Saturday, December 19, 2015

ایرما

.
گفتم: این‌طرف‌ها را نمی‌شناسم.
گفت: حالا کدام طرف‌ها را می‌شناسی؟ و خندید. راست می‌گفت. من هیچ چیزِ هیچ کجا را بلد نبودم. او بلد بود. همه جا رفته بود و همه را به یاد داشت. کافی بود که دنبالش بروم. پالتوی جیر سیاه پوشیده بود که بلندتر نشانش می‌داد و موهایش را بافته بود، سیاه. پیش‌تر از من می‌رفت و حرف می‌زدیم. حواسم نبود. به این بود که برایم فرقی ندارد، چون شوق ندارم. میلم رفته بود. وانگهی قدم زدن میل نمی‌خواهد، مخصوصن با او. عادی شده بودم، مثل همه. عیب نداشت، شاید خوب هم بود که رفتارم مناسب باشد و مثل بقیه باشم، فقط نه پیش او.
خیابان خلوت بود. مغازه‌ها را بسته بودند که از روز تعطیلشان استفاده کنند. روز تعطیل برای همین است. که آدم دست کسی را بگیرد - یا کسی دست آدم را به کنایه - بروند جایی دیگر که مثل جای خودشان نباشد تا خودشان هم مثل خودشان نباشند. آن وقت حالا آن جای دیگر هم مغازه‌هایش بسته است. پرسید که کافه دبی را یادم هست یا نه. گفتم هست. یک خاطره‌ی محو بود که انگار خودم در آن نبودم. از حالا به سال‌های دور نگاه می‌کردم که ایرما و یکی دیگر به درون کافه دبی می‌روند، یک زن دیگر. چراغ‌های زرد روشنی داشت که از پشت شیشه دیوارهایش پیدا بود، و آن دو پشت شلوغی گم می‌شدند و من بیرون می‌ماندم. آنقدر بیرون ماندم که گفتم هم می‌توانی از همین‌جا تاکسی بگیری هم اینکه تا فردوسی پیاده بروی و از آنجا سوار شوی، انگار که خودم را نبینم، داشتم نشانی کافه را می‌دادم و خودم نبودم که با او بروم. ایرما انگار که به نبودن من اعتنا نکرده باشد و همزمان آمدنم برایش بدیهی باشد گفت که پیاده برویم بهتر است. از حافظ پایین می‌رویم.
از کوچه‌های فرعی می‌رفتیم. راهمان درست نبود. چیزی نگفتم. برایم فرق نداشت که به کجا می‌رسیم. چون او از من بزرگتر شده بود و من انگار دیگر مسئولیت هیچ چیز را نداشته باشم و میل نداشته باشم و دیگر عادی شده باشم، دیگر بلد نباشم و دستم را گرفته باشند و دانستنِ نادرستیِ راه هم برایم معلوم نباشد چون مسئولیت و حق آن برای من نباشد و همین هم برایم مهم نباشد و حتا به نظرم نیاید و تنها به قدم‌هایم نگاه کنم و به پاهایم فکر کنم و به پاهای او که پیش‌تر می‌روند و یادم نباشد که چیست که دنبال می‌رود و کیست که پیش می‌رود، جز اعضایی که آن‌قدر معلومند چون جزیی از نامعلومی دیگرند و آن هم جزیی دیگر از جزیی دیگر تا به بی‌نهایت: از پا تا ایرما تا شهر تعطیل تا امسال تا چند سال تا زندگی من تا امروز من تا اینجا تا من؛ بی هیچ نظم پذیرفتنی و مفهوم.
آن وقت صدایش نزدیکتر شد. فرشید برایش نامه نوشته بود، دوست روزبه. مدت‌ها بود که خبر نداشتم. نمی‌دانستم همدیگر را می‌شناسند. تعجب نکردم. ایرما گفت که برایش زیاد می‌فرستد. منظورش این بود که به هم نامه می‌دهند، با ای‌میل. معمولن این حرف‌ها را به من نمی‌گفت، جزء مسائل خصوصی بود. حالا می‌گفت که عادی نباشم، شاید. از فکرهای فرشید می‌گفت و حتا از نقشه‌هایش برای آینده. حتا می‌دانست که ایران نیست. من حرف نمی‌زدم که موضوع را عوض کند، ولی ادامه می‌داد و وقتی حرفش تمام می‌شد، به صورتم نگاه می‌کرد که بداند به چه فکر می‌کنم یا نظرم چیست، لابد، از صورتم، لابد چون به من هیچ ربطی نداشت و قرار بود شگفت‌زده شوم. من چیزی را پنهان نمی‌کردم، چون چیزی نبود، چون برایم فرقی نداشت که به جای صورت من دیوار ببیند. دیگر دغدغه‌ها و آرمان‌های بشر برایم حقیر نبود، خودم هم بزرگ نبودم، کوچک هم نبودم. دنیا چیزی بود که باید می‌بود و من اتفاقی آنجا بودم یا نبودم، جزیی از جزیی دیگر. می‌توانستم جای دیگر باشم، می‌توانستم حتا نباشم.
آنجا کافه نبود. خانه‌ای بود که درش را باز گذاشته بودند. مشتری‌ها همدیگر را می‌شناختند. چند تا روی تخت نشسته بودند و چند تا پشت میز. ایرما طوری داخل شده بود، پیش‌تر از من، که انگار آنجا را می‌شناسد، ولی کسی آشنایی نداد و با او حرف نزد. روی تخت دیگر نشستیم. میزبان زنی جوان بود که او هم ایرما را نمی‌شناخت، یا آشنایی نمی‌داد. از مقابلمان رد شد و صفحه‌ی نمایشگر را روشن کرد. صفحه روی میز کنار پنجره دورتر از ما بود و فوتبال نشان می‌داد، با صدای پایین. ایرما هنوز از فرشید بیرون نرفته بود. گفت: بگذار یکی از نامه‌هایش را نشانت بدهم. نگفتم نه، ولی مایل نبودم. چیزی از کیفش بیرون آورد و به صفحه گذاشت، فلش، حافظه. حالا صفحه فرشید را نشان می‌داد که در اتاقی نیمه‌تاریک روی یک صندلی نشسته و رو به دوربین حرف می‌زند، نامه‌ی تصویری، مثل فیلم مستند، همه فنجان‌ها و سیگارهایشان را نگه داشته بودند و نگاه می‌کردند. صدایش پایین بود. می‌گفت که اگر انسان بخواهد کار تازه‌ای بکند و تحولی ایجاد کند، بهتر است از خودش شروع کند، همان‌طور که او شروع کرده. و چشمهایش نخوابیده و غمگین بود. صورتش و بدنش همان‌طور مانده بود که آخرین بار دیده بودمش. به ایرما گفتم که چقدر چاق شده، فرشید، حتمن آب و هوای آنجا به او می‌سازد. منتظر بودم که تعجب کند و بپرسد آب و هوای کجا؟ مگر همین‌جا در همین شهر نیست؟ نمی‌دانم چرا. منتظر بودم که تمام این‌ها ساختگی باشد و ایرما از فرشید خبر نداشته باشد و حتا خودش فیلم را ندیده باشد. این گفتنم نقشم بود در بازی ساده‌ای که خودش شروع کرده بود، اگر بازی را ادامه می‌داد.
ایرما میزبان را صدا زد. زن رفت و برایش یک لیوان آب آورد. یخ داشت و بخار کرده بود، قطره‌های ریز بر بالای سطح آب. دست زن پایین لیوان را گرفته بود و دست دیگر بشقاب پلاستیکی زیر لیوان را. ایرما لیوان را گرفت از بالا - از کیفش یک قوطی قرص بیرون آورده بود - دو تا را در دهان گذاشت و آب را از وسط دهان نوشید، ته تخت دراز کشید و چشمهایش را بست. من سر تخت نشسته بودم و به فرشید نگاه می‌کردم که هنوز از جایش تکان نخورده بود و حرف می‌زد، درباره‌ی مستراح‌های آنجا که هنوز عادت ندارد و با فرنگی‌های خودمان هم فرق می‌کند. اینها را خیلی جدی و شمرده می‌گفت، مقدمه‌ی حرف مهم‌تری بود که در این دوره از زندگی و با این شرایط و محیط ناگفتنی می‌نمود. آشنایی‌شان پیش‌تر از ما بود. ایرما را در مهمانی دیده بود. آدم‌های مهمانی را نمی‌شناخت. ایرما سر صحبت را باز کرده بود، دختر عجیبی بود، خیلی متفاوت، خیلی باشکوه، فرشید نمی‌خواست کم بیاورد ولی آورده بود. با هم قرار گذاشته بودند ولی هیچ‌وقت تنها نشده بودند. فقط کافه و پارک. انسان لازم نیست چیزهای بزرگ را عوض کند، کافی است یک عادت کوچک مثل غذا را تغییر دهد، آن هم نه نوع غذا، می‌تواند تنها مقدارش را زیاد یا کم کند. فرشید نه لاغر شده بود و نه چاق. شاید تازه می‌خواست شروع کند تازه به این نتیجه رسیده بود.
میزبان نزدیک شد و آرام صورتش را نزدیک آورد. بوی باروت می‌داد و نگران و در گوشی بود. بازی‌اش را نمی‌خواستم که بخواهم، این بود که او و کافه‌اش از من و ایرما زیباتر باشند. گفت: فکر کنم حال دوستتان خوب نباشد. چشمهای ایرما بسته بود و گونه‌هایش سرخ شده بود. گفتم: چیزی نیست. مسکن خورده. زن راست ایستاد که برود ولی دوباره خم شد با پیرهن و سینه و گفت: مسکن نبوده، چیز دیگری خورده. سعی کردم قوطی قرص را به یاد بیاورم. سعی کردم رفتارم مناسب باشد، حتا وقتی که خواب بود. نمی‌خواستم در کیفش دست کنم. گفتم: مطمئنید اشتباه نمی‌کنید؟ ایرما را صدا زدم. چشمهایش نیمه‌باز شد و دوباره بسته. تب داشت، پیشانی‌اش و گردنش، داغ داغ بود. بازی نبود. زیان من بود که ندانسته بودم. فرشید هم تمام شده بود و فوتبال نشان می‌دادند. از میزبان که حالا دورتر ایستاده بود پرسیدم: دستشویی کجاست؟
به صورتم آب زدم. موهایم سفید شده بود ولی خوش‌قیافه بودم. به همین دلیل حق داشتم که موهایم را درست نکنم و به موهبت‌های عادی زندگی شوق نورزم. چند جایش شاخ شده بود، مثل وقت برخاستن از خواب، ولی در عوض صورتم از همیشه ساده‌تر بود، اعضایی همگانی و مشترک در صورت همه‌ی آدم‌ها که در صورت من هم بود و پیش آینه‌ای بی‌لکه ایستاده بود. سرویس بزرگی بود نسبت به آن جای کوچک. دوازده نفر می‌توانستند همزمان قضای حاجت کنند و هیچکس جز من آنجا نبود و روشن بود و خودمانی و بوی عطر ملایم می‌آمد. درِ یکی را باز کردم. فرنگی بود. نشستم، با آنکه کاری نداشتم. انسان یک بار زاده می‌شود ولی خیال می‌کند همیشه اینجاست. چاره‌ای هم ندارد، چون پیش‌تر را به خاطر نمی‌آورد. در عوض زندگی‌اش در طول زمان تبدیل به خاطره می‌شود. هر لحظه خاطره‌ای است که در لحظه‌های بعد بازآورده می‌شود. و انسان آن‌قدر این لحظه‌ها را پشت سر می‌گذارد تا مرگش فرا رسد و پس از آن را کسی نمی‌داند. به همین دلیل مرگ ویژه است، چون خاطره‌ی هیچ‌کس نیست.
در اصلی سرویس باز شد و چند زن وارد شدند. می‌خندیدند، ولی با دیدن من ایستادند، چون درهای چاه‌ها کوتاه بود و صورت و گردنم را می‌دیدند. چند زن دیگر آمدند و چند دختربچه. آن‌ها هم مثل قبلی‌ها به چاههایی رفتند که دورتر از من بود. یکی از دخترها به مادرش گفت که آنجا برویم و مرا نشان داد و مادرش اشاره کرد که ساکت باشد. چند تای دیگر هم آمدند و جلوی چاه‌ها به صف ایستادند. ابتدا جلوی من نمی‌ایستادند، ولی وقتی فضا پر شد دختری آمد و بقیه هم پشت سرش ایستادند. نمی‌توانستم بلند شوم. باید اول بلند می‌شدم و بعد شلوارم را بالا می‌کشیدم. دختر کلافه به پاهایم نگاه می‌کرد. معلوم بود که کاری نمی‌کنم و فقط نشسته‌ام.
همه‌ی چیزهای زندگی تغییرپذیرند. انسان نباید خیالش را از وضع دلخواهش راحت کند، یا حتا نباید خیال کند که چیز نادلخواهی که اکنون به آن نزدیک است در لحظه‌های بعد هم همین‌طور می‌ماند. فرشید طوری این‌ها را گفته بود که دوست داشت باشد، ولی ایمان نداشت. ایرما ایمان داشت و می‌دانست. من برایم فرق نداشت، برایم بهتر بود که به این حرف‌ها گوش نکنم. دیگر معلوم بود که به سرویس زنانه آمده‌ام. هیچ احتمال دیگری وجود نداشت و هیچ انتخابی در دست نبود، فکرهای سابقم همه دروغ بود و فرار و حالا که فرار ناممکن بود، فکرهای من و نتیجه‌های قانون‌شده‌شان دیگر وجود نداشتند. دیگر نمی‌توانستم خودم را ببینم، چون دیگران هم می‌دیدند و اگر نگاه می‌کردند چیزی نمی‌دیدند، چون من حالا واقعن وجود نداشتم. نزدیک‌تر از همیشه بود که به نوبت به‌جای من بنشینند و از خلالم قضای حاجت کنند و وقتی که این‌گونه می‌شد، من تمام شده بودم و واقعن برای هیچکس فرق نداشت.
چند نفر گفتند که باید نوبت را رعایت کند، ولی ایرما با چشم‌های کلافه و مستقیم راهش را باز کرد و نزدیک شد. دختر را کنار زد و در را باز کرد. پالتویش را درآورد و روبرویم گرفت. بلند شدم. رویش را آن طرف گرفته بود و به آینه‌های روشویی نگاه می‌کرد. دختر از پشت ایرما شانه کشید و به جای خالی من نگاه کرد. ایرما برگشت و نگاه غضب‌ناکی به دختر انداخت تا دور بایستد. شلوارم را پوشیده بودم، ولی او پالتو را دورم گرفته بود. از در سرویس هم بیرون رفتیم ولی پالتو هنوز احاطه‌ام کرده بود.
بالاخره از کافه بیرون رفتیم و ایرما پالتویش را پوشید. دیگر تب نداشت و پایم را نمی‌دیدم، چون نگاه نمی‌کردم، چون نمی‌خواستم. دستشویی داشتم. حالا شاید که وجود داشتم یا می‌خواستم، چون ایرما گفت برویم همان کافه دبی و من گفتم این‌طور راهش دور می‌شود و او گفت که اشکال ندارد و وقت دارد. فرشید را جاگذاشته بود ولی نمی‌خواست به‌خاطر یک حافظه، فلش مموری به آنجا برگردد. شاید چیزی بیشتر از این نمی‌خواستم و معنی باقی‌مانده‌ام همین بود، تلاشی که آرزو دارد آرزو داشته باشد، تمام شده باشد و بخواهد که تمام شدنش تمام شده باشد، ناراستی‌اش، بازگشتش، فکرش و شرم و پنهان‌کاری‌اش.
هوا تاریک می‌شد و خیابان کمی شلوغ شده بود. آدم‌ها بیرون آمده بودند و اینجا جای دیگرشان بود. ایرما داشت از کتابی که تازه خریده بود تعریف می‌کرد و حالا همه چیز فرق داشت، مخصوصن مثانه‌ام. شاید جای نزدیکتری پیدا می‌شد، ولی او می‌خواست در کافه دبی مثانه‌ام را خالی کنم. علاوه بر این، نمی‌خواست با رفتن من به آبریزگاه عمومی، داستانش قطع شود. تعریف کرد که چطور کتاب را در بساط یک دستفروش پیدا کرده و آن را نمی‌شناخته و همین‌طوری خریده، ولی وقتی در اتوبوس بازش کرده دیگر نتوانسته آن را ببندد و تا ترمینال جنوب رفته. راننده هم چند دقیقه بالای سرش به التماس ایستاده که خانم لطفن پیاده بشوید. لهجه‌ی عجیبی داشته که ایرما بعدن یادش آمده، چون آن موقع گرم خواندن کتاب بوده. اسم کتاب و نویسنده یادش نبود، چون قبل از بستن کتاب و دیدن جلد کنار جاکفشی خانه‌اش خوابش برده و فردا دیر بیدار شده و دیگر توی خانه نرفته و مستقیم سر کار رفته و وقتی پا به خیابان گذاشته یادش آمده که کتاب را کنار جاکفشی جا گذاشته و چون دیرش شده بوده و جلسه‌ی خیلی مهمی داشتند نتوانسته برگردد و کتاب را بردارد و افسوس خورده و تمام روز به یاد کتاب بوده و شب هم تولد برادرزاده‌اش بوده و نتوانسته به خانه برود و آخر شب هم که دیشب بوده خیلی خسته بوده و خانه‌ی برادرش مانده و خواب داستان کتاب را دیده و ظهر با گریه بلند شده چون یاد من افتاده.
دیگر به کافه دبی رسیده بودیم. هم عجله داشتم و هم باید واکنشی نشان می‌دادم. چیزی به فکرم نرسید که مناسب باشد. گفتم یک جایی پیدا کند تا برگردم.
خوشبختانه یک چاه بیشتر نبود و آن هم دیوار و در داشت. در قفل می‌شد و چاه سنتی بود. به‌هرحال، پیش از ثبت شدن هرگونه تصویر و فکر در حافظه‌ام کارم تمام شده بود و باید می‌رفتم. روشویی آیینه نداشت. دست‌هایم را شستم و موهایم را درست کردم.
کافه خلوت بود و ایرما نبود. زنی دیگر بود. روبرویش کنار پنجره نشستم. بیرون تاریک بود.    
.
.
.

