Thursday, September 06, 2007

شعری به تو


آدمی که کم آورده باشد حرف‌هایش شکل نامه می‌شود. حرف‌هاش زیاد می‌شود. امروز زشتی‌ام را دیدم. مقابلم ایستاد و بلند خندید. قهقهه می‌زد. شاید بگویی همه دارند. می‌دانم. همه دارند. ولی من همه نیستم. نمی‌خواهم همه باشم. احمقانه به نظر می‌رسد که کسی این جسارت احمقانه را داشته باشد که فکر کند با بقیه فرق دارد. حاضرم احمق باشم و خاص باشم. حتا اگر با ضعف‌ها و پستی‌ها و زشتی‌هایم؛ حماقت‌هایم از بقیه جدا باشم. این تنها چیزی است که با آن تعریف می‌شوم. همیشه این‌طور بوده. قبل‌ترها با خیال و حالا با نداشتن آن خیال‌ها. بعدها را نمی‌دانم. حالا دیگر راحت نمی‌توانم کسی را متهم کنم. نمی‌توانم به کسی بگویم دروغ می‌گوید. که خودم بزرگترین دروغم. کسی که شجاعت ندارد بایستد و خودش را تماشا کند. کسی که به دیگران نگاه می‌کند. همین دروغ است. این نگاه. این صاحب نگاه. این گناه بزرگ. این یاوه که بیست و چند سال است ادامه دارد. این که وقتی می‌نویسد، چیزی می‌نویسد که دیگران بیشتر از آنچه نوشته برداشت کنند. این تظاهر. این ریا. این چیزی که تا به حال بوده‌ام و آن‌قدر تکرار شده که شک دارم بتواند جور دیگری باشد. شاید بگویی جوگیر شده‌ام. یا غلبه‌ی احساسات است. راستش را بخواهی نمی‌خواهم قانعت کنم. گفتم این‌ها را بگذارم پیش خودم بماند، بل که درستشان کنم. و به این نتیجه رسیدم که تا همین‌جا اعتراف نکنم هیچ امید کمرنگی به درست شدنش وجود ندارد. گفتم جای دیگری بنویسمشان. دیدم باز نمی‌شود. من بیشتر دروغ‌هایم را همین جا گفته‌ام. چیزهایی گفته‌ام که برداشت دیگری کنند. طوری نوشته‌ام که هم ساده باشد و حقیقت داشته باشد و هم پیچیده برداشت شود. مخصوصن این اواخر، این چند تای آخری که بوی تظاهرشان آشکار به مشام می‌رسد. همین‌ دست و پاها که زده‌ام. همین که می‌خواسته‌ام، با تمامم، که مرا دوست داشته باشند. که مرا قبول داشته باشند. حاضر بوده‌ام همه چیزم را بدهم که این اتفاق بیفتد. که برایم دست بزنند. حالا هر که باشد. اشتباه نکن. تاکید دارم روی هر که باشد. هر چه بهتر، بهتر. هر چه بیشتر، بهتر. و اگر بگویی این حرف‌ها نعل وارونه است.. این‌که خودزنی کنم که کسی پیدا شود نوازشم کند. می‌دانم، تا به حال همین‌طور بوده. هر کسی که کمی با من نشسته باشد این را توی رفتارم دیده. تواضع متکبر را می‌گویم. همین که خودت را پایین بیاوری که دیگران مجبور شوند بالا بیاورندت. همان کم، روح لئیم را ارضا می‌کند. این بار ولی هیچ کسی نمی‌تواند بالا بکشد. وقتی جلویت ایستاده باشد و به ریشت خندیده باشد دیگر نمی‌توانی خودت را راضی کنی. خودت را گول بزنی
.
دوست من! این‌ها که می‌گویم، تازه امروز به فکرم خطور نکرده. مدتی است که با این‌ها و امثال این‌ها درگیرم. اتفاق امروز فرقش این بود که با تمام قامت جلویم ایستاد. برای همین است که می‌گویم احساسات نیست. که می‌دانم همه بی‌استثنا از این چیزها دارند. و خودت حتا.. که تنها به خودت مربوط است. با اینی که هستم و با آنی که هستی، به خودم می‌بالم اگر هنوز گوشه‌ی کوچکی از رویای تو باشم
.
و نعل وارونه ادامه دارد. تکرار می‌شود. شیطان ِ دوست‌داشتنی، این پاره‌ی تنم، ایستاده و پیش‌بینی می‌کند که این حرف‌های صادقانه،! ، چه تاثیری می‌گذارند. یک حرف هم از خودم؛ این که چیزی را بنویسی یا از دهانت خارج کنی تبدیل به دروغ می‌شود. به این دروغ‌ها اعتراف نمی‌کنم. به این دروغ، دروغ می‌گویم و چه بسا این خودش دروغ باشد
.
و نعل وارونه، تف سربالا ادامه دارد
.
.
.

2 comments:

Anonymous said...

match point:


ترجیح می دهم خوش شانس باشم تا خوب...

Anonymous said...

و حرف های من همیشه ی خدا شکل نامه اند...