چوپان میگوید اینجا که نشستهاید خاک میآید به صورتتان. میگوییم اینجا تکیه دادهایم؛ به کندهدرختی که روی زمین خوابیده و با شاخه کوهها را نشان میدهد. کوهها را نشان میدهد. میگوید باد ِ شمال میآید، خاک میآید به صورتتان. چای تعارفش میکنیم. میگوید ما چای ِ چوپانی میخوریم. میرود آتشش را درست کند. آتش درست میکنیم. باد ِ شمال میآید. آتش گر میگیرد. خاک میآید به صورتمان
.
.
از اینجا
تا جنوب
چند بار
طول میکشد؟
.
.
آلبوم عکس ورق میخورد. لیوان چای روی میز است. ورق میخورد. مهتاب از شکاف پرده بالا میرود. لیوان صعود میکند. ورق میخورد. یونان به بردیا میتازد. روی پله نشستهاند. میخندند. لیوان به کتاب چسبیده. رکسانا به پدر خیانت کرده. تندیسها تکان میخورند. میرقصند. ورق میخورد.. حسنک بر دار.. داربستها راه افتاده اند در راه. در باز مانده؛ درمانده.. آتش گرفته. قصر آتش گرفته. دست ِ داریوش میلرزد. لیوان میلرزد. بر زمین جاری میشود.. چارچوبها نقش خورده عکسها خیس فرش خیس.. آپادانا سقوط کرد. کسی جا افتاد
.
.
شما از زمین ده هزار پا فاصله دارید
صدای مرا از بالای سرتان میشنوید
حالا هزار پا فاصله دارید
لطفن کمربندهایتان را باز کنید
در پاکت نفس بکشید
تا نفس دارید
نفس بکشید
فاصله دارید
تا نفس دارید
به پایین نگاه نکنید
صدایی قبل از هر چیز به شما خوشآمد میگوید
.
.
بره را از خانهی کاهگلی بیرون میکشیم. بدنش را به در ِ چوبی چسبانده. پایش را روی خاک میکشد. مراقبیم علفها له نشوند. قصاب، جگرش را با دست بیرون میکشد دو پاره میکند و به ما میدهد. بره به ما نگاه میکند. بدنش روی پیشخوان است. سرش به پیشبند ِ قصاب. به ما نگاه میکند. مزهی خون به دهانمان میآید تا فردا که بره را ذبح کنند. میگویند در فاصلهی زخم تا ذبح، خون میرود و بره طعم واقعی ِ زندگی را میچشد
.
.
دست زدن
پا زدن
که هنوز سلام
منام من
تعبیر ِ خواب ِ پر ازدحامات
تاب میخورم
دور از تو
در مختصات ِ خودم
.
.
یکی آواز میخوانَد. کسی او را نمیبیند. پشت به تک دیوار ِ بیابانی. پشت به سیمان ِ مرطوب، بیابان را نگاه میکند. بیابان را میخواند. صدا قطع است. روی صورتش سایه افتاده. یا پیرمردی بومی است یا دختربچهای که گم شده. صورتش پیدا نیست. صورتش مثل کسانی که آواز میخوانند فشرده نمیشود. حوالی ظهر است. اتفاقی نیفتاده. از دهانش که آرام تکان میخورد پیدا بود که داشت آواز میخواند. صدا وصل شده. باد میآید. گرد و خاک میآید. اتفاقی در کار نیست. نور در اتاق سیمانی؛ کسی آواز نمیخوانده
.
.
به زمین نگاه کن
هر کسی
دلش در جایی
خودش در جایی
تو را نگاه کن
سی و پنج درجه و چهل دقیقهی شمالی
دلت انگار قطب ِ جنوب باشد
.
.
.
.
تابستان هشتاد و پنج
.
.