Friday, October 09, 2015

خواب ِ ایرما


چون قلب من وارون شده بود
از تنهایی همین مانده بود
روزها یکسان و جاگزین
از جایی به به جای دیگر در زمان‌های رفته
اکنون به‌جای گذشته
چون خواب ندیده‌ام و اگر دیده بودم، فراموش شده بود
که در آن لحظه که آن چیز را دیدم،
آن را چیز دیده‌ام
خواستنِ نخواستن
خواستنِ خواستن از نخواستن
نتوانستن
ساختنِ پس از ریختن
چون من وارون شده بود
از تو همین بر دست مانده بود.
.
رضا آن‌سان نیرو داشت که بتواند ایرما را از پا بگیرد، دور کمر بچرخاند و سرش را به دیوار بکوبد. بوم، و ثانیه‌ای بعد، ایرما افکنده در جکوزی و میان آب گچ گم شده بود، ناپدید. رضا دیگر نگاه نکرد، ننگریست، آرام بود، رنگش بازگشته بود، حتی نفسش، حتا دمش. نشست کنار دیوار، کنار بهروز. نمی‌شد جکوزی خواندش، یک مکعب 10 متری که یک سویش شیشه بود. کاشی‌ها را دیروز کندم و کار نیمه، با این درنگ دراماتیک که ملات‌ها توی آب ریخته. قرار است یک آکواریوم بزرگ بسازم، قرار بود، دورش شیشه‌ی ضدضربه‌ی یک‌تکه و کنارش، بیرونش، یک دوش کوچک بالای یک پاشوی یک‌نفره. همه‌ی اینها چند ثانیه، ایرما چاردست و پا از جکوزی شیر بیرون آمد. نمی‌توانست درست حرکت کند، بجنبد. روی زانو نشست، پخش زمین شد، دوباره برخاست. به بهروز و رضا نگاه کرد، نگریست. بهروز خندید و برایش بوس فرستاد. باید پیش من می‌آمد، لابد، دور نبود، گویا. سنگین بود. سنگین می‌بود. رفتم و به‌سختی بلندش کردم هرچند سنگین نبود، انگار حوله‌ی خیس‌خورده که هنگام خشکی سبک‌تر می‌بود - و گذاشتمش روی سکوی سردِ سفید کنار خودم - روی سکو بودم که بالاتر باشم،‌ رضا و بهروز روی زمین که آسان‌تر بود.
ایرما نمی‌گفت، نگاه هم نمی‌کرد، منگ به دیوار خیره بود. لباسش به بدنش چسبیده، موها به سرش آغوش با خون که داشت سیاه می‌شد، کوتاهتر از هنگامِ خشکی‌اش، جاندارِ بچه‌تلف از رود گذشته‌، ایرما؛ گریزنده‌ای از آبشار افتاده تا آخرین نفس شنا کرده، ولی زنده مانده، ایرما. آن‌وقت، آن‌گاه رضا گفت نوبت توست. آن‌گاه رضا رو به من که نوبت من است. انتظار داشت دوباره زیر آبش بگیرم تا دیگر نفس نکشد، ایرما. نوبت من نبود، کار من هم نبود، انگیزه‌ام هم این نبود، نه رضا دیگر، نه ایرما. به من نزدیک نبود که با هم چه می‌کنند. طرف نمی‌گیرم، چه مزخرفی، اصلن به این چیزها دیگر مدت‌هاست که اندیشه هم نمی‌کنم، نه او و نه او، خصوص وقتی برای مرگ یا زنده ماندن مردد باشند، وقتی برای مرگ یا زنده ماندن کمک می‌خواهند، کمک می‌گیرند، مرده‌زاده‌ها. اصلن این چیزها از دایره‌ی فکرم بیرون است، از محدوده‌ی واژگانم. اگر چیزی بخواهم، می‌خواهم این ساخت و ساز زودتر تمام شود، این آشغال‌ها و خاک و خل‌ها جمع بشود که بعد، ماهی‌ها لای هم لول بخورند و از این ور به آن ور بروند پشت شیشه‌ی ضدگلوله و شب‌ها یواشکی نگاهشان کنم که چطور می‌خوابند یا اصلن می‌خوابند یا فقط غوطه می‌خورند، نه اینکه سر یکی را زیر آب بگیرم که یکی دیگر خوشحال شود که آن هم معلوم نیست بعدش ناراحت‌تر نشود.
سر قولم هستم، تا آخرش می‌مانم، ولی جاندار نمی‌کشم، آری، ولی لااقل، حداقل، دست کم، صورت ایرما عوض شده، برافروخته، خشمگین به رضا نگاه می‌کرد، نه خشمگین، صورتی، قرمز، سیاه، چشم تا جای ممکن خیس، سرخ، خیره و بیرون از حدقه، از چشم‌گاه. رضا مطمئن، رضا از خودش بی‌اندیشه بود، نباید، نبایست می‌بود، بیزار به ایرما و من نگران بود، نگریستار، انگار همدست باشیم در نمردن و نکشتن و او بتواند بی‌دردسر هر دوی ما را به لجن بکشد، بیالاید به همین ملامت ویرانگری که در نگاهش تا ابد خواهد ماند. ترس من از او نبود، رقیب نبود، ایرما خطروار‌تر بود، سخت‌تر بود. اگر به رضا حمله می‌کرد، همه چیز گردن من بود. چون او گفته بود، رضا، او خواسته بود، رضا، که کار را من، خودم تمام کنم، که منتظر نمانم، کمین نکنم، شکار نشوم، رضا شکار نشود. اگر ماده‌چیتای زخم‌خورده از جایش می‌پرید، نباید بتواند، نبایست بتواند، نبایست می‌توانست، رضا نابود می‌شد و وانگهی، به‌هر عنوان، به‌هر صورت، ایرما از ما نبود.
بیشتر ترسیدم. این «ما» چیز تازه‌ای بود که به ذهنم آمده بود، اینکه خودم را با دیگری جمع بزنم. رضا هم می‌گفت. گفته بود اول درست‌ات می‌کنم که تویش درستتان می‌کنم بود، که آنقدر زیاد که انگار تویش ایرما نبود. بوی ایرما بود، شدید شده بود. وحشتناک‌تر اینکه با رضا و بهروز جمع می‌زدم و او را بیرون می‌گذاشتم. اگر مجبور بودم، می‌بایست او را حساب می‌کردم و آن دو نخاله را کنار می‌داشتم. ربطی به جنسیت ندارد. مجذوب ایرما نبودم، دست‌کم نه دیگر حالا،‌ پس از تمام این گرفتاری‌ها و فراموشی‌ها. به این دلیل بود که او کمتر از آن دو از جنس ما شدن بود، جنسیت‌اش این بود، دیگرجنس‌خواه، خواسته‌ی دیگرجنس‌خواهی دیگر، تک‌کار، تک‌پَر، نمی‌نشست با کسی نقشه بریزد، مخصوصا، مخصوصن با خودش، خصوص اکنون که داشت ملنگانه و همزمان کلافه به در و دیوار نگاه می‌کرد. پوست سبزه‌اش از خیسی برق می‌زد، سرخ و آماس‌ناک، از ما نبود، با ما بود، با ما نبود، با من بود، ایرما بود. باید به پشتش نگاه می‌کردم، حریص و تشنه، مخمور و ممنون، از گردن تا باسن، پهن بر سکو، مثل شیء دیگر، مثل مونث، چیزی که بتواند مرا با او هم‌سو کند، نه نزدیک، همکار کند نه همدست، همسایه نه رفیق.
«دست نزن».
زیر لب می‌غرید و چشمهایش را بسته بود. من دست نزده بودم، چشمهایم را لمس کرده بود، حس کرده بود، چشمم دست بود و نمی‌خواست، لااقل حالا، دست کم اکنون، همین اکنون، نه قبل و نه بعد، نه پس و پیش. وقتی از سکو پایین آمد، مثل وقت‌های عادی، راست ایستاد، دیگر نمی‌لرزید، منگ نبود، نامنگانه به ما نگاه کرد، من و رضا و بهروز، نرهای منقرض منتظر. هیچ‌وقت این‌طور نبود، نه قبل و نه بعد. جلو می‌رفت که از حمام بیرون برود، من پشت سرش. «کجا»؟ صدای رضا بود که نیم‌خیز شده بود و همان‌طور نیم‌خیز مانده بود؛ چون ایرما ایستاده و نیم‌چرخی زده و انگشتش را به طرف او گرفته بود، بسیار بسیار پرخاشگرانه و جدی، نه مثل قبل، لطفش گم شده بود، مرده و فراموش در تن.
از حمام به هال و از هال به اتاق خواب، آنجا که مهمترین اتفاق‌ها می‌افتد، که آدم آشکار می‌شود، شکار می‌شود، بیشتر از حمام، اگر عریان باشد، پنهان‌تر از همه جا، اگر تنها باشد. اگر خاموش باشد، چراغ را روشن کند، اگر بخواهد تنها بماند، فقط بخوابد، فقط بیدار بماند، لای ملافه، روی تخت، با یک کتاب، بی کتاب خیره به دیوار، به سقف، به مرور حافظه، به گریز از حافظه، ماندن در خیرگیِ حال، مشغول به هیچ، به دیوار، به سقف، به اکنون، اگر تنها باشد.
