداشت که به جای صورت من دیوار ببیند. دیگر دغدغه‌ها و آرمان‌های بشر برایم حقیر نبود، خودم هم بزرگ نبودم، کوچک هم نبودم. دنیا چیزی بود که باید می‌بود و من اتفاقی آنجا بودم یا نبودم، جزیی از جزیی دیگر. می‌توانستم جای دیگر باشم، می‌توانستم حتا نباشم.
آنجا کافه نبود. خانه‌ای بود که درش را باز گذاشته بودند. مشتری‌ها همدیگر را می‌شناختند. چند تا روی تخت نشسته بودند و چند تا پشت میز. ایرما طوری داخل شده بود، پیش‌تر از من، که انگار آنجا را می‌شناسد، ولی کسی آشنایی نداد و با او حرف نزد. روی تخت دیگر نشستیم. میزبان زنی جوان بود که او هم ایرما را نمی‌شناخت، یا آشنایی نمی‌داد. از مقابلمان رد شد و صفحه‌ی نمایشگر را روشن کرد. صفحه روی میز کنار پنجره دورتر از ما بود و فوتبال نشان می‌داد، با صدای پایین. ایرما هنوز از فرشید بیرون نرفته بود. گفت: بگذار یکی از نامه‌هایش را نشانت بدهم. نگفتم نه، ولی مایل نبودم. چیزی از کیفش بیرون آورد و به صفحه گذاشت، فلش، حافظه. حالا صفحه فرشید را نشان می‌داد که در اتاقی نیمه‌تاریک روی یک صندلی نشسته و رو به دوربین حرف می‌زند، نامه‌ی تصویری، مثل فیلم مستند، همه فنجان‌ها و سیگارهایشان را نگه داشته بودند و نگاه می‌کردند. صدایش پایین بود. می‌گفت که اگر انسان بخواهد کار تازه‌ای بکند و تحولی ایجاد کند، بهتر است از خودش شروع کند، همان‌طور که او شروع کرده. و چشمهایش نخوابیده و غمگین بود. صورتش و بدنش همان‌طور مانده بود که آخرین بار دیده بودمش. به ایرما گفتم که چقدر چاق شده، فرشید، حتمن آب و هوای آنجا به او می‌سازد. منتظر بودم که تعجب کند و بپرسد آب و هوای کجا؟ مگر همین‌جا در همین شهر نیست؟ نمی‌دانم چرا. منتظر بودم که تمام این‌ها ساختگی باشد و ایرما از فرشید خبر نداشته باشد و حتا خودش فیلم را ندیده باشد. این گفتنم نقشم بود در بازی ساده‌ای که خودش شروع کرده بود، اگر بازی را ادامه می‌داد.
ایرما میزبان را صدا زد. زن رفت و برایش یک لیوان آب آورد. یخ داشت و بخار کرده بود، قطره‌های ریز بر بالای سطح آب. دست زن پایین لیوان را گرفته بود و دست دیگر بشقاب پلاستیکی زیر لیوان را. ایرما لیوان را گرفت از بالا - از کیفش یک قوطی قرص بیرون آورده بود - دو تا را در دهان گذاشت و آب را از وسط دهان نوشید، ته تخت دراز کشید و چشمهایش را بست. من سر تخت نشسته بودم و به فرشید نگاه می‌کردم که هنوز از جایش تکان نخورده بود و حرف می‌زد، درباره‌ی مستراح‌های آنجا که هنوز عادت ندارد و با فرنگی‌های خودمان هم فرق می‌کند. اینها را خیلی جدی و شمرده می‌گفت، مقدمه‌ی حرف مهم‌تری بود که در این دوره از زندگی و با این شرایط و محیط ناگفتنی می‌نمود. آشنایی‌شان پیش‌تر از ما بود. ایرما را در مهمانی دیده بود. آدم‌های مهمانی را نمی‌شناخت. ایرما سر صحبت را باز کرده بود، دختر عجیبی بود، خیلی متفاوت، خیلی باشکوه، فرشید نمی‌خواست کم بیاورد ولی آورده بود. با هم قرار گذاشته بودند ولی هیچ‌وقت تنها نشده بودند. فقط کافه و پارک. انسان لازم نیست چیزهای بزرگ را عوض کند، کافی است یک عادت کوچک مثل غذا را تغییر دهد، آن هم نه نوع غذا، می‌تواند تنها مقدارش را زیاد یا کم کند. فرشید نه لاغر شده بود و نه چاق. شاید تازه می‌خواست شروع کند تازه به این نتیجه رسیده بود.
