دانشمندان بر این عقیده ماندند که او مردی مرده است که به پسرش شب به
خیر میگوید. پسر هر شب، تصویر او را نگاه میکند. پسر قبل از خواب، مادرش را
هیچگاه ندیده. فرض دیگری در این میان دخیل شد؛ سالها پیش از آنکه مرده باشد، سالها
پیش از آنکه پسر به دنیا آمده باشد، او و زن زیر درختی نقرهای در دشتی طلایی
نشستهاند. دانشمندان گمان میکنند آفتاب ِ گرم و غریبی باشد، نور صورتشان را میساید.. پوستهای مسی میریزد،
فلز تمام نمیشود.. آغوش، نفسی پرزحمت است.. رنگها واقعهاند بر اشیاء و بر
آنان.. بر درخت و بر آنان.. بر دشت و بر آنان.. در جهانی دیگرند.. جهان واقعه است
بر آنان و آنان نمیدانند
.
.
.
صدای نفسهایش را میشنوم و شک ندارم که اینجا نیست. و صدای پرندههای صبح را.. پنجره را که باز است و دیوارها را.. من اینجا هستم و نمیدانم که اینجایم. به جرعهی کنار دستم، هر چند ساعت یک بار نگاه میکنم. عکسی اتفاقی به دیوار است که میداند اینجاست. عکس میداند من اینجایم. به دیوار کناری نگاه میکند. زنی غریبه است که به دیوار نگاه میکند. زنی اتفاقی است که دستانش از چشمانش نزدیکترند.. که صورتش و تنش در میانه است. دانشمندان هیچ نظری در این باره ندارند
.
.
صدای نفسهایش را میشنوم و شک ندارم که اینجا نیست. و صدای پرندههای صبح را.. پنجره را که باز است و دیوارها را.. من اینجا هستم و نمیدانم که اینجایم. به جرعهی کنار دستم، هر چند ساعت یک بار نگاه میکنم. عکسی اتفاقی به دیوار است که میداند اینجاست. عکس میداند من اینجایم. به دیوار کناری نگاه میکند. زنی غریبه است که به دیوار نگاه میکند. زنی اتفاقی است که دستانش از چشمانش نزدیکترند.. که صورتش و تنش در میانه است. دانشمندان هیچ نظری در این باره ندارند
.
.
.
مزخرف است. نمیتوانم اینها را ادامه بدهم. جریان ِ خوابی است که دیدهام و رویاهای پس از آن، وقتی در خواب و بیداری منظمشان میکردم. داشتم سعی میکردم که مقداری هم جالب شود. جالبتر از خودش.. دانشمندان بر این عقیدهاند! نمیدانم این یکی از کجا پیدا شد.. مثل روز روشن است که صبرم تمام خواهد شد. بعد از نیم ساعت.. شاید هم دو ساعت ور رفتن با کلمات، این صفحه را رها میکنم و زندگی شروع میشود. نمیشود آدم هم بنویسد و هم دنیا به کام باشد. پس چه خبر شده که دنیا به کام نشده و آدم نمینویسد؟ آدم مینویسد و چیزی نوشته نمیشود. خبری نیست در این مغز. پر از آشغالهای روزانه شده. امروز قرار است چه کنم. فردا چه میشود. برو.. بیا.. بخور.. بخواب.. این را ببین.. آن را نبین.. این حرف را بزن.. آن را نزن.. مواظب باش.. آ.. حواست باشد.. حواست باشد به موقع برسی.. حواست باشد امروز پنجشنبه است.. تابستان شروع نشود.. از این مزخرفات.. از این چیزهای تمام نشدنی که همه را با روحیهای عالی و لبخندی گشاد و همیشگی انجام میدهم و گاهی به خودم استراحت میدهم و نمیخندم
.
.