«سایز من اینجا چیزی هست»؟ کمد را باز کرده بود، صدایش نرم شده بود، پذیرنده، آشتی‌خواه، آشتی‌اندود، لباسهای آویخته را نوازش می‌کرد، ایرما. «اونا رو امتحان کن» گفتم و اینجا چه می‌کنم؟ آنجا چه می‌کردم؟ دیگر لباس‌هایش را درآورده بود، خلاصه و دور از جمع شدن با بیرون، با ما، با من، یا مای من، ایرمای من. لباس‌های بهروز را نشان داده بودم. رضا و بهروز از بیرون اتاق نگاه می‌کردند، وحشی‌های محجوب، متجاوزان خیرخواه، نیک‌خواه، پایدار در دوستی، مُصر در دشمنی، پافشار در دشمنی، برایت از جان دریغ ندارند، اگر از آنان باشی، برای از آنانشان از جانشان می‌گذارند و جانِ دیگرانشان را می‌گذارند. بیرون رفتم، در اتاق را بستم و جلوی در ایستادم، نگهبان، نه نگران. رضا با صدای پایین گفت: «حالیته داری چی کار می‌کنی»؟ چیزی نگفتم، اگر می‌گفتم بدتر می‌شد. «می‌فهمی که این نباید بره بیرون»؟ می‌فهمیدم ولی دست خودم نبود. همه چیز همان‌طور اتفاق افتاده بود، رخ داده بود، حتا واکنش‌های خودم. گفتم که بی‌طرفم، سوییس، گاندی، ماندلا، مسیح. گفت: «نیستی، اگه بودی حالا زنده نبود». راست می‌گفت. اگر زنده می‌ماند می‌رفت، اگر می‌رفت برمی‌گشت و دیگر نمی‌شد زنده نماند. راست می‌گفت. مرا چه به بی‌طرفی. بهروز بی‌طرف بود، تنها نظاره‌گر، تنها شاهد بود، دست به شلوار، خشتکش را می‌مالید، آلت‌مالان از تصویر حافظه و از تصورِ نزدیکی به حالِ آن‌سوی در. دیگر نه، دیگر وصال. در را باز کردم، «فقط بهروز»،‌ رو به رضا گفتم. بهروز هیکل کوچکش را از لای در سراند تو و در را بستم. دست رضا را گرفتم و رفتیم روی کاناپه. تلویزیون را روشن کردم، انگار نباشیم در جایی که نیست.
صدای بهروز بلند شده بود، زودتر از انتظار ما، دوباره ما، فقط صدای او. تلویزیون را بلند کردم. تبلیغ شامپو بود. مردی که روی کت سیاه مردی که شوره داشت آواز می‌خواند و فوت می‌کرد ولی شوره‌ها نمی‌رفت، بعد یک قطره‌ی بزرگ شامپو که آواز را قطع می‌کرد، شوره را محو می‌کرد، بعد برق مو که آغشته بود به صدای زنی که حرف می‌زد، بعد صدای ناله‌ی بهروز، نازک و گسیخته، دور، از اتاق، از اتاقِ دور. رضا پیشانیش را با نوک انگشتهاش فشار می‌داد، مثل سردرد، و به صفحه‌ی تلویزیون نگاه می‌کرد که حالا پوشک بچه نشان می‌داد. پوشک‌ها هم می‌توانند آواز بخوانند، با رنگ‌های شاد و بوهای بی‌بو، راضی و گه‌مال. وقت دلسوزی نبود. هرچقدر هم که حق داشت، هرقدر هم که احساس می‌کرد به‌ش، به او خیانت شده، هر خاطره‌ی قدیمی و قول و قرار رفاقت محکمی که داشتیم، باز این افتضاح به من مربوط نبود. اگر نظر من مهم نبود، نباید مرا به اینجا می‌آورد، نبایست. خودش می‌توانست هم بهتر تصمیم بگیرد و هم بی‌مزاحمت عمل کند، اگر که مرگ زن برایش آن‌قدر مهم بود. چه دهان پرکن بود مرگ زن، تا وقتی که از دهان خارج نشده، بیرون نشده بود، بی‌نام و موجز، داستان بلندِ دوواژه‌دار، دوواژناک، دوواژه‌اندود.
رضا سیگارش را روشن کرده بود. به وسط رسید، توی خاکستردان ریخت. پرسیدم از کجا آوردی؟ سفال چارگوش با لعاب سبز، یک گوشه‌اش شکسته، فیلترهای سفید مچاله از لبه‌هایش در آستانه‌ی بیرون ریختن. چیز مسخره‌ای بود. شی‌ء مسخره‌ای بود. گفت ایرما برایش خریده، از مشهد. گفتم خیلی رمانتیک است. گفت هر وقت نگاهش می‌افتد، اگر یادش باشد، یادش می‌افتد، یاد ایرما، انگار ده سال گذشته باشد، انگار که نیفتد. گفتم خیلی رمانتیک است لامصب. گفت اول نمی‌خواست دم دست بگذاردش، نه، اول می‌خواست بشکندش، ولی نشکست، فقط گوشه‌اش پرید، بعد پشیمان شد، بعد اولش می‌خواست یک کنار محفوظ نگهش دارد، بعد با خودش فکر کرد که اگر دم دست باشد چی. بعد دیگر فکرش جلوتر نرفته، پیش‌تر نرفته. گفتم اوه. تلویزیون را کم کرد و راست نشست، به جلو به طرف من خم شد: «منو دوست داری»؟
«تف به واژگانت، این مزخرفات چیه مرد گنده»؟
«جون رضا، من رفیقتم یا نه»؟
«اگه خودت نمی‌دونی، چیزی ندارم بگم».
«پس چه مرگته؟ چرا کار رو تموم نمی‌کنی؟ می‌دونی که من نمی‌تونم»؟
«پس توو حموم داشتی چه گهی می‌خوردی»؟
«دیدی که... تونستم»؟
«چرا فکر می‌کنی من می‌تونم»؟
بهروز در را باز کرد و بیرون آمد. صدایش قطع شده بود، تصویرش آمده بود. چشمهاش سرخ و خیس بود، خیس نبود ولی سرخ بود. نوبت او بود که تلو بخورد، منگ بزند و روی مبل بنشیند. کنار رضا نشست، بی‌طرف، باز هم بی‌طرف، همچنان بی‌طرف. ولی حالا خیالم راحت شد. حالا اگر هم کاری بود، بی‌دردسر انجام می‌شد، می‌کردم. کار را می‌کردم، یا تمام یا ناتمام، و بعد به آن فکر می‌کردم، نه خیلی بعد، بلافاصله فکر می‌کردم و نتیجه‌اش برایم معلوم بود. فکرها با خاطره‌ها نمی‌آمیخت، عروسی نمی‌شد، عزا نمی‌شد، وداع نبود، سلام نبود، اولین دیدار، آخرین بدرود نبود، انتزاع نبود، می‌مرد و جایش را به روزمره‌های عینی، عین‌ناک، دیداراندود می‌داد و تنهایی یک شی‌ء بی‌جان می‌شد، اثاث خانه می‌شد، تزیینی، برای توجه نکردن، بی‌اعتنایی، هر روز مقابل چشم و بیرون از توجه، هشیاری، بیرون از تاثیر، اگر کار را می‌کردم، انجام می‌دادم، به انجام می‌رساندم.
ایرما روی زمین خوابیده بود. هنوز لباسهای بهروز را نپوشیده بود، انگار هیچوقت خیال پوشیدن نداشته بوده باشد. گردنش نرم بود، خشک شده بود، پوستش، خشک ضد خیسی، نه ضد نرمی. روی شکمش نشسته بودم. تمام مصدرها را استفاده کردم، حتا ساختم تا کم نباشد. استقرار، استرداد، ارتداد، استمداد، استحصال، استنکاف، احتمال، افتتاح، استخراج و امتنان، و نیز، فرشته‌ها با لباس‌های نیلی، پوشیده در آسمان و صورت‌های سفیدِ پنهان در ابرها، کناررونده و گریزنده و دورشوان و کوچک‌شوان و همزمان، در عین حال، همچنان، نرم‌مانا، گرم‌مانا و همان‌جا، همان زمان، همان آن، ماهی‌های رنگ‌بسیارِ اقیانوسی در رود خاکستریْ جوشان، گیرافتاده و نفس‌زنان و ناتوان از گذر از خرده آب‌گینه‌های آبگونِ دیواره‌شده، در عوض، به‌جای آن، انگار، گویی، پندار، سرگردان، رَمان، بالاپران در همان آبِ شیرمان. همچنین، همچنان، هم‌سان، ماهی‌ها، ماهی‌ها، ماهی، بوته‌های دریایی در موج‌ها دوان، به زمین تاریک خوران و به آب غبارناک پرتاب‌شوان و آن‌قدر به تناوب در راه هم روان، پویان، غلتان در اعماق سخت‌جان که در غبار، از غبار، خودِ غبار‌شوان. دیگر امیدی نباد و بر باد، لجن خالی از رنگ شوان، دریا خشک، آسمان خاموش و ماهی در آستانه‌ی انقراض، نزدیک آغوش، نزدیک خواب. گلویش در پنجه‌هایم گرفتار و فشارْ شدید تا کمرنگی و مرگ‌رنگی و ناپدیدی، از خاطر دور، به‌سوی نیستی، بی‌نفسی و امحاء.
برخاستم، حوله را برداشتم و به حمام رفتم.

Monday, December 08, 2014

2+2=7

.
خیلی از کارها، گفته‌ها، شنیده‌ها، نوشته‌ها و خوانده‌های سالهای دور یا نزدیکم را به‌خاطر ندارم. اگر مرا بشناسی و در این یا آن سالها مرا دیده باشی، در حضور هم بوده یا سابقه‌ی ساعتها مکالمه از دور داشته باشیم، ممکن است خیلی چیزها، جزیی و کلی یادت باشد، ولی من همان‌ها و خیلی‌های دیگر مثل فکرها و برداشت‌هایم را به‌یاد ندارم. در مورد این کتاب هم یادم نیست چطور به دستم رسید و چطور بیرون رفت. احتمال‌ها کم نیستند ولی معدودند. از میانشان پررنگ‌ترین و اگر نشد دسترس‌ترینشان را می‌گزینم.
  
