یک
.
دارد در گوش ِ عروسکش چیزی میگوید. مویش را با کش ِ آبی بسته. سر تا پایش نارنجی است. مرا که میبیند عروسک را کنار میاندازد و به طرفم میآید.. میگوید ؛ من گرگم،تو بره؛.. دندان نشان میدهد. فرار میکنم. عروسک را لگد میکنم. قرار است روی صندلی نتواند مرا بخورد
.
روی این صندلی هزار نفر نشستهاند. هزار بار. رنگ ِ چند جایش رفته. زوارش به کلی دررفته. از نردبام افتاده بود. به صورتش ماسک ِ سفید زدهبود. وقتی میخندید کنار ِ چشمش چروک میخورد. توی پاگرد ِ تاریک ایستاده بود. همیشه در همین راه پله میدیدمش. از آنها بود که اگر بهاش میگفتی عسل جان، میگفت آقای عطایی من برای شما احترام قائلم. سینی چای را یک دستی بردم و گذاشتم روی میز.. ؛ اون قرمدنگ باید میرفت بالای نردبون نه اون؛..؛ بچه هم که بود همیشه بالای درخت پیداش میکردیم؛.. درخت ِ بیمیوهی بوناک. بهار که میشود بویش تمام کوچه را برمیدارد. میگفتم با صلیبم به قلهی قلب انسان صعود میکنم. مادرش با آن وضع دیدهبودمان و فقط در را دوباره بسته بود و او دوباره روی صندلی نشستهبود..؛ نمیدونم چه جور میشه آدم لگنش بشکنه شوهرش بره با یه جنده بریزه روو هم؛.. ؛ خودش هم کم جنده نبود. هفت راه فقط با پیمان رفته بود؛ .. حرف ِ پول نبود. دوستی هم نبود. خودم لکاته بودم. خواستهبودم ارضا کنم نه اینکه ارضا شوم. هیچکدام نمیشد. اگر کسی میپرسید اینجا چه غلطی میکنی، فقط میتوانستم او را نشان بدهم که منتظر، لب تخت نشسته. لباسم را آنقدر پوشیدم که بتوانم بیرون بروم. کسی آنجا نمیدانست که میخواهم به قلهی قلب انسان صعود کنم...ء
.
.
.
دو
.
گردنم را رها میکند..؛ بیا یه بازی ِ دیگه من گرگ میشم تو روح برهای که قبلن خوردهشدی برو توو اتاق بعد بیا بیرون که منو بترسونی؛.. میروم تووی اتاق. در را میبندم
.
خودکارش را به طرفم نشانه گرفت.. ؛ بدم میاد میچپی اون توو درو قفل میکنی انگار یه چیزی داری نمیخوای نشونش بدی؟ زود باش نشون بده؛ .. ورقهای شلخته را از کیفم بیرون آوردم. همانها که قرار بود برایت بفرستم و حالا به خودت میدادم که دوباره پسام بدهی.. ؛ همیشه چیزهای همینجوری هستن که آدم همینجوری به کسی نشون میده و بعد هیچ اتفاقی نمیافته. بعضی وقتا هم آدم چیزی برای نشون دادن نداره؛.. صورتش مثل لبو شدهبود. هر وقت که صاف توی چشمش نگاه میکردم این شکلی میشد. باغبانهای لباسسبز داشتند نگاهمان میکردند. دستم را دراز کردم و پشت گردنش را نوازش کردم.. ؛ داری زیادی گیر میدی به موضوع اینا جفتشون عین هم بودن اگه اون عوضیه اون یکی هم؛..؛ همهتون یه کثافتین کارتون که تموم میشه میرید دنبال ِ یه سوراخ ِ دیگه؛..؛ حکم جدید دیوان عالی صادر شد حتمن الان داری توو اون مخت دنبال ِ یه چیزی از من میگردی؛..؛ لازم نیست بگردم خودت میدونی چه گهی هستی؛.. راننده گفت مواظب باش خانوم نریزه. دختر گفت مواظبم و شانهاش را به دستم فشار داد. سوپ را هورت میکشید..؛ نذریه؟ ؛..؛ بله ببخشید بفرمایید ؛.. کفشهام را کندم. کت و شلوار پوشیدهبود. عینک نزدهبود. صورتم را جلو بردم و به صورتش چسباندم. ریشش مثل پوست ِ جوجه تیغی بود.. ؛ آخوندی ماچ میکنی؟ ؛..؛ نمیخواستم صورتتون خیس بشه؛.. خندید. انگار خبر داشت و کاملن راضی بود. طوری حال ِ پدرم را میپرسید که انگار میشناسدش..ء
.
.
.
سه
.
دست به سینه میایستد و لبش را کج میکند.. ؛ گرگ ِ نارنجی خیلی هم خوشگله تازه برهها هم از نارنجی بیشتر خوششون میاد زودتر گول میخورن؛ .. ؛ نه؛ .. ؛ من برهی سیاه تو گرگ ِ نارنجی؛..؛ نمیخوام نوبت منه بره شم؛..؛ پس من میشم روح ِ علف؛.. به طرف صندلی میدود. دنبالش نمیدوم
.
ایستاد. برگشت نگاهم کرد. میخواست انتقام ِ همه را یکجا از من بگیرد. از سکو بالا رفت و دوباره زنگ را زد.. ؛ خوشم نمیاد از این کارا؛ ..؛ جرأتشو نداری؛ ..؛ اگه دوست داری زنگ ِ همهی این خونهها رو بزن تا سر خیابون بدو من دنبالت نمیام؛ .. پیرمردی با سبیل سفید قجری به ما میخندید. یک ظرف غذای نذری دستش بود... همه رفتهبودند. در آشپزخانه، روی صندلی ِ شکسته نشسته بود و با موهای بالای پیشانیش بازی میکرد. سلوک ِ دولت آبادی، با جلد ِ خم شده، کنار دستش بود. برایش غذا کشیدم..؛ نمیخورم ممنون؛..؛ با این رژیم کارت به بیمارستان میکشه؛ ..؛ رژیم نیست؛ ..؛ چه خبرا؟ ؛..؛ دیشب خوابتو دیدم توو بیابون چند نفر داشتن میبردنت میخواستن بکشنت من کاری نمیتونستم بکنم؛.. توو سالن ِ انتظار ِ اورژانس، به دیوار تکیه داده بود. دستهایش را جوری در جیبش فرو کردهبود که مانتوش از شانه میخواست پاره شود. با سوت، آهنگ ِ کیل بیل را میزد. لجبازی شروع شدهبود. فایده نداشت. یکی از نرهخرهای گردن کلفت داشت نگاهمان میکرد.