که نوشتار دقیقن همان عرصهای است که تو آنجا نیستی.. این آغاز نوشتن است. ء (ا) ء
.
.
.
موضوع کلمه نیست
بحث بر سر مفاهیم نیست
تنها ماندن
با فاسق ِ مهربان
که قادر ضخیم
فرشتهات را از شانهام بردار
یا لیوانم را پر کن
.
.
اینها را میگویم که ملافه را روی سرشان میکشند.. کنار ِ جنازه ملافه روی سر میکشند و از آن پایین، عریانیاش را میکاوند.. کاری به مرده ندارند. مرده کاری به آنها ندارد.. مرده اصلن کار ندارد.. دروغ از اینجا شروع شد؛ مرگ ِ کسی را دستمال کردن. از کفنی گریختن به جنازهای دیگر: دلتنگی
.
.
مُهر ِ مِهر بر نامحرم
رکوع ِ لمس بر درگاه ِ باز
تا بوسه
تا گونه
از خون ِ دونده
تا رقص ِ نفس
فشار ِ قبر در خلال ِ خنده
کجاست
آن کس که خریدارم نیست
.
به نظر میرسم. من نویسنده ام؛ من فاحشه ام. مینویسم که همه - بیش از یک نفر- بخوانند و طوری رفتار میکنم که انگار برایم مهم نیست که میخوانند یا دارم داد میزنم که بیا مرا ببین؛ من کشف کردهام: من مهم نیستم. از اول هم مهم نبودهام. نمیخواهم باشم. میخواهم پنهان باشم. جوری پنهان باشم که امکان کشف شدنم وجود داشته باشد، هر چند بار و هر چند نفر
.
کلمهی تو
در من
هرز میرود
آش و لاش
برای من صف کشیدهاند یا خاطر تو؟
.
زندگیشان یک چیز است و شعرشان چیز ِ دیگر. توجیهشان: «کی گفته اگر کتابی به تو نشان دهم یعنی زندگیام هم همین شکلی است؟ من آرزو دارم این شکلی باشم ولی نمیشود. من آرزو دارم به این سبک باشم ولی به هر چه سبک ِ این شکلی در دلم میخندم. به رویت هم میآورم. طوری به رویت میآورم که احساس حماقت کنی»... احساس حماقت می کنم
.
اتاقها نگهبان دارند
زن دروغ میگوید
برایم فرق نداری
فرق ندارد
من درک میکنم
قدمهایم صدا دارد
پیکر ندارم
بیمارستان ندارد
مرد ندارد
سرُم میچکد
پشتت عرق دارد
خوابت برده
.
کسی گفت بگذار زندگیمان را بکنیم.. زندگیتان را بکنید.. من هم شاید زندگیتان را کردم.. شاید هم نکردم.. این کارم را هم نکردم.. به هر حال، فرق ندارد.. نمیخواهم چیزی را جبران کنم. نمیشود همینطور مداوم لخت شوم.. تمام میشوم یا مدتهاست که فروخته شدهام
.
.
.
.
.
پینوشت
به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیفتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاقها، با لاغرها، با جوانها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم میریزند، برای اینکه مشمئز شوی،برای اینکه از امیال شخصیات بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقهات استفراغت بگیرد. و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهرهمند خواهی شد و همچنین از لذت آنها، برای آنها کاری خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه میرود، کینهای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خندهاش را نبینید..ء (اا) ء
.
.
.
.
ا: رولان بارت، سخن عاشق
اا: کریستوفر فرانک، میرا
.
.
1 comment:
از اینکه کلاهم را تا روی ابروها می کشم پایین. که روی پیشانی ما هیچ ننوشته اند
از اینکه فقط منظره و ناظر
از پس کلمات بر نمی آیماصلا نگاه نمی کنند که اینها برای که صف کشیده اند
Post a Comment