1- راوی:
قطعش رقعی یا وزیری بود، جلدش سخت با زمینه‌ی لاجوردی یا کرمی و روکش‌دار. احتمالن طرح جلد نداشت و عنوان با فونت فانتزی بالا یا پایینش بود. نامش می‌توانست «برگزیده‌ی داستان‌های عاشقانه» یا «مجموعه داستان‌های کوتاه از نویسندگان اروپایی» یا «چند داستان کوتاه برای جوانان» باشد. احتمال ضعیفی هست که همه‌ی داستانها را یک نفر نوشته باشد یا سه نویسنده هر کدام سه‌چار داستان نوشته باشند، چون تعداد داستانها زیاد نبود. تعداد صفحات بین 150 تا 300 صفحه بود. برگهایش نرم‌تر از برگهای معمولی بود و رنگشان به زردی می‌زد. بوی شیرین چوب مانده و مخلوطی از عطرهای قدیمی یا یک عطر خاص از شخصی نامعلوم یا فراموش‌شده می‌داد. فونتش درشت بود یا معمولی ولی ریز. غلطنامه نداشت و اگر داشت فراموش کرده‌ام. قطعن خط‌خوردگی یا علامت با خودکار و مداد یا در صفحه‌ی اول یا آخرش یادداشت تقدیم یا تاریخ خریدن نداشت. تاریخ چاپ دهه‌ی سی تا پنجاه شمسی بود و پنجاه محتمل‌تر است، چون به‌وضوح به‌یاد دارم که این فکر از سرم گذشته بود که این کتاب با مضمونش الان (زمانی که کتاب را در اختیار داشتم) قابل چاپ نیست و قدیم قابل چاپ بوده است یا شاید تصور و خیالات بعدی من بود و ممنوع نبود. اول تا سوم راهنمایی بودم. دوم راهنمایی محتمل‌تر است. تازه کرک‌هایی پشت لبم سبز شده بود و نگرانم می‌کرد و فکر می‌کردم زودتر از همسالانم بزرگ شده‌ام و نباید می‌شدم یا کتابی ترسناک درباره‌ی خودارضایی خوانده بودم. قدکشیده و لاغر بودم یا درحال لاغر شدن. ساعد و بازوهایم باریک بود یا خیال می‌کردم و آرزو داشتم درشت‌تر می‌بود. تا جایی که می‌توانستم از سلمانی دوری می‌کردم. کنار موهایم بلند شده بود و هیچ مدل خاصی نداشت، فقط به کنار شانه می‌شد، به نظر خودم بد نبود ولی بزرگ‌ها خوششان نمی‌آمد، ولی توبیخ نمی‌شدم چون مدل خاصی نداشت. هنوز عینک نداشتم، چون چشمم ضعیف نشده بود. یک شلوار جین مشکی داشتم که هر روز می‌پوشیدم، آن‌قدر که رنگش رفته و پاچه‌هایش ریش شده بود. همیشه کفش چرمی می‌پوشیدم که مشکی یا قهوه‌ای، بنددار و یک بار سگک‌دار بود، کفش ورزشی‌ام مخصوص زنگ ورزش بود. بالاپوش‌هایم را جز یک پیراهن سبز که چند سال پوشیدم به‌یاد ندارم. یک پالتوی گشاد هم بود که مال من نبود و توی کمد پدرم پیدا کرده بودم که نمی‌پوشید که بعضی عصرهای زمستان می‌پوشیدم و بیرون می‌رفتم.
2- پیرنگ اول:
در کتابْ دوم، سوم یا چهارم بود. نام راوی احتمالن آلن بود که پیر بود و با زنش استلا (یا الیزابت) زندگی می‌کرد و جوانیش را به‌خاطر می‌آورد، شاید با شیئی که در اتاق خواب یا لای خرت و پرت‌های انبار پیدا کرده بود و به احتمال قوی بعد از مردن استلا (یا الیزابت). وقتی مدرسه را تمام کرده بود، منتظر ورود به دانشگاه، یک روز تابستان با دوستانش به ییلاق رفتند. در دهی یک اتاق از یک خانه‌ی دوطبقه اجاره کردند که صاحب خانه طبقه‌ی پایین یا بالا بود. یک پسر خردسال و یک دختر داشت. اسم دختر یادم نیست. می‌تواند نانسی یا ماری باشد ولی مطمئنن بسیار زیبا بود و قلب احتمالن آلن را به تپش می‌انداخت و چشمهایش آبی یا سبز بود و موهایش طلایی یا روشن. اولین بار قلبش طوری تپیده بود که شب خوابش نبرده بود. دوستانش به شهر برگشتند ولی او ماند. هر روز کتابی برمی‌داشت یا برنمی‌داشت و به زیر درختی که نزدیک و در دید خانه بود می‌رفت. نانسی یا ماری با برادر کوچکش هم گاهی می‌آمد. احتمالن آلن دوست داشت ساعت‌ها به نانسی یا ماری نگاه کند و وقتی اشتیاقش بیشتر شد که از زبان برادر کوچک شنید که نانسی یا ماری شبها برای احتمالن آلن دعا می‌کند. یک روز به نانسی یا ماری گفت که می‌داند او برایش دعا می‌کند و صورت نانسی یا ماری سرخ شد و احتمالن آلن را بوسید یا احتمالن آلن او را بوسید، چون نمی‌توانست مقابل سادگی او مقاومت کند. ممکن است تا بوسیدن چند روز طول کشیده باشد یا همان‌جا بی‌مقدمه بوده، ممکن است طولانی بوده باشد یا کوتاه، همان یک بار باشد یا مکرر، مبسوط و کامل شده باشد یا معصومانه مانده باشد. معصومانه یا معصومیت یا معصوم قطعن به زبان راوی یا همان احتمالن آلن به‌قرار توصیف جاری شده بود. احتمالن آلن عاشق شده بود و نانسی یا ماری هم. احتمالن آلن می‌خواست دانشگاه را رها کند و تا ابد پیش نانسی یا ماری بماند یا می‌خواست او را با خودش به شهر ببرد. معلوم نیست چطور شد که به شهر رفت، احتمالن برای گرفتن مدرک یا نمره‌هایش. آنجا خواهر یکی از دوستانش را دید: استلا (یا الیزابت). بلندقد با چشمهای میشی یا قهوه‌ای و موهای مشکی یا خرمایی. ساق پایش به‌وضوح قطعن کشیده و خوش‌حالت بود. احتمالن آلن دوباره عاشق شد یا نشد ولی آن وقت نمی‌توانست جای دیگر یا کس دیگری را به‌خاطر بیاورد. با استلا (یا الیزابت) ازدواج کرد و درسش را تمام کرد (یا بالعکس اول درس بعد ازدواج) و شغلی پردرآمد پیدا کرد و وقتی داستان را تعریف می‌کرد احتمالن آلن قطعن ثروتمند و دلتنگ بود.
3- پیرنگ دوم:
این یکی آخرهای کتاب بود یا وسطهایش. راوی مردی از طبقه‌ی متوسط و مجرد بود که در یک پانسیون زندگی می‌کرد. شبی به یک مهمانی دوستانه دعوت شد. جو دوستانه بود و همه می‌خندیدند، احتمالن از مستی. راوی زودتر بیرون آمد چون حالش خوب نبود یا احتمالن فقط مست بود و زودتر بیرون نیامده بود. موقع بیرون رفتن از دوستانش خواست که یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانک به او بدهند، چون در همان مهمانی قمار کرده بود یا کیف پولش را جا گذاشته بود. یکی از دخترها با خنده به او یک اسکناس یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانکی داد و او بیرون رفت. هوا قطعن سرد بود و قطعن دیروقت، چون زنی که روی پل خالی به رودخانه خم شده بود پالتو پوشیده بود. راوی فهمید که زن چه قصدی دارد، بازویش را محکم گرفت و به کنارش کشید. صورت زن از اشک خیس بود یا احتمالن فقط چشمهایش سرخ و خشک بود. احتمالن کم‌حرف بود یا من مکالمه و داستانش را به‌یاد ندارم. ولی قطعن زن بی‌اختیار به آغوش راوی آویخته بود. راوی پرسید خانه‌اش کجاست و زن جایی نداشت که برود. راوی نمی‌توانست زن را پیش خودش ببرد، چون در پانسیون ورود مهمان یا مهمان زن ممنوع بود. باید زن را به مسافرخانه یا هتلی ارزان می‌برد، چون یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانک بیشتر نداشت. در مسافرخانه یا هتل ارزان بسته بود. راوی چند بار در زد تا پیرمردی در را باز کرد. پول راوی کم بود یا نبود، قول داد فردا بقیه‌اش را برای پیرمرد بیاورد یا لازم نبود قول بدهد چون پول کافی بود. زن موقع خداحافظی از راوی تشکر کرد و احتمال دارد که تشکر نکرده باشد و از او خواسته باشد که فردا حتمن بیاید پیش او. راوی احتمالن پیاده به پانسیون برگشت و شب را خوابید چون بعید است که بیدار مانده باشد، هرچند اگر بیدار مانده باشد هم کسی نمی‌تواند به شخصیتش ایراد بگیرد. صبح یا ظهر روز بعد راوی به مسافرخانه یا هتل رفت. زن آنجا نبود. پیرمرد گفت که زن را بیرون کرده و اسکناس یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانکی را نشان راوی داد. یک کاغذ تبلیغاتی بود که یک طرفش نقش یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانکی داشت و راوی دیشب آنقدر مست بوده که نتوانسته متوجه شوخی دوستانش شود. راوی در آخر یا به احتمال قوی در ابتدای داستان گفته بود که گاهی چیزهای خیلی کوچک و مسخره می‌تواند سرنوشت آدم را تغییر دهد، نقل به مضمون.
4- پیرنگ سوم:
این یکی را موقع نوشتن بخش قبل به‌یاد آوردم. کامل و بسته به‌یاد ندارم و شک کوچکی هم در میان است که جایی دیگر خوانده باشمش. راوی مردی نسبتن فقیر یا نه فقیر و نه ثروتمند بود که مجرد بود و با زنی مراوده داشت و می‌خواست با او ازدواج کند. زن تن‌فروش بود یا قبلن بود که راوی بعد از تصمیم ازدواج متوجه شد یا از قبل می‌دانست. راوی قطعن با زن ازدواج نکرد. ممکن است قسمتهای دیگری را که مهم‌تر از این‌ها و بسته به کشمکش داستان بوده فراموش کرده باشم.
5- نظرگاه:
سوم شخص بودن داستانها منتفی نیست، هرچند بسیار دور از ذهن است. راوی اول‌شخص آدمی عادی است در یک دنیای واقعی که اصرار بر واقعی بودن داستانش دارد. او خاطره‌اش را خودش تعریف می‌کند تا لازم نباشد شخص سومی در میان باشد، چون شخص سوم معمولن داستان خودش را می‌گوید نه او را و درنتیجه او دستاویز می‌شود و از واقعیتی که قرار بود در آن باشد فاصله می‌گیرد، چون آن واقعیت برای خوانندگان و نویسنده بسیار مهم است یا اگر خواننده‌ای داستانی را آنقدر می‌خواند و می‌اندیشید که خود را جای راوی بگذارد و روایتش جزیی از حافظه و خاطره‌ی او شود، لازم و لذتبخش بود که هنگام اندیشیدن و بازگویی ذهنی اول‌شخص باشد یا اینکه فرض من از اساس غلط است و برعکس، آنقدر در حافظه‌ام مانده که اول‌شخص بودنش لازم و قطعی شده است. تازه اینها را بدون رویاهای خواب یا روزانه‌ی چندین ساله‌ام در نظر گرفته‌ام. 
6- رویدادگاه:
