Sunday, June 13, 2010

By the world forgot

برف تازه از باریدن ایستاده. کبوتر بال باز می‌کند و بلند می‌شود. بر خطی منحنی تاب می‌خورد، روی چنارها چرخ می‌زند، بالا می‌رود.. بالا و بالاتر.. کوچک و کوچک‌تر می‌شود.. نقطه‌ای در آسمان، بالای زمین و درختانِ سفید. کبوترها زمستان پرواز نمی‌کنند. نمی‌دانم. اگر هم پرواز کنند دور نمی‌روند و دیر نمی‌کنند. کبوتر چنین پرنده‌ای نیست. نمی‌دانم. به هر حال در تابستان هم زیاد دور نمی‌شوند. ظهرِ تیرماه است. آفتاب پس ِ سرش را داغ کرده. بام را گم کرده و بال‌هایش برای جستجوی بیشتر جان ندارند. نمی‌تواند بالا بماند. بامی را انتخاب می‌کند که فرود بیاید. نمی‌تواند ارتفاع مناسب را حفظ کند. باد داغ زیر پرهایش می‌دود و به پایین می‌کشدش. به شیشه‌ی پنجره‌ای می‌خورد و می‌افتد. بیشتر، پرنده‌های کوچک این‌طورند. به شیشه می‌خورند و له و بی‌جان پایین می‌افتند. شاید بر شیشه‌ی این پنجره، یک گنجشک ِ مشتاق را بهتر از یک کبوتر بی‌رمق بتوان تصور کرد. یکی دیگر هم دارم؛ هر کبوتر یک جفت بیشتر ندارد. در این مورد واقعا شک دارم. این را درباره‌ی پنگوئن‌ها شنیده‌ام. نمی‌دانم چطور به‌خاطر نمی‌آورم. احتمالا ادامه‌ی مکالمه‌ای است که با صاحب کبوترها داشتم.. می‌گفت کبوتر پرنده‌ی صلح است و پرخاش نمی‌کند و تا با جایی یا کسی اخت نشود جفت‌گیری نمی‌کند. هر کبوتر خصلتی مشخص دارد. یا تنبل است و زیاد نمی‌پرد. یا ساعت‌ها پرواز می‌کند و آن‌قدر بالا می‌رود که ساعت‌ها پیدا نمی‌شود. ممکن است به شهر دیگر برود. این که من می‌گویم، در هوا شنا می‌کند و سفید است؛ آن قدر که تابستان را زمستان می‌کند. وقتی بالا می‌رود، وقت‌های پرواز گروهی، آسمان پر می‌شود. وقتی جفتش برنگشته باشد، برنمی‌گردد. آن‌قدر به نقطه نگاه می‌کنی که آسمان تاریک می‌شود. این آخری هم اول ِ همه اتفاق افتاد. بچه‌ی سرگردانی در زمستان و فصل مدرسه بودم. گیج بودم مثل حالاها. نمی‌توانم جزییات غیرضروری را به‌خاطر بیاورم. حیاط ِ یک مدرسه بود که یک گلخانه‌ی مشمایی داشت که پر از کاکتوس بود. کاکتوس‌ها طاقت سرما ندارند. یک بخاری بزرگ نفتی بود که دودکشش از میان پلاستیک‌های سقف به بیرون می‌رفت. کاکتوس‌ها کنار ِ هم چیده شده بودند؛ روی میزهای کوچک و بزرگ یا زیر یا کنارشان. بزرگ‌ها هم که روی زمین بودند. دو سه تاشان واقعا بزرگ بودند اندازه‌ی یک درخت. بعد بیرون آمدم. از تاریکی و بخار به سرمای روشن رسیدم. چند قفس آن کنار بود و چند بچه‌ی کوچک هم بودند. شاید هم یکی. درست خاطرم نیست. چند قفس کوچک برای کبوترها، چند تا هم برای خرگوش‌ها. فکر می‌کردم شب ها چطور سردشان می‌شود. هم خرگوش‌ها هم کبوترها دو رنگ داشتند. بعضی‌ها رنگی بودند بعضی‌ها سفید. از این‌جا است که می‌گویم گیج بودم و جز یک چیز به خاطر نمی‌آورم. یک کبوتر سفید را گرفته بودم و به کمرش دست می‌کشیدم. نرم‌ترین چیز دنیا بود. بهترین چیز دنیا بود. حتا از زن هم بهتر بود. رنگ‌ها عوض شده بود. رنگ برگ‌های روی زمین، چنارها، کلاغ‌ها خنک و ساده شده بودند. کبوتر با رنگ ِ نرم و ساکتش تنها در دست من نبود، در من بود. نزدیک بود. بعید بود.. حتا وقتی تمام شد، وقتی در قفس گذاشته بودمش و از آن‌جا رفته بودم همه شادی بود.. شادیِ بی‌شتاب ِ رفتن به خانه به مهمانی. از آن‌جا، نزدیکی‌های پارک ملت، تا ونک پیاده رفتم و بعدش چیز مهمی را به خاطر نمی‌آورم. نمی‌دانم شاید پیاده رفته باشم شاید جایی دیگر. بعدش بزرگ‌تر شدم و مثل حالا شدم. چند بار که مجال پیدا کردم سعی کردم ماجرا دوباره شود. با کبوترهای دیگر و با حیوان‌های دیگر تکرارش می‌کردم و نمی‌شد. هر چند مجالش هم فراهم نمی‌شد. این آخری، که سه سال پیش بود، بالای بامی بودم.. قفس‌ها را تعمیر می‌کردم و آب و جارو می‌زدم. یک دو ساعت به غروب کار تمام شد. تشت کوچک آبی آن‌جا بود که کبوترها بعد از پرواز کوتاهشان در آن آب‌تنی می‌کردند. به نظرم حیوان‌های کثیف و احمقی می‌آمدند و بی‌اندازه ترسو بودند. اگر نزدیکشان می‌شدم از آب دور می‌شدند. به من عادت نداشتند. یک گوشه‌ی دورتر نشستم تا نگاهشان کنم. آن بام در محله‌ای قدیمی نزدیک کوه‌های شمران بود و آفتابی بزرگ و رنگی داشت که هر چه پایین‌تر می‌آمد سرخ‌تر می‌شد. وقتی شب به خانه برمی‌گشتم خوشحال بودم، نه آن‌قدر که پیاده بروم و نه آن‌قدر که همه چیز را فراموش کنم.
.
.

.  

1 comment:

hamid said...

ساعت نزدیک 5 صبح است و من منتظر ماشین تا بیاید و به اصفهان بروم
و هنوزها می خوانم به یاد روزهای
تو ازاصفهان هم نرم تر نان و مرباتر
...