مزخرف است. نمیتوانم اینها را ادامه بدهم. جریان ِ خوابی است که دیدهام و رویاهای پس از آن، وقتی در خواب و بیداری منظمشان میکردم. داشتم سعی میکردم که مقداری هم جالب شود. جالبتر از خودش.. دانشمندان بر این عقیدهاند! نمیدانم این یکی از کجا پیدا شد.. مثل روز روشن است که صبرم تمام خواهد شد. بعد از نیم ساعت.. شاید هم دو ساعت ور رفتن با کلمات، این صفحه را رها میکنم و زندگی شروع میشود. نمیشود آدم هم بنویسد و هم دنیا به کام باشد. پس چه خبر شده که دنیا به کام نشده و آدم نمینویسد؟ آدم مینویسد و چیزی نوشته نمیشود. خبری نیست در این مغز. پر از آشغالهای روزانه شده. امروز قرار است چه کنم. فردا چه میشود. برو.. بیا.. بخور.. بخواب.. این را ببین.. آن را نبین.. این حرف را بزن.. آن را نزن.. مواظب باش.. آ.. حواست باشد.. حواست باشد به موقع برسی.. حواست باشد امروز پنجشنبه است.. تابستان شروع نشود.. از این مزخرفات.. از این چیزهای تمام نشدنی که همه را با روحیهای عالی و لبخندی گشاد و همیشگی انجام میدهم و گاهی به خودم استراحت میدهم و نمیخندم
.
.
.
انگار، تو یی وجود ندارد. آ.. راست است. باید تو باشد که بنویسم. نه تو یی آرمانی حتا.. تو یی ساده و روزمره هم کافی است. آن نیست. دنیا پر شده از تو ها و هیچکدام تو نیست. ادایش را هم نمیشود درآورد. غیرممکنترین کار دنیا. حالت درست این است که یک تو حاضر باشد و من روزمرههایم را برای تو تعریف کنم، آنگاه از صافی ِ تو بگذرد و جاودان شود. کلمه شود. تنها راهش همین است. حتا مهم نیست که تو پیش ِ من باشد. میتواند نبودنش حضور داشته باشد. اینطور همه راضیترند. هم تو هم همه. چون حتا لزومن حرفی از تو در میان نخواهد بود. مثال میزنم
.
.
انگار، تو یی وجود ندارد. آ.. راست است. باید تو باشد که بنویسم. نه تو یی آرمانی حتا.. تو یی ساده و روزمره هم کافی است. آن نیست. دنیا پر شده از تو ها و هیچکدام تو نیست. ادایش را هم نمیشود درآورد. غیرممکنترین کار دنیا. حالت درست این است که یک تو حاضر باشد و من روزمرههایم را برای تو تعریف کنم، آنگاه از صافی ِ تو بگذرد و جاودان شود. کلمه شود. تنها راهش همین است. حتا مهم نیست که تو پیش ِ من باشد. میتواند نبودنش حضور داشته باشد. اینطور همه راضیترند. هم تو هم همه. چون حتا لزومن حرفی از تو در میان نخواهد بود. مثال میزنم
؛
امروز همسایه مرا بغل کرد و گفت دارد از این همسایگی میرود. پرسیدم کجا به سلامتی؟ گفت یک خیابان پایینتر.. آنوقت نمیشود هر روز سلام کنیم و هر شب شب به خیر بگوییم. در عوض آنجا بهتر است. اجاره نیست. مال خودش میشود. حتا از من خواست سبیلم را بتراشم چون سنم را زیاد نشان میدهد
امروز همسایه مرا بغل کرد و گفت دارد از این همسایگی میرود. پرسیدم کجا به سلامتی؟ گفت یک خیابان پایینتر.. آنوقت نمیشود هر روز سلام کنیم و هر شب شب به خیر بگوییم. در عوض آنجا بهتر است. اجاره نیست. مال خودش میشود. حتا از من خواست سبیلم را بتراشم چون سنم را زیاد نشان میدهد
.