میزبان نزدیک شد و آرام صورتش را نزدیک آورد. بوی باروت می‌داد و نگران و در گوشی بود. بازی‌اش را نمی‌خواستم که بخواهم، این بود که او و کافه‌اش از من و ایرما زیباتر باشند. گفت: فکر کنم حال دوستتان خوب نباشد. چشمهای ایرما بسته بود و گونه‌هایش سرخ شده بود. گفتم: چیزی نیست. مسکن خورده. زن راست ایستاد که برود ولی دوباره خم شد با پیرهن و سینه و گفت: مسکن نبوده، چیز دیگری خورده. سعی کردم قوطی قرص را به یاد بیاورم. سعی کردم رفتارم مناسب باشد، حتا وقتی که خواب بود. نمی‌خواستم در کیفش دست کنم. گفتم: مطمئنید اشتباه نمی‌کنید؟ ایرما را صدا زدم. چشمهایش نیمه‌باز شد و دوباره بسته. تب داشت، پیشانی‌اش و گردنش، داغ داغ بود. بازی نبود. زیان من بود که ندانسته بودم. فرشید هم تمام شده بود و فوتبال نشان می‌دادند. از میزبان که حالا دورتر ایستاده بود پرسیدم: دستشویی کجاست؟
به صورتم آب زدم. موهایم سفید شده بود ولی خوش‌قیافه بودم. به همین دلیل حق داشتم که موهایم را درست نکنم و به موهبت‌های عادی زندگی شوق نورزم. چند جایش شاخ شده بود، مثل وقت برخاستن از خواب، ولی در عوض صورتم از همیشه ساده‌تر بود، اعضایی همگانی و مشترک در صورت همه‌ی آدم‌ها که در صورت من هم بود و پیش آینه‌ای بی‌لکه ایستاده بود. سرویس بزرگی بود نسبت به آن جای کوچک. دوازده نفر می‌توانستند همزمان قضای حاجت کنند و هیچکس جز من آنجا نبود و روشن بود و خودمانی و بوی عطر ملایم می‌آمد. درِ یکی را باز کردم. فرنگی بود. نشستم، با آنکه کاری نداشتم. انسان یک بار زاده می‌شود ولی خیال می‌کند همیشه اینجاست. چاره‌ای هم ندارد، چون پیش‌تر را به خاطر نمی‌آورد. در عوض زندگی‌اش در طول زمان تبدیل به خاطره می‌شود. هر لحظه خاطره‌ای است که در لحظه‌های بعد بازآورده می‌شود. و انسان آن‌قدر این لحظه‌ها را پشت سر می‌گذارد تا مرگش فرا رسد و پس از آن را کسی نمی‌داند. به همین دلیل مرگ ویژه است، چون خاطره‌ی هیچ‌کس نیست.
در اصلی سرویس باز شد و چند زن وارد شدند. می‌خندیدند، ولی با دیدن من ایستادند، چون درهای چاه‌ها کوتاه بود و صورت و گردنم را می‌دیدند. چند زن دیگر آمدند و چند دختربچه. آن‌ها هم مثل قبلی‌ها به چاههایی رفتند که دورتر از من بود. یکی از دخترها به مادرش گفت که آنجا برویم و مرا نشان داد و مادرش اشاره کرد که ساکت باشد. چند تای دیگر هم آمدند و جلوی چاه‌ها به صف ایستادند. ابتدا جلوی من نمی‌ایستادند، ولی وقتی فضا پر شد دختری آمد و بقیه هم پشت سرش ایستادند. نمی‌توانستم بلند شوم. باید اول بلند می‌شدم و بعد شلوارم را بالا می‌کشیدم. دختر کلافه به پاهایم نگاه می‌کرد. معلوم بود که کاری نمی‌کنم و فقط نشسته‌ام.
همه‌ی چیزهای زندگی تغییرپذیرند. انسان نباید خیالش را از وضع دلخواهش راحت کند، یا حتا نباید خیال کند که چیز نادلخواهی که اکنون به آن نزدیک است در لحظه‌های بعد هم همین‌طور می‌ماند. فرشید طوری این‌ها را گفته بود که دوست داشت باشد، ولی ایمان نداشت. ایرما ایمان داشت و می‌دانست. من برایم فرق نداشت، برایم بهتر بود که به این حرف‌ها گوش نکنم. دیگر معلوم بود که به سرویس زنانه آمده‌ام. هیچ احتمال دیگری وجود نداشت و هیچ انتخابی در دست نبود، فکرهای سابقم همه دروغ بود و فرار و حالا که فرار ناممکن بود، فکرهای من و نتیجه‌های قانون‌شده‌شان دیگر وجود نداشتند. دیگر نمی‌توانستم خودم را ببینم، چون دیگران هم می‌دیدند و اگر نگاه می‌کردند چیزی نمی‌دیدند، چون من حالا واقعن وجود نداشتم. نزدیک‌تر از همیشه بود که به نوبت به‌جای من بنشینند و از خلالم قضای حاجت کنند و وقتی که این‌گونه می‌شد، من تمام شده بودم و واقعن برای هیچکس فرق نداشت.
