هر بار کسی از اینجا رد شود
من ایستادهام
نور میپراکنم به سیاهی
نورم
سیاهم
.
میشود از چشمان ِ همهی دو خط ِ موربها به پایین کشید
صدا نمیشود
میشود به دیوارهای نخنما دندان کشید
باز نمیشود
گاه میشوم
گاه نمیشود
.
رفتار ِ آفتاب ِ صیقلی
در زنگار
انگار ِ تشعشع
انگار ِ شعاعی متروک ِ آنگاه
هم این و هم آن
.
میشود بر زبانی نشست
زمانی
میشود در دهانی گم شد و
دیگر پیدا نشد
.
فیالبداهه
تاریک است
حالا
سکوت
باقی ِ هیچی است مملو از سطح ِ صاف
حجم ِ ظرف
حرف
زبانی است که دنبال نور میگرداند یکریز ِ برف
را با من چه کار؟
.
یک حرف ِ دیگر در دهانت میگذارم و میروم
آینه شکل ِ تو است
شبیه ِ تو در آن نیست
تو از پشت داری مرا که نگاهت میکنم میبینی
تا برگردم و از دهانت تا دهانت گم شوم
آینه رفته تو را پیدا کند
مرا پیدا کن
3 comments:
گز می کنی تاریکی درونش را.
تو را با دهانش چه کار است؟
شعر نیکیتا خیلی خوب بود. سبک خودش رو داشت. خوب مینویسی.
تا بعد
خواهیم رفت
اما خاطرت باشد
همیشه این توئی که میروی
همیشه این منم که میمانم ...
Post a Comment