میبینی؟ هیچ حرفی از تو در میان نیست و چه اندازه حضور داری؟ چون مقدمه چیدم و نبودنت را حاضر کردم. حتا با اینکه میدانم تو یی وجود ندارد، میتوانم به راحتی به خطاب بنویسم. این است معجزهی تو در کلمات
میبینی؟ هیچ حرفی از تو در میان نیست و چه اندازه حضور داری؟ چون مقدمه چیدم و نبودنت را حاضر کردم. حتا با اینکه میدانم تو یی وجود ندارد، میتوانم به راحتی به خطاب بنویسم. این است معجزهی تو در کلمات
.
.
.
دانشمندان بر این عقیده اند که برای تو دلتنگ شدهام. پسرم موجودی عجیب است که از ازدواج حاصل نشده.. یا حتا زن.. زن موجودی دیگر است زیر درخت نقرهای که نمیتواند تو باشد. آمیزهای است از لذت ِ غایب و آرزوی حاضر.. شبها که هوا روشن است میآید و روزها که تاریک میشود میرود. پسر میگوید چه ذهن آشفتهای داری؟ چرا از اینجا به آنجا میپری؟ چرا هر شب میآیی هر روز میروی؟ روزی هزار بار میروی. میگویم زندگی چیز دیگری است پسر جان. اگر همسایه بغلت کرد باید بتوانی بنویسی همسایه بغلم کرد. از آن بغلهای یک وری ِ مردانه. نباید با رویای نیمهشب مخلوطش کنی. باید دقیقن بنویسی همسایه مرا نیمه در آغوش گرفت و من یاد ِ زنی بودم که در رویا نبود.. یاد ِ رویایی بودم که در آن، زن نبود.. یا اگرچه دشت طلایی است و اگرچه ما نمیدانیم که در جهانیم و تنها جهان میداند که ما در آنیم، ما زندگیمان را از خوابهایمان جدا میکنیم. ما زندگیمان را میکنیم و هر روز هزار بار برای هم، از پیش ِ هم میرویم، که بتوانیم گاهی پیش ِ هم بیاییم. وقتی بزرگ شدی خودت اینها را میفهمی. پسر گفت کاش آن فرض دخیل نمیشد، یا بیشتر دخیل میشد
.
.
دانشمندان بر این عقیده اند که برای تو دلتنگ شدهام. پسرم موجودی عجیب است که از ازدواج حاصل نشده.. یا حتا زن.. زن موجودی دیگر است زیر درخت نقرهای که نمیتواند تو باشد. آمیزهای است از لذت ِ غایب و آرزوی حاضر.. شبها که هوا روشن است میآید و روزها که تاریک میشود میرود. پسر میگوید چه ذهن آشفتهای داری؟ چرا از اینجا به آنجا میپری؟ چرا هر شب میآیی هر روز میروی؟ روزی هزار بار میروی. میگویم زندگی چیز دیگری است پسر جان. اگر همسایه بغلت کرد باید بتوانی بنویسی همسایه بغلم کرد. از آن بغلهای یک وری ِ مردانه. نباید با رویای نیمهشب مخلوطش کنی. باید دقیقن بنویسی همسایه مرا نیمه در آغوش گرفت و من یاد ِ زنی بودم که در رویا نبود.. یاد ِ رویایی بودم که در آن، زن نبود.. یا اگرچه دشت طلایی است و اگرچه ما نمیدانیم که در جهانیم و تنها جهان میداند که ما در آنیم، ما زندگیمان را از خوابهایمان جدا میکنیم. ما زندگیمان را میکنیم و هر روز هزار بار برای هم، از پیش ِ هم میرویم، که بتوانیم گاهی پیش ِ هم بیاییم. وقتی بزرگ شدی خودت اینها را میفهمی. پسر گفت کاش آن فرض دخیل نمیشد، یا بیشتر دخیل میشد
.
.
.
.
.
1 comment:
کاش آن فرض دخیل نمیشد، یا بیشتر دخیل میشد
Post a Comment