چند نفر گفتند که باید نوبت را رعایت کند، ولی ایرما با چشم‌های کلافه و مستقیم راهش را باز کرد و نزدیک شد. دختر را کنار زد و در را باز کرد. پالتویش را درآورد و روبرویم گرفت. بلند شدم. رویش را آن طرف گرفته بود و به آینه‌های روشویی نگاه می‌کرد. دختر از پشت ایرما شانه کشید و به جای خالی من نگاه کرد. ایرما برگشت و نگاه غضب‌ناکی به دختر انداخت تا دور بایستد. شلوارم را پوشیده بودم، ولی او پالتو را دورم گرفته بود. از در سرویس هم بیرون رفتیم ولی پالتو هنوز احاطه‌ام کرده بود.
بالاخره از کافه بیرون رفتیم و ایرما پالتویش را پوشید. دیگر تب نداشت و پایم را نمی‌دیدم، چون نگاه نمی‌کردم، چون نمی‌خواستم. دستشویی داشتم. حالا شاید که وجود داشتم یا می‌خواستم، چون ایرما گفت برویم همان کافه دبی و من گفتم این‌طور راهش دور می‌شود و او گفت که اشکال ندارد و وقت دارد. فرشید را جاگذاشته بود ولی نمی‌خواست به‌خاطر یک حافظه، فلش مموری به آنجا برگردد. شاید چیزی بیشتر از این نمی‌خواستم و معنی باقی‌مانده‌ام همین بود، تلاشی که آرزو دارد آرزو داشته باشد، تمام شده باشد و بخواهد که تمام شدنش تمام شده باشد، ناراستی‌اش، بازگشتش، فکرش و شرم و پنهان‌کاری‌اش.
هوا تاریک می‌شد و خیابان کمی شلوغ شده بود. آدم‌ها بیرون آمده بودند و اینجا جای دیگرشان بود. ایرما داشت از کتابی که تازه خریده بود تعریف می‌کرد و حالا همه چیز فرق داشت، مخصوصن مثانه‌ام. شاید جای نزدیکتری پیدا می‌شد، ولی او می‌خواست در کافه دبی مثانه‌ام را خالی کنم. علاوه بر این، نمی‌خواست با رفتن من به آبریزگاه عمومی، داستانش قطع شود. تعریف کرد که چطور کتاب را در بساط یک دستفروش پیدا کرده و آن را نمی‌شناخته و همین‌طوری خریده، ولی وقتی در اتوبوس بازش کرده دیگر نتوانسته آن را ببندد و تا ترمینال جنوب رفته. راننده هم چند دقیقه بالای سرش به التماس ایستاده که خانم لطفن پیاده بشوید. لهجه‌ی عجیبی داشته که ایرما بعدن یادش آمده، چون آن موقع گرم خواندن کتاب بوده. اسم کتاب و نویسنده یادش نبود، چون قبل از بستن کتاب و دیدن جلد کنار جاکفشی خانه‌اش خوابش برده و فردا دیر بیدار شده و دیگر توی خانه نرفته و مستقیم سر کار رفته و وقتی پا به خیابان گذاشته یادش آمده که کتاب را کنار جاکفشی جا گذاشته و چون دیرش شده بوده و جلسه‌ی خیلی مهمی داشتند نتوانسته برگردد و کتاب را بردارد و افسوس خورده و تمام روز به یاد کتاب بوده و شب هم تولد برادرزاده‌اش بوده و نتوانسته به خانه برود و آخر شب هم که دیشب بوده خیلی خسته بوده و خانه‌ی برادرش مانده و خواب داستان کتاب را دیده و ظهر با گریه بلند شده چون یاد من افتاده.
دیگر به کافه دبی رسیده بودیم. هم عجله داشتم و هم باید واکنشی نشان می‌دادم. چیزی به فکرم نرسید که مناسب باشد. گفتم یک جایی پیدا کند تا برگردم.
خوشبختانه یک چاه بیشتر نبود و آن هم دیوار و در داشت. در قفل می‌شد و چاه سنتی بود. به‌هرحال، پیش از ثبت شدن هرگونه تصویر و فکر در حافظه‌ام کارم تمام شده بود و باید می‌رفتم. روشویی آیینه نداشت. دست‌هایم را شستم و موهایم را درست کردم.
کافه خلوت بود و ایرما نبود. زنی دیگر بود. روبرویش کنار پنجره نشستم. بیرون تاریک بود.    
.
.
.

2 comments:

Agalilian said...

یک زمانی، فکر می‌کردم آینه‌ها می‌توانند دنیای ذیگری باشند، دنیای موجوداتی که مثلاً حیات‌شان وابسته است به اینکه تقلیدی از ما باشند. فکر کردم این تئوری هیچ ایرادی ندارد، در واقع ابطال‌پذیر نیست اما بعدها به این نتیجه رسیدم تئوری‌یی که فایده نداشته باشد به چه‌کار می‌آید، از خدا هم کم‌مصرف‌ترند. بی‌ربط گفتم اما در واقع اول باید می‌گفتم از خواندن نوشتهِ شما سود بردم. ممنون.

mana-ravanbod said...

دلپذیری