Monday, January 22, 2007

آن‌که را دیده در دهان ِ تو رفت


هر بار کسی از اینجا رد شود
من ایستاده‌ام
نور می‌پراکنم به سیاهی
نورم
سیاهم
.
می‌شود از چشمان ِ همه‌ی دو خط ِ مورب‌ها به پایین کشید
صدا نمی‌شود
می‌شود به دیوارهای نخ‌نما دندان کشید
باز نمی‌شود
گاه می‌شوم
گاه نمی‌شود
.
رفتار ِ آفتاب ِ صیقلی
در زنگار
انگار ِ تشعشع
انگار ِ شعاعی متروک ِ آن‌گاه
هم این و هم آن
.
می‌شود بر زبانی نشست
زمانی
می‌شود در دهانی گم شد و
دیگر پیدا نشد
.
فی‌البداهه
تاریک است
حالا
سکوت
باقی‌ ِ هیچی است مملو از سطح ِ صاف
حجم ِ ظرف
حرف
زبانی است که دنبال نور می‌گرداند یکریز ِ برف
را با من چه کار؟
.
یک حرف ِ دیگر در دهانت می‌گذارم و می‌روم
آینه شکل ِ تو است
شبیه‌ ِ تو در آن نیست
تو از پشت داری مرا که نگاهت می‌کنم می‌بینی
تا برگردم و از دهانت تا دهانت گم شوم
آینه رفته تو را پیدا کند
مرا پیدا کن

3 comments:

Anonymous said...

گز می کنی تاریکی درونش را.
تو را با دهانش چه کار است؟

Anonymous said...

شعر نیکیتا خیلی خوب بود. سبک خودش رو داشت. خوب مینویسی.
تا بعد

Anonymous said...

خواهیم رفت
اما خاطرت باشد
همیشه این توئی که میروی
همیشه این منم که میمانم ...