اروپا ولی کدام کشور یا کشورها؟ شهرها، زبان یا زبان‌ها و از این‌ها مهم‌تر زمانش کی بوده؟ طبیعی‌تر بود اگر راوی پل می‌خواست درشکه بگیرد ولی با پانسیون یا زن تن‌فروش یا دانشگاه جور نمی‌شود. نمی‌توانم مطمئن باشم که در چه حالی این فکرها به ذهنم آمده. احتمالن همان وقتی که کتاب را می‌خواندم که نمی‌دانم کی و کجا بوده، زمان و مکان آنقدر مهم نبوده که درخاطرم بماند. می‌توانم حدس بزنم؛ طبقه‌ی اول، روبروی تلویزیون خاموش و پرده‌های باز رو به حیاط وقتی بعدازظهرها از مدرسه برمی‌گشتم و تنها بودم، یا تابستان، عصر که برادرم بیرون بود و من تازه از فوتبال یا ولگردی برگشته بودم یا خیلی پیشتر وقتی شهرستان بودیم و ظهرها به زیرزمین خانه‌ی پدربزرگم می‌رفتم و لای کتابها لول می‌خوردم.
7- تم:
داستانهای عاشقانه برای مخاطبان عام و بیشتر جوان و کم‌خوان تا لذت ببرند، عبرت بگیرند، افسوس بخورند و این مفهوم مقدس را همواره به‌یاد بیاورند، آنان که سوز عشقهای سوزناک را چشیده‌اند یا نچشیده‌اند و دلشان می‌خواهد بچشند یا آنان که بزرگ‌ترین لذتشان خود لذت است و این یادآوری مقدمه‌ای است برای چشیدن لذت‌های تازه‌تر یا آنان که هیچ‌وقت نمی‌توانند این دو را از هم جدا کنند، لذتشان عذاب است یا عذابشان لذت. یادم است نه‌چندان بعدها که کمی بزرگتر شدم و دستم به رمانهای کلاسیک و مدرن رسید، خواندن و مسحور شدن سابقم را نشانه‌ی سطحی بودن و کم‌سوادی و بی‌تجربگی‌ام می‌دانستم، زمانی که داستایفسکی لذت‌بخش و شوق‌آفرین بود و پروست ملال‌‌آور و سنگین. این خفیف کردن در سال‌های بعد جنبه‌ی دیگری هم داشت. زمانی که از آداب مرسوم کناره‌گرفته بودم و عقاید تازه، متغیر و شخصی‌ام مذهب‌های جدیدم بودند. این کتاب در هیچ‌کدامشان ارجی نداشت و مثل گناهی از سر نادانی بود، افتادن به دام شهوات در لباس ارزش‌های احساسات‌گرا و پست شدن روح، گناه بزرگ و نابخشودنی ماضی که بهتر است از خاطر زدوده شود.
8-  مخاطب:
در مورد خریدار دو احتمال وجود دارد که از بقیه پررنگ‌ترند و هیچکدام به دیگری برتری ندارند. لیلا یا مریم یا زهره از کردستان یا کرمانشاه آمده بود و چند روز مهمان ما بود و کاری داشت مثل دادگاه طلاق یا نوبت دکتر یا مشاوره‌ی ازدواج که با مادر یا خاله‌ام روزها بیرون می‌رفتند و ظهر یا شب برمی‌گشتند و چیزی به من نمی‌گفتند یا به پدرم هم نمی‌گفتند یا اینکه گفته‌اند و یادم رفته. دانشجو یا فارغ‌التحصیل بیست تا بیست و چهار ساله بود یا تازه قبول شده بود. یک آلبوم کوچک عکس داشتم که رویش عکس دختربچه‌ای با موهای نارنجی و چتری یا گربه‌ای با صورت سفید و بزرگ که کادر را پر کرده و پشتش عکس یک باغ یا پارک بود که مرد و زنی ایستاده همدیگر را می‌بوسیدند. این آلبوم را خیلی پیشتر خاله‌ام به من داده بود یا همان وقت لیلا یا مریم یا زهره داده بود. احتمال خاله‌ام بیشتر است، چون لیلا یا مریم یا زهره درباره‌ی عکس مرد و زن با خنده گفت که کار بدی می‌کنند و احتمال نخندیدنش از خنده‌اش بیشتر است و اگر خودش داده بود با خنده می‌گفت. لیلا یا مریم یا زهره شبیه روناک یا یک اسم سخت کردی بود که او هم از من خیلی بزرگ‌تر بود و وقتی چند سال پیش که خیلی کوچک‌تر بودم یک شب تابستان در حیاط بزرگ خانه‌شان در سنندج با بچه‌های دیگر ردیف دراز کشیده بودیم، ستاره‌ها زیاد و پیدا بودند و روناک یا یک اسم سخت کردی درباره‌ی ستاره‌ها حرف‌های معنادار و عمیقی گفت که یادم نیست ولی روناک یا یک اسم سخت کردی احتمالن از آرزو و تنهایی گفته بود. خواهر و برادر زیاد داشت و پدرش مو و ریش بلندی داشت و موقع نماز دست‌هایش را به سینه می‌گذاشت و در یک عکس وسط یک جمع موهایش را باز کرده و چشمانش را بسته بود و پیشانیش از عرق می‌درخشید. ثروتمند نبود یا احتمالن فقیر بود. چون پفک و بستنی نداشتند و در یخچال خانه‌شان هیچ خوردنی پیدا نمی‌شد مگر ماست کیسه‌ای که زیاد بود. روناک یا یک اسم سخت کردی ماست‌ها را از کیسه یا یک پارچه رد می‌کرد و ماست کیسه‌ای و غلیظ می‌شد و همیشه با نان یا بی‌نان می‌خوردیم. لیلا یا مریم یا زهره اخلاقش با روناک یا یک اسم سخت کردی فرق داشت ولی ظاهرشان شبیه بود. هر دو موهای بلند سیاه داشتند و لاغر بودند و صورتشان لاغر بود و شلوار راحتی کوتاه آبی کمرنگ می‌پوشیدند و تاقباز می‌خوابیدند و از من خیلی بزرگتر بودند و بی‌پول و از کردستان بودند یا نبودند. احتمال دارد لیلا یا مریم یا زهره کتاب را به من داده باشد که بخوانم و یادش رفته باشد از من پس بگیرد یا به من هدیه داده باشد یا من کتاب را به او داده باشم و او خوانده باشد و خوشش نیامده باشد یا لپم را کشیده و گفته باشد ای ناقلا از این کتاب‌ها می‌خوانی یا فقط خوشش آمده باشد به این شرط که عکس آخر آلبوم بد باشد.       
یک یا دو سال قبل چند خانه آن‌طرف‌تر می‌نشستیم. آن خانه حیاط نداشت یا داشت، چون ما طبقه‌ی دوم یا سوم بودیم. مستاجر طبقه‌ی دو یا همکف زن و شوهری بودند که یک پسر خیلی کوچک داشتند. مرد استاد دانشگاه یا مربی موسسه‌ی زبان بود یا کار دیگری هم داشت و از زن خیلی بزرگتر بود یا کمی بزرگ‌تر. زن شاگردش یا همکار سابقش بود یا نبود و فقط یک جای دیگر با هم آشنا شده و ازدواج کرده بودند. مرد سبیل داشت و موهایش کمی ریخته بود یا زیاد ریخته بود و عینک داشت یا نداشت. زن روسری داشت و شبیه فروغ فرخزاد بود یا نبود. مرد فرار کرد و رفت خارج چون مشکل قانونی یا امنیتی یا مالی داشت یا مشکلی نداشت و فقط برنامه‌شان بود که اول او برود و بعد زن و پسرش به او ملحق شوند. چند ماه گذشت و زن از مرد خبر نداشت یا داشت و فقط می‌گفت که ندارد. مالک خانه خانم جلالی یا جمالی بود که می‌خواست زن را بیرون کند، چون به‌جای اجاره از پول پیش برداشته بود و حالا پول پیش هم تمام شده بود یا داشت تمام می‌شد یا چون می‌گفت مرد می‌آورد و در اتاق‌ها چند تخت گذاشته و جلالی یا جمالی رفته بود و از زن شکایت کرده بود یا قطعن بهانه‌اش این بود که زن را بیرون کند. در همان روزهایی که ما به چند خانه آن‌طرف‌تر منتقل شدیم یا خیلی بعدتر زن از آن‌ خانه اسباب‌کشی کرد و یک روز دیدم چند کارتن کتاب وسط هال خانه‌ی جدیدمان است یا در دو مرحله یکی پیش از اسباب کشی ما و یکی پس از آن کتابها را داده بود، چون کتابها مال شوهرش بود یا پیش اقوامش رفته بود و نمی‌توانست همه چیز را ببرد یا نمی‌خواست یاد مرد بیفتد. آن کتابها با کتابهای کتابخانه‌ی پدر و مادرم فرق داشت. بیشتر رمان و شعر بود یا مادرم آنها را جدا کرده بود. در کتابخانه‌ی ما پیش از این بیشتر کتابهای فنی و مهندسی یا عربی یا مذهبی یا شعرهای کلاسیک یا داستانهای عرفان غربی یا ایرانی یا متن‌های کهن یا ادبی بود. الیور تویست، دن کیشوت، تسخیرشدگان، آزردگان، داستان غم‌انگیز و باور نکردنی ارندیرا و مادربزرگ سنگدلش، توفان برگ، گروگانگیری، نان و شراب، خرمگس، امید بشر، قربانی، شکست‌ناپذیر، مردان بدون زنان، زمین سوخته، سووشون، سال بلوا، سرگذشت کندوها، میرزا، نوبت عاشقی، پاییز در زندان، بهترین امید، تولدی دیگر، زاده‌ی اضطراب جهان، سنگ آفتاب، ما بسیاریم، طلا در مس، ای سرزمین من، من گم شده بودم، در صحنه می‌مانم، سفر مصر و وضعیت آخر فقط بخش کوچکی از کتابهایی بود که توی کارتن بودند یا کنار کتابخانه روی هم چیده شده بودند.
9- گم کردن
عقاید آدم ممکن است عوض شود، نگاهش به جهان تغییر کند و چیزهایی را کنار بگذارد که زمانی دوست داشته، ولی خاطرات با تمام تحولشان در مرور زمان، تغییر چندانی نمی‌کنند. زمان کتاب خواندن من این روزها خیلی کمتر شده. آنقدر کتابها را نیمه و نخوانده گذاشته‌ام که دیگر انتخاب نمی‌کنم. شب موقع خواب یکی را برمی‌دارم و چند صفحه را نگاه می‌کنم تا خوابم ببرد. چند شب پیش یک کتاب قدیمی دیگر را برداشتم. دنبال قسمتی می‌گشتم که گردن یکی از شخصیت‌ها بوی صابون می‌داد. پیدا نکردم و خوابم برد. بعد از سه شب فهمیدم که ابتدای کتاب نبوده و وسطها بوده. دلیل دیگری هم بود که آن شب و شب‌های بعد کتاب را دنباله‌دار و کامل خواندم. می‌خواستم مثل روزهای چهارده سالگی دوباره زندگیم متحول شود. ترجمه‌اش بد بود و مضمونش را دوست نداشتم چه رسد به طرز روایت و شخصیت‌پردازی. خیلی پشیمان شدم. یکی از خاطرات خوبم از میان رفته بود. دیگر نمی‌توانستم بگویم که این کتاب یکی از بهترین خوانده‌هایم بوده، ولی هنوز می‌توانم بگویم یکی از موثرها بوده، در جهنمی که آن روزها بودم چطور دستم را گرفته و بیرون برده. در این چند روز مدام به کتابهای سابق فکر کرده‌ام، یکی همین «برگزیده‌ی داستان‌های عاشقانه» یا «مجموعه داستان‌های کوتاه از نویسندگان اروپایی» یا «چند داستان کوتاه برای جوانان» بود. ممکن است بیهوده طرد شده باشد یا خیلی ساده خودش گم شده باشد. به‌هرحال اینجا نیست و حالا نمی‌توانم صفحاتش را ورق بزنم. آن یکی را هم گم کرده بودم، ولی نامش را به‌یاد داشتم و چند سال بعد خریدمش، ولی نام «برگزیده‌ی داستان‌های عاشقانه» یا «مجموعه داستان‌های کوتاه از نویسندگان اروپایی» یا «چند داستان کوتاه برای جوانان» را نمی‌دانم که دنبالش بگردم. وانگهی، احتمالن دیگر چاپ نشده. کتابی بسیار مهم که از میان نه‌تنها کتابهای من که دیگر کتابهای فارسی غایب شده. این گم کردن تنها موردی است که حتا حدس هم نمی‌توانم بزنم. آن را به کسی داده‌ام یا کسی برداشته یا دور انداخته‌ یا جا گذاشته‌ام.
.
.

