Friday, December 30, 2005

Alanis

از شعر
داستان مورب گونه هایت
!نه
نوشته ام
حضور هر از قرن گاهت
بالای آن پله ها
همان جا که سالی یک بار شتابان مکث می کنی و آرام پایین می آیی و ناپدید می شوی

6 comments:

Anonymous said...

خوشم مياد مثل خودم قاطي داره... ايول عمو

Anonymous said...

سلام... خانه ی جدید مبارک... لینکت را اصلاحی باید.

شهروند said...

«گناه من تنها اين است كه در زمانی نامناسب در جای نامناسبی هستم."هستم"و ای كاش نبودم،كه بودنم طوق لعنتی است برگردنم.سال ها تنهايی،صد سال تنهايی و باز تنهايی،و دوره می‌كنم شب را و روز را و هیچ را.چشمان تار گريه گرفته‌ام ديگر به اميد هيچ ناجی‌ی نيست كه ناجيان خود در قعر گور شيون سر داده‌اند.دلم به حال خودم می‌سوزد و به حال انسان می‌سوزد كه چه مضطربانه چنگ به هر اميدی می‌زند تا روز واقعه را عقب بياندازد.عده‌ای روی پاهای‌شان ايستاده‌اند و عده‌ای روی سرشان و دل خوش به اينكه به جايی تكيه دارند،غافل از اينكه از اول هم تكيه گاهی وجود نداشت نه درآسمان نه درزمين.دلم به حال خودم می‌سوزد و می‌ترسم كه با سر انگشت حقيقت برحباب كاذب زندگی‌ام تلنگری بزنم. وحشت بيرون چه دهشتناك است.درماندگی،و گریه،چرا گريه امانم نمی‌دهد،چرا من دلم تنگ است،چرا غم‌ام به سان دلهره و اضطراب در هوا به خواب رفته است.وقتی تنهاتر می‌شوم و تنهایی هم مرا رها می‌كند ديگر تحمل كشيدن بار زندگی برايم نمی‌ماند؛دلم می‌خواهد جان‌ام را بگذارم و بروم،و بخندم به همه‌ی كسانی كه در سراب اميدهای خود ساخته‌شان می‌لولند،بخندم به همه‌ی آرمان‌هایی كه انسان را خدا كرده‌اند و به همه ‌ی خدايانی كه كمتر از انسان‌اند.
آه چقدر دلم می‌خواهد كه جانم را بگذارم و بروم.»

masoud said...

هوم ؟

Anonymous said...

سلام این شعرها را از خودت درکردی یا نه

Bahman said...

خیلی خوب و قشنگ بود
:)