.

Sunday, November 30, 2014

2+2=6


دو ساعت به خیالم بیست دقیقه بود و حالا تمام شده بود. کمالی گفته بود برگه بالا. خودش هم ایستاده بود و برگه‌های جواب را روی میز آهنی دسته می‌کرد. سالن خالی شده بود. فقط من بودم و صندلی‌ها و باد کولر که به پس سرم می‌خورد. با این‌حال عرق کرده بودم، بوی ترش و سیاه هنوز زیر گلویم بود، گلویم خشک بود و موهای سرم می‌خارید. رفتم سمت میز و برگه را به کمالی دادم. آن را گرفت و روی برگه‌های دیگر گذاشت. شلوارش هنوز نم داشت، بوی گلاب امامزاده‌اش توی دماغم پیچید. یک سال تمام دینی درس داده بود. حالت خوبه اردستانی؟ بله آقا، خوبم. خودت می‌تونی بری؟ بله آقا. لااقل کتش تمیز مانده بود. همان شلوار را می‌انداخت توی لباسشویی، جدا از لباسهای دیگر. باید می‌گفتم که با لباسهای دیگر نشوید. شاید هم خودش می‌دانست. از بوی دهانم می‌فهمید. ایستاده بودم و مثل عقب‌مانده‌ها نگاهش می‌کردم. گفتم حلالم کنید آقا. مهم نیست اردستانی جان، چیزی نشده که، پیش می‌آد. قدمهاش صدا داشت. قدمهای من نداشتند. اگر این بار هم بالا می‌آوردم، دیگر ولم نمی‌کردند. کسی را مجبور می‌کردند که بیاید و مرا ببرد. از این بچه خبر دارید دیشب کجا بوده چی خورده؟ توو اتاقش بوده. مهتابی‌های سقف راهرو را مثل عصر روشن کرده بودند. ظهر بود. کمالی رفت به طرف دفتر مدیر. می‌شلید و شانه‌ی کتش کج بود. به ما بیشتر سر بزن آقای اردستانی! روحش خبر نداشت. نمازخانه را می‌گفت. سال بعد را می‌گفت چون امسال تمام شده بود. صدای قدمهایش تمام شد.
.
بیرون آفتاب چشمم را زد. همه چیز یک لحظه سیاه شد و آرام آرام به کمرنگی و روشنی برگشت. حیاط کوچک بود، به اندازه‌ی یک زمین بسکتبال. دو طرف سبد بسکتبال، دو طرف دروازه‌ی فوتبال. دروازه‌ی دورتر تور داشت. وقتی بقیه بودند پا به توپ نمی‌زدم. حالا توپ هم نبود. دورخیز کردم و با آخرین زورم ضربه زدم. به تیر دروازه خورد و از آنجا به پنجره‌ی توالتها و از آنجا به شیر آبخوری که چکه می‌کرد. شیر چکه می‌کرد. یک گربه‌ی سفید روی دیوار ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. وسط راه رفتنش متوجه من شده و نگاهش به من ثابت شده بود. توپ هنوز پشت سرم توی هوا ایستاده بود. به‌طرف آبخوری رفتم. شیر را باز کردم و سرم را زیرش گرفتم. زیر گردنم خنک شد و بوی تند بیشتر به دماغم پیچید. پیرهنم خیس شد. توپ را گرفتم و به سبد بسکتبال انداختم. نگاه نکردم و از در بیرون رفتم، با خیال به سبد رفتنش، به تور پیچیدنش، پایین آمدن و زمین خوردنش، و از در بیرون رفتم. اول صدای خشکشویی سر کوچه را شنیدم، بعد بخارهایش را دیدم و بعد مهران پشت بخارها ایستاده بود. چرخیدم که از طرف دیگر کوچه بروم. صدای قدمهاش آمد. تندتر رفتم. قدمها تندتر شدند. دویدم و دوید. دستش شانه‌ام را گرفت، بعد یقه‌ام را. یقه‌اش را گرفتم؛ چشم توو چشم. خجالت نمی‌کشی الدنگ؟ مطمئن نبودم. به صورتش دست زدم. زبر شده بود ولی خودش بود. نفسش به صورتم می‌خورد. انقد مرد نیستی یه سلام بکنی بگی اینجا چه غلطی می‌کنم؟ ول کن بابا. ول کرد. خب، چه غلطی می‌کنی؟ خاک توو سر جاکشت کنن. حالا کجا می‌ری؟ پشتش را کرده بود و داشت می‌رفت. وایسا بینم. دنبالش رفتم. یک کوله‌ی بزرگ سیاه پشتش بود. درشت شده بود. شانه‌ها، بازوها، گردن، قدش هم بلند شده بود. فردا امتحان دارم، وقت ندارم، زود بنال بینم چته. چی داری فردا؟ جبر و احتمال. این که خوراکته. آره، فقط باید چن ساعت بپزه دم دلم نمونه. ته سلسبیل بودیم. خیابان خلوت بود. آفتاب رفته بود و ابرها پیدا شده بودند. خیابان خلوت بود. گفت کارش چند ساعت طول می‌کشد. گفتم عیب ندارد. رو به بالا می‌رفتیم. اگر حال و اوضاعش را می‌پرسیدم، حرف به جاهای مسخره‌ای می‌کشید که معلوم نبود کی تمام شود. باید سکوت می‌کردم تا خودش شروع کند و امیدوار می‌بودم که زودتر حرف بزند. آستینش را بالا زد. مثل جای زخم چندساله، یک خراش بی‌رنگ روی بازوی چپش بود. نظرت چیه سیک ماخ؟ خربازو شدی قورمنگ، کجا بدنسازی کردی؟ آستینش را برگرداند و روبرو را نگاه کرد. چند ثانیه طول کشید که دوباره حرف بزند. حسودیت می‌شه؟ حسودی داره این؟ نیگا کن. دوباره ایستاده و این بار پایین تی‌شرتش را کنار زده بود. چند خط دیگر، بزرگتر، روی شکم و پهلو. بعد دستش را جلوی صورتم باز کرد. یکی هم کف دستش. کی خودتو به قمه دادی؟ قمه نیس. جون قورمنگ بگو کجا آش و لاشت کرده‌ن؟ کار کسی نبود. کار خودش هم نبود. خواب دیده بود. توی خواب پیش پدرش نشسته بود و با هم حرف زده بودند. پدرش عوض شده بود، موهای سرش سفید سفید بود و دستهایش با یک زنجیر درشت بسته بود و مهران مطمئن شده بود؛ زنجیر بود ولی هنوز پدرش بود. موقع خداحافظی دست داده بودند، دست پدرش نرم و کوچک شده بود و گفته بود هوای مادرش را داشته باشد. گفته بود و مهران همان وقت به جای او صورت مادرش را دیده بود، مادرش هنوز زنده بود ولی مهران نمی‌دانست کجاست، هنوز خداحافظی نکرده بودند و پدرش عوض شده بود و مادرش بود. می‌دانست دارد خواب می‌بیند، مطمئن‌تر از حالا که نمی‌دانست چقدر بیدار است. پدر مهران مرده بود، موقع سلام به بازوی مهران دست گذاشته بود، چون وقتی زنده بود هیچ‌وقت نمی‌گذاشت، وقتی بیدار بود نمی‌گذاشت. وسط حرفهایشان پرسیده بود که ورزش می‌کند و چند ضربه به شکم مهران زده بود و زنجیرها صدا کرده بود و هنوز مرده بود و مهران به روی خودش نیاورد که دردش آمده. وقتی بیدار شد، حالش خوب بود ولی هنوز درد داشت. وقتی بیدار شده بود حالش خوب بود ولی شکم و دست و بازویش این شکلی بود. سر سپه بودیم. باران گرفته بود. گفتم که خیلی وقت است از این چیزها سردرنمی‌آورم. گفت که بالاخره بهتر از او می‌فهمم. اشتباه می‌کرد. نمی‌خواست چیز تازه‌ای بگویم، فقط می‌خواست جای مادرش را نشانش بدهم. چند سال پیش، وقتی مادرش از پیشش رفته بود، یک بار توی بهبودی دیده بودمش، رفته بود توی یک ساختمان. دنبالش رفته بودم. پرواز کرده بودم. آن‌وقت‌ها می‌توانستم. دستهایم را باز می‌کردم، بلند می‌شدم و عمودی بالا می‌رفتم، بعد می‌خوابیدم روی هوا، دیگر بال نمی‌زدم، بالای پشت‌بام‌ها، همه زیر بودند و سریع رد می‌شدند و من شناور می‌شدم. رفته بود توی یک آپارتمان. یک مرد در را برایش باز کرده بود. شکم مرد بزرگ بود و عینک داشت. از در رد شده بودم. آن‌وقتها می‌توانستم. از در و دیوار رد می‌شدم. هیچ حسی هم نداشتم. مثل مانع خیالی فقط جلوی چشمم بودند،‌ بعد از رد شدن انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند. کنار مرد نشستم. مرا نمی‌دید. آن‌وقت‌ها می‌توانستم. مادر مهران توی اتاق‌خواب بود. شب بود. مرد داشت می‌نوشت. پایش را گذاشته بود روی میز و خودش روی مبل نیم‌لم داده بود. جورابش روی قوزک پا جمع شده بود. هر کاغذی را که تمام می‌کرد کنار دستش می‌گذاشت. منتظر بودم ببینم کنار مادر مهران می‌خوابد یا نه. دقیقه‌ها می‌گذشت و یک جمله می‌نوشت. دقیقه‌ها می‌گذشت و همان جمله را خط می‌زد. حوصله‌ام سر می‌رفت، حوصله‌ام سر رفته بود. به گوشه و کنار خانه رفتم، آشپزخانه، کابینت‌ها. یخچال سرد و تاریک و خالی بود. چند تا میوه‌ی مانده و یک بسته لواش خشک‌شده. به اتاق رفتم. مادر مهران توی تاریکی دراز کشیده بود ولی بیدار بود. مدتها خیره ماند به پرده‌ی بسته‌ی پنجره. آرام و منظم نفس می‌کشید و اثری از خستگی به صورتش نبود. برگشتم پیش مرد. کاغذها را نزدیک صورتش گرفته بود. عینکش را برداشته بود. چشمهاش چروکیده و پف‌دار بود. وقتی کنارش نشستم، یک‌لحظه سرش را بلند کرد، انگار متوجه من شده باشد. می‌دانستم که نمی‌تواند. دوباره مشغول نوشتن شد. به دستش نگاه نکردم، فکر می‌کردم اجازه ندارم نوشته‌هایش را بخوانم، ولی خیلی دوست داشتم بخوانم، ولی نخواندم. آخرسر بلند شد، چراغها را خاموش کرد و به اتاق رفت. گوشه‌ی پتو را که زیر مادر مهران رفته بود، درآورد و روی خودش کشید. آن‌وقت‌ها مهران نمی‌خواست چیزی بداند، ولی حالا به‌دقت گوش می‌داد. گفتم حالا دیگر نمی‌توانم. گفت فقط می‌خواهد آن خانه را پیدا کند. اگر پیدا نمی‌شد نگفت می‌خواهد کجا برود. همه چیز را نمی‌گفت. با آن کوله‌ی بزرگ و موهای کثیف معلوم بود که توی خیابان مانده. آسایشگاهشان در و پیکر درستی نداشت. به نصرت پیچیده بودیم. جلوی یک مرغ‌فروشی بسته، بچه‌گربه‌ی سفیدی کنار کارتن‌های خالی دور از باران و زمین خیس نشسته بود. مهران زیر باران ایستاد به تماشا. گربه از لای کارتن‌ها بیرون آمد و پایین پای مهران ایستاد. سرش را بالا گرفت و شروع کرد به صدا. صدای نازکی داشت. مهران خم شد و گربه را برداشت و راه افتاد. دستش را روی حیوان گرفته بود که خیس نشود. نوازشش می‌کرد. گربه ساکت شده و چشمهایش را بسته بود. نمی‌دانستم کدام زنگ است. مهران یکی از زنگها را زد و گفت مامور اداره برق است. بالا رفتیم و زنگ واحد را زدیم. مهران گربه به بغل نزدیک در ایستاده بود. گربه شروع کرده بود به سر و صدا. من کنارش بودم. گفتم مطمئن نیستم. فعلن مطمئن باش. دیگر چیزی نگفتم. در باز نشد. کسی خانه نبود. حالا چی؟ صب کن. گربه را فرو کرد توی کوله، کوله روی زمین بود. از جیبش یک دسته‌کلید درآورد. نشست روبروی قفل و شروع کرد. از این کارا هم بلدی؟ بپا کسی نیاد. در آن طبقه واحد دیگری نبود. کنار نرده‌ها رفتم. نور زد. طبقه‌ی بالایی روشن‌تر بود. پایین پیدا نبود. یکی از کلیدها توو رفت. چند بار جلو عقبش کرد. همینه. نشسته چرخید و باز کوله‌اش را باز کرد. صورت گربه پیدا شد. یک انبردست درآورد و زیپ کوله را بست. انبر را به کلید گرفت. در باز شد. کلید را با انبردست بیرون کشید و توی کوله گذاشت. همان خانه بود و فقط کهنه‌تر شده بود. دیوارها ترک داشتند و جاهایی از سقف نم داده بود. ولی تمیز بود و اثاث همان بود، فقط یک میز تحریر کنار پنجره بود. مهران به اتاق رفت. کشوی میز را باز کردم. خودکار و مداد و چند دسته کاغذ توی پوشه. دستخط لرزان و درهمی داشتند. پایین صفحه‌ها شماره خورده بود و بالای بعضی‌ها تیتر و توضیح داشت. آسمان خوابیده، دست اندوهگین یک سرخپوست وطنی، خواب سنجاقک‌های شرور نسخه‌ی دوم ویراست هفتم، تردید مردی که هشیار مانده بود ویراست اول 22 تا 24 دی 1391. نانوایی سر کوچه بود. روزهای تعطیل که صبحانه می‌خوردم، می‌رفتم و در صف نان می‌ایستادم. آن روز هوا کمی سرد بود، چون زمستان بود. کلاهم را به سر کردم و بیرون رفتم. کلاهی بود که هیچ‌وقت نباید در ملأ عام پوشیده می‌شد و زود باید دور انداخته می‌شد تا به‌جایش کلاهی خریده می‌شد که مایه‌ی شرمساری نباشد. قهوه‌ای بود و روی قله‌اش یک منگوله‌ی سفید داشت که وقتی کمی تندتر از معمول حرکت می‌کردم روی سرم ضربه‌های متوالی می‌زد، مثل علامت هشدار. بیشتر دم دستی بود، مثل چادرنماز بعضی زن‌های محل. هر بار به خودم قول می‌دادم که این بار یادم باشد و یکی بخرم تا بتوانم دورش بیندازم تا موقع نان خریدن‌های صبح‌های زمستان احساس مردانه‌تری داشته باشم. آن روز غیاثی مثل همیشه‌اش لباس رسمی پوشیده بود. یک مانتوی خاکستری و روسری گل‌منگلیِ آبی آسمانی. پسرش هم مثل خودش خاکستری پوشیده بود با شلوار گرمکن. هر دو جلوهای صف ایستاده بودند. پسر مرا دید و برایم دست تکان داد. لبخند زدم و دست تکان دادم. غیاثی هم مرا دید و سری تکان داد و دوباره رو به صف برگشت. احتمالن او هم روسری دیگری نداشت و وقت نمی‌کرد یک معمولی آبرودارش را بخرد. پایینش را کرده بود توی یقه‌ی پالتو، لابد که کمتر پیدا باشد. کفش‌هایش را هم باید عوض می‌کرد. بعضی‌ها با یک لباس راحتند و نمی‌توانند دل بکنند. آنقدر می‌پوشند که از کار بیفتد و وقتی از کار افتاد شاید باز هم لجاجت کنند و تا جایی که جا دارد، آن را بپوشند. سرم توی کلاه خیس عرق شده بود. یک لحظه برش داشتم. گوشهایم یخ زد. چیزی به پایم می‌سایید. یک گربه‌ی چاق سفید بود که خودش را به کنار پای راستم می‌مالید. می‌دانستم گربه‌ها از نوازش خیلی خوششان می‌آید، ولی این یکی خودش دست‌به‌کار شده بود. کمی جابجا شدم. باز آمد به پایم چسبید. کلید خانه توی جیب راستم بود. نشستم و با دست چپ گردنش را نوازشش کردم. چشمهایش را بست. از دهانش بخار می‌آمد. دستم را بیشتر فشار دادم به مهره‌های گردن و گلویش. چشمهایش باز شد، زبانش بیرون آمد، صدایی کرد و دوید و به‌سمت دیگر خیابان رفت. با همان دست به نانوا پول دادم و نان را به دست دیگر گرفتم. غیاثی و پسر جلوتر رفته بودند. وقتی به کوچه پیچیدم، دم در بودند. مرا دید و در را باز گذاشت. سرعتم را کم کردم که موقع رد شدنم آنجا نباشند. معمولن با همسایه‌ها هم‌کلام نمی‌شدم. این‌طور راحت‌تر بودم. همیشه آخرین طبقه اجاره می‌کردم که کسی از مقابل در رد نشود. آدمها بیشتر به چیزهایی فکر می‌کنند که از مقابلشان می‌گذرد، و وقتی فکر کنند، حرف هم می‌زنند. معاشرت‌هایم را گذاشته بودم برای کسانی که از من دورند و خانه‌ام را نمی‌بینند. این‌طور می‌توانستم دو دنیا و دو زندگی را تجربه کنم. از ملال نبود، از تنوع‌طلبی هم نبود، این‌طور عادت کرده بودم، چون معمولن همسایه‌ها با دوستانم چندان متفاوت نبودند. چیزی پیدا کردی سیک‌ماخ؟ مهران با یک بطری آب بالای سرم بود. فقط اینا، تو چی؟ لباس و کتاب. زنونه یا مردونه؟ زنونه، دست‌خط مرده‌س؟ نمی‌دونم. خاطره؟ قصه، شایدم خاطره‌س. چی نوشته؟ غیاثی می‌شناسی؟ نه، چی نوشته؟ رفته بود نون بخره غیاثی رو تو صف دیده، یه گربه هم بود. مهران دسته کاغذها را گرفت و روی مبل نشست. من هم کنارش نشستم. صدای گربه درآمده بود. مهران زیپ کوله را باز کرد. گربه بیرون رفت و راه افتاد توی آپارتمان. چند ساعت طول کشید. بطری را تمام کردیم. تردید مردی که هشیار مانده بود را نگاه کردیم و برای هم تعریف کردیم. شوهر غیاثی بی‌خبر رفته بود و حالا صاحبخانه می‌خواست او را بیرون کند. چند ماه اجاره‌اش عقب افتاده بود. همان روز آمده بود پیش مرد. گفته بود کتابهای شوهرش را می‌فروشد. با هم رفته بودند خانه‌ی غیاثی. کتابخانه بزرگ بود. مرد گفته بود پول شش ماه اجاره است ولی او فقط پول یک ماه را دارد. غیاثی جلوی گریه‌اش را گرفته بود. نمی‌خواست پیش مرد گریه کند، چون او کسی نبود که کسی پیشش گریه کند. مرد رفت پیش صاحبخانه. توی راه یک گربه‌ی سفید دید، لم زیر آفتاب کنار دیوار. صاحبخانه گفت به‌خاطر پول نیست. گفت غیاثی مرد می‌آورد، همسایه‌ها اعتراض کرده‌اند. مرد برگشت پیش غیاثی. غیاثی این بار گریه کرد. بچه خواب بود. مرد شکم غیاثی را نوازش کرد. بعد غیاثی و پسرش اسباب‌کشی کردند. مرد اول نمی‌دانست آن‌همه کتاب را کجا بگذارد. آنها را گذاشت توی چندکارتن کنار هال روی هم چید. هر چند وقت یک بار یک کتاب درمی‌آورد و آن را می‌خواند. شرح بعضی‌هاشان را هم نوشته بود. این‌طور نبود که کل کتاب را خلاصه کند. فقط یکی دو پاراگراف را عینن می‌نوشت و بعد دو سه خط توضیح می‌داد. همیشه متعجب بود که شوهر غیاثی چطور توانسته این کتابها را همین‌طور بگذارد و برود. همیشه متاسف بود که چرا بیشتر پول نداشته و نتوانسته به‌اندازه‌ی ارزش کتابها به غیاثی بدهد. پشیمان بود که چرا نشانی غیاثی را نگرفته که بتواند بعدها خرد خرد پول کتابها را بدهد. شرم داشت، هربار که کتابی را باز می‌کرد و یادش بود که پولش را نداده. همه را نگاه کردیم. اثری از مادر مهران نبود. گفتم این‌ها خاطره نیست، قصه است. مهران چیزی نگفت. گفتم شوهر غیاثی زنده بود، غیاثی خانه داشت، ولی مادر مهران مهمان بود، چون فردا همان لباس‌های دیروزش را از روی صندلی برداشت و پوشید. کله‌هامان حسابی داغ شده بود. خانه را مثل اولش مرتب کردم. پیشنهاد من بود. مهران موافق نبود. باید دوباره برمی‌گشتیم و آسمان خوابیده و دست اندوهگین یک سرخپوست وطنی و خواب سنجاقک‌های شرور را می‌خواندیم و لازم نبود مرد، هر کسی که بود، خبر بشود. می‌خواستیم بیرون برویم، ولی گربه گم شده بود. دو ساعت دنبالش گشتیم. شب شده بود. غیب شده بود. بریم دیگه مهران. نمی‌شه بذاریمش اینجا، از گشنگی می‌میره. آخرش یکی میاد. کی میاد؟ هر کی که اینجا زندگی می‌کنه. کنار در بودیم که صدای پا توی راه‌پله آمد. ساکت شدیم. کلید توی قفل پیچید. مرد چاق شده بود و موهایش ریخته بود. عینک نداشت و صورتش هم عوض شده بود. شاید خودش نبود، چون مرده بود. شاید خودش نبود چون اسباب‌کشی کرده بود و این مرد دیگری بود شبیه او، چون هر کس می‌تواند شبیه دیگری باشد تا وقتی که بیننده تایید کند، شاید مربوط به حافظه نباشد؛ یک تصمیم آگاهانه؛ فرض کرده باشم این مرد همان است که شبیه کسی نیست. مهران پشت کاناپه تاقباز و جمع دراز کشیده بود، من پشت پرده ایستاده بودم. کوله‌اش را کنار پایم گذاشته بودم، پرده توری بود و نمی‌دانستم چقدر پیدا هستم. مرد پالتویش را به جارختی گذاشت ولی کت و کفشش را درنیاورد. به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد. با یک بشقاب برگشت و آن را روی زمین گذاشت. گربه از اتاق خواب بیرون آمد و پوزش را کرد توی شیر. مرد خم شد و به گردن گربه دست کشید، بعد از همان‌جا رفت و روی کاناپه نشست، به تماشای گربه. مهران به سقف نگاه می‌کرد، نمی‌توانست صورت مرد را ببیند و تلاش هم نمی‌کرد. وقتی مرد سرش را عقب داد و روی پشتی مبل گذاشت، مهران می‌توانست پشت سر مرد را ببیند، وقتی چشم مرد نیمه‌باز بود، فقط من می‌دیدم و مهران فقط می‌توانست حدس بزند که چشمهایش بسته است و فقط می‌دید که مرد دستهایش را پشت سرش گذاشته، جایی که مهران اگر دقت می‌کرد صاف جلوی چشمش بود، چون مچ‌های مرد کبود بود، چون زیاد طول نکشید که مهران از پشت کاناپه بلند شد و یکراست رفت به طرف در. چشم مرد باز شد، ولی تکان نمی‌خورد، شاید فکر می‌کرد دارد خواب می‌بیند، و شاید مهران را که این‌همه فرق کرده بود، از عکس‌های قدیمی که مادرش نشان او داده بود می‌شناخت. شاید چون دستش کبود بود پدر مهران بود، چون من هیچ‌وقت پدر مهران را ندیده بودم و اگر دیده بودم یادم نبود. مهران پشت سرش را نگاه نکرد، از در بسته رد شد و بیرون رفت. من هم کوله را برداشتم و از پشت پرده بیرون آمدم، مرد همان‌طور بی‌حرکت با نگاهش دنبالم کرد. موقع بیرون رفتن گربه را از گردن برداشتم. مرد دست تکان داد و گفت صبر کن رضا. مرا هم می‌شناخت. رفت به اتاق خواب و برگشت و دو کلید توی دستم گذاشت. برای مهرانه؟ برای توئه، اگه نبودم در رو باز کن بیا توو، به تامی هم غذا بدی بد نیست. دست کشید به گردن گربه، انگار گربه‌ی خودش باشد. اینجا تنها زندگی می‌کنی؟ شکایت ندارم، تو چطور پسرم؟ من پسرت نیستم، دیدی مهران چطور از در رد شد؟ سعی می‌کنم این چیزا رو نبینم. من دیگه نمی‌تونم پرواز کنم. مهمه؟ نمی‌تونم غیب شم، نمی‌تونم از دیوار رد شم. اینا هیچکدوم مهم نیست، هر کسی می‌تونه این کارا رو بکنه پسرم. من پسرت نیستم، پسرت بیرون توو بارونه. نمی‌دانم چرا این را گفتم، شاید ته ذهنم باور کرده بودم که نمرده، چون مچش به نقش درشت زنجیر کبود بود. پسرت بیرون توو بارونه. دو بار گفتم. خیلی خوبه که می‌تونی شعر بگی، این مهمه. می‌خواست بغلم کند که کنار کشیدم. من شعر نمی‌گم. دو بار گفتم. خب، معلومه که بزرگ شدی، پس دست می‌دیم. دستش را جلو آورد. گربه را توی دستش گذاشتم، چیز دیگری به فکرم نرسید. شاید این هم شعر بود یا تا جایی که می‌دانستم گربه‌ی من و مهران نبود. یادم نبود چطور در را باز کرده و بیرون رفته‌ام، توی راه‌پله‌ها، گربه‌ی من و مهران نبود، مرد هنوز روبرویم آن بالا ایستاده بود چون من آن بالا توی خانه روبرویش بودم و راهرو تاریک بود و از پله‌ها پایین می‌رفتم و گربه گربه‌ی من و مهران نبود. باران افتاده بود. گرم‌تر از آن بودیم که سرما را بفهمیم، با کمی سرگیجی و کمی تهوع. چند قدم رفتیم. مهران گفت بد شد،گربه را جا گذاشتیم. پیش پدرته. اون پدر من نیست. پدرت صاحابشه. اون پدرم نیست. دوبار نگو. اون صاحابش نیست، خیلی بد شد. خیلی هم بد نشد، اونجا غذا و سقف داره. پس خدافظ سیک‌ماخ. خدافظ مهران، بیا اینو بگیر، خودش داد. کلیدها را جلویش گرفته بودم. لازم نیس. کلید را کنار زد، مثل اینکه مرا هم با آن کنار زده باشد. من بی‌فایده بودم. به جایی برده بودمش که یک مرد غریبه که داستان غریبه‌ها را نوشته به یک گربه‌ی غریبه غذا داده بود. پشت به من دست‌هایش را باز کرد، عمودی بالا رفت و در تاریکی گم شد. کوله‌اش را از زمین برداشتم.
.
امتحان راحت بود. همان یک ساعت اول همه‌ی مسئله‌ها را حل کردم. ساعت دوم را به این جمله که سؤال اول بود فکر کردم: «جاهای خالی را با عبارت مناسب پر کنید. الف: شهود می‌تواند یک ... یا احساس بدون استدلال باشد.» جای خالی به این راحتی یادم نمی‌آمد. آن‌قدر بدیهی بود که از ذهنم غایب می‌شد و پیدا کردنش محال بود. می‌دانستم که بر خلاف «احساس بدون استدلال» یک مفهوم مثبت داشت. کمی دوپهلو بود. شاید دوپهلو بودنش منفی‌اش می‌کرد. شاید صراحت چاره‌‌اش بود. آن دقایق آخر داشتم فکر می‌کردم که اصلن چرا این جمله باید در امتحان جبر و احتمال بیاید. اگر چیزی نمی‌نوشتم احتمال نمره گرفتنم صفر بود. اگر یک‌چیزی می‌نوشتم، احتمالش قابل محاسبه نبود، ولی وجود داشت. نوشتم: «برداشت صریح.» یعنی شهود می‌تواند یک برداشت صریح یا احساس بدون استدلال باشد. بی‌نمک بود. می‌دانستم غلط است، ولی بهتر از جای خالی بود. برگه بالا. کمالی گفت.
.
.

.

Saturday, August 09, 2014

2+2=5

بیدارم. تاقباز روی تخت. با کت و شلوار. آفتاب صبح افتاده و بیدارم کرده. سحر یادم رفته پرده‌ها را ببندم و لباسم را درآورم. باید دوباره بخوابم. خوابم نمی‌برد. دیروز تعطیل بوده‌ام و هیچ کار مفیدی نکرده‌ام. مثل حالا بیدار شده و به روز قبل فکر کرده بودم. خوشحال از زمان آزادی که داشتم، پشت میز نشسته بودم و می‌خواستم با خیال راحت بنویسم. طبق معمول یک کلمه هم نیامد. کمی خط‌خطی و چند شکل درهم و برهم، و ساعتها گذشت. کاغذ و مداد را رها کردم و رفتم سراغ فنچ‌ها. آب و دانشان را عوض کردم و سعی کردم برایشان یک لانه درست کنم. تا لانه نداشته باشند تخم نمی‌گذارند. تا جفت نشوند توی لانه نمی‌روند. تا ظهر چهار تا درست کردم، ولی هیچ‌کدام خوب نشد. سقفها یا بلند می‌شدند و لانه از در قفس توو نمی‌رفت، یا برای قدشان کوتاه بودند. عصر هم دوباره نشستم پشت میز و سه ساعت به کاغذ سفید خیره بودم. برای چیزی که می‌خواستم، کلمات مناسب پیدا نمی‌شد. باید سریع‌تر بیرون می‌رفتم و دور می‌شدم، هم در نوشته‌ام و هم خودم. کار آسان‌تر این بود که خیلی ساده و بی‌مقدمه لباس بپوشم و از در بیرون بروم. بالاخره لباس را پوشیدم، ولی دلم راضی نشد که چیزی ننویسم. گفتم نیم ساعت دیگر می‌نشینم، اگر نشد، آن‌وقت دیگر حتمن می‌روم.
نیم ساعت داشت تمام می‌شد که راضی شدم به اینکه هر چیزی بیاید بنویسم. نوشتم که دیروزش چه کارها کرده‌ام و می‌خواسته‌ام چه‌ها بکنم. فردا را هم نوشتم. تصویر ساده‌ای بود. وسایلم را جمع می‌کردم و از در بیرون می‌رفتم. پیاده بودم. توی خیابانها گم می‌شدم. زمان زیادی نمی‌گذشت که پشیمان می‌شدم و برمی‌گشتم خانه و دوباره قرار بود عصر بروم رستوران و جلوی مهمان‌ها خم و راست شوم. یا مثلن خواب دم صبح را می‌نوشتم که چطور با موی ژولیده و ریش نزده زیر نور لامپ روشن‌مانده دراز کشیده‌ام و نفس می‌کشم. خوابم را هم نوشتم، خوابی که ندیده بودم و با مکتوب شدنش، انگار دیده بودم. چیزی را ننوشتم که دلم می‌خواست، خوابی را نوشتم که حتمن می‌دیدم. توی مستراح می‌نشستم و فکر می‌کردم، صبح روی صندلی اول اتوبوس، آخر وقت پشت دفتر دستک رستوران، دیرتر روی تخت، نیمه‌شب توی آشپزخانه، خودم را می‌دیدم که نشسته‌ام و در باز است و هیچ کاری نمی‌کنم و قرار است فردا یادم نیاید که این‌ها را در خواب دیده‌ام و خیال کنم خواب ندیده‌ام.
حالا این‌ها همه از دیروز یادم است و باز خواب دیشب را به‌یاد ندارم. بالش را از روی صورتم کنار می‌زنم و به ساعت گوشی‌ام نگاه می‌کنم. هفت و نیم. ده ساعت وقت دارم و بعد، هر جا که باشم خودم را به رستوران می‌رسانم. اگر مریض باشم، نمی‌روم. می‌روم شمال و تا چند روز خوب نمی‌شوم. اگر می‌توانستم خودم را به بیمارستان برسانم و در عرض نیم ساعت از مرگ فرار کنم و معجزه‌آسا بهبود یابم و سریع برگردم و وسایلم را جمع کنم و بروم شمال، خیلی بهتر می‌شد. حتا اگر وقت نبود، می‌توانم چیزی برندارم و تا جاده چالوس بروم و عصر دوباره برگردم. بله، یک روز کافی است. چون هیچ تضمینی نیست که چند روز ماندن در یک جای دیگر مرا دچار همین احوال نکند. به‌هر حال دو مشکل بزرگ در میان است. اول اینکه مریض نیستم و نمی‌توانم بستری شوم. دوم اینکه اگر مرض مهلکی پیدا شود، تضمینی وجود ندارد که نیم‌ساعته، و حتا تا ظهر، از آن رها شوم و بتوانم از بیمارستان بیرون بروم. احتمالن مجبور شوم چند روز بوی بد و ملال آنجا را تحمل کنم.
راه دیگری هم هست. دلیلی ندارد که از این خیال‌ها بکنم. حالا دیگر قرار است از نگاه کردن و شنیدن لذت ببرم. این تصمیم مال همین دیشب است و سه ساعت فکر مدام پشت سرش. آدم باید بتواند به حالش مهار بزند و چیزی را نخواهد که نمی‌خواهد. خیال نکند همین است که هست و به‌جایش حواسش به زندگی باشد.  از همین حالا به چیزهای ملال‌آور طوری نگاه می‌کنم که شادی‌آور باشند. هرچند اگر به شادی‌آور بودن آنها ایمان نداشته باشم، باز ملال‌انگیز خواهند بود. آری، باید به خودم بپذیرانم که اینجا از شمال هم بهتر است. چون در هر حال شمال هم تحفه‌ای نیست و بیشتر جاهایش کثیف و شرجی است. اصلن از همین حالا دیگر هیچ فکر منفی درباره‌ی هیچ چیز مجاز نیست. شمال عالی است و اینجا هم عالی است و من هم فوق‌العاده‌ام. شایسته است به تصمیم‌هایم احترام بگذارم و آنها را عملی کنم.
لباسم را درمی‌آورم و زیر دوش می‌روم. زیر آب آواز می‌خوانم. صابون را بو می‌کنم، چشمهایم را می‌بندم. گوشهایم را می‌گیرم و به صدای بارش آب سرد که به سرم نزدیک و از گوشم دور شده گوش می‌دهم. هر وقت نفسم آرام شود، بیرون می‌روم. هر وقت نفسم سر جا بیاید کنار می‌روم. آن‌وقت دیگر دوست ندارم کنار بروم، چون لذت دیگری دارد. هیجان جای خودش را به آرامش داده. زمان طولانی شده و آب بیشتری روی سرم ریخته. انگار که زیر حجم بزرگی از آب، مثل آبشار یا قسمت عمیق استخر باشم. حتمن چشمهایم را باز می‌کنم. حتمن به اطراف بهتر نگاه می‌کنم. زیر آب همه چیز شفاف‌تر می‌شود. زیر استخر شفاف‌تر است و پا سبک‌تر. اگر نفس آرام باشد، می‌توانی خودت را رها کنی و غوطه‌ور روی آب بیایی. آن‌وقت است که هوای تازه بدنت را می‌گیرد و می‌توانی ته نفست را بیرون بدهی و بعد، چند باز و بازدم بلند. میز صبحانه: نان سبوس‌دار، خامه، شربت سکنجبین، سیب نیم‌شده، آب پرتقال و نرگس‌های خشک. آب پرتقال و سیب را می‌خورم.
بهترین لباسم را پوشیده‌ام: کت و شلوار سرمه‌ای، پیراهن صورتی و کروات بنفش. توی راه‌پله‌ها همسایه‌ی طبقه دوم را می‌بینم. احوالش را می‌پرسم. می‌پرسد اتفاقی افتاده. می‌گویم: «چه اتفاقی بهتر از اینکه اول صبح به این زیبایی می‌تونم شما رو ببینم.» می‌گوید: «پناه بر خدا!» می‌گویم: «بهتره خودتونو آماده کنید، چون از این به بعد من این شکلی‌ام.» می‌خندد و می‌گوید چه بهتر. استارت می‌زنم. باد غربی به کله‌ی نمدارم می‌خورد. شیشه‌ی ماشین پایین است.
تصمیم می‌گیرم به‌جای اتوبان از صنوبر بروم که شرقی- غربی است و دو طرفش چنارهای بلند و خم دارد و وقتی رو به شرق بایستی آفتاب برگها را طلایی و آسفالت را براق می‌کند. یک آهنگ ملایم، چراغ قرمز، چراغ سبز، آهنگ تند می‌شود، گاز، سبقت از راست، گردش به چپ و صنوبر عزیزِ دلخواه. دیگر همه چیز آرام است و ملایم و مات. تار، کم‌رنگ، مه‌آلود، کم‌رنگ. عینکم به چشمم نیست. کنار می‌زنم و خاموش می‌کنم. حالا نور چشمم را بیشتر می‌زند، چون اشیاء را کمتر می‌بینم. در عوض مرموز و جالب‌تر از همیشه‌اند. مثل نقاشی آبرنگ روی کاغذ چرب، یا رنگ روغن روی بوم زبر. داشبرد و پشت صندلی‌ها و کف پایم را هم نگاه می‌کنم. توی جیب کتم گذاشته‌ام.
عینک را به چشمم زدم و همه چیز دوباره صاف شد. تابلو مغازه‌ها معلوم شد، پلاک ماشین‌هایی که از روبرو می‌آمدند و چهره‌ی راننده‌هایشان. همین را می‌خواستم. حرکت به منظره الصاق شد، برگ درخت‌ها تکان خورد، یاکریم‌های بنفش کف پیاده‌رو راه رفتند، عابرها تک و توک پیدا شدند و سریع گذشتند، یک دوچرخه رد شد، و چند موتور سیکلت، آفتاب بالاتر رفت، سایه‌ها کوتاه‌تر شدند و یک گربه‌ی سفید از آن‌ور خیابان به این طرف دوید و از لای ماشین‌های پارک‌شده دور شد.
.
توی پیاده‌رو آن طرف یک زن و مرد ایستاده‌اند و به من نگاه می‌کنند. مرد جوانتر است و یک خال درشت روی چانه دارد، وگرنه صورتشان عین هم است. هر دو دست در جیب و ساکت به طرف من خیره‌اند. زن کمی بیشتر پوشیده. روسری دارد و به جای تی‌شرت یک پیراهن بلند روی شلوارش افتاده. مرد زیر لب چیزی می‌گوید و زن می‌خندد. غمگین است. من هم می‌خندم.
به قیافه‌شان نمی‌خورد که توی خیابان بایستند و اول صبح به غریبه‌ها بخندند. شاید به من نگاه نمی‌کردند و آن طرفم را می‌دیده‌اند. مغازه‌ها بسته‌اند. پرنده‌فروشی رضوان، عکاسی پیمان و الکتروتکنیک سامان. شاید به قافیه‌ها می‌خندند، چون قافیه می‌تواند جالب باشد. چون تکرار می‌شود، کودکانه است و چون کودکانه است، جالب. مثل این است که کلمه‌ها را به یک بچه‌ی بازیگوش سپرده باشیم که مادرش مدام صدایش می‌زند. او سرگرم است و جواب نمی‌دهد. مادر نگران است که دیر شود یا چیزی از دست برود. کودک بازیچه‌ها را رها نمی‌کند. رفته‌اند. استارت می‌زنم. سوژه‌ی مناسبی است و می‌توانم بسطش بدهم و چیزی از آن دربیاورم. داستانی درباره‌ی شباهت و خطای خاطره، درک گذشت زمان و بی‌خبری از آن و فاصله‌ی خیال از آنچه روی می‌دهد. راوی می‌تواند یک پیرمرد کت شلواری باشد که دنبال یک نوزاد پوشک‌پوش می‌دود و فریاد می‌زند: «وایسا. آهای وایسا.» صدایش را می‌شنوم.
یک پیرمرد سرمه‌ای از آن ور خیابان داد می‌زند. تا ترمز کنم دیر شده. او هم همین را گفت: «حالا که فایده نداره. زدی کشتی‌ش.» توی آینه‌ی بغل یک چیز سفید تکان می‌خورد. همان گربه است که مثل رقص به خودش تاب می‌دهد و بالا و پایین می‌شود، با جیغ کشداری که ناگهان قطع و دوباره شروع می‌شود. پیاده نمی‌شوم. باید گاز بدهم و دور شوم. باید بگذارم یک، پای راستم را روی گاز فشار بدهم و تمام. از پیرمرد که ملامتم کرده عصبانی‌ام. می‌خواهم جوابش را بدهم که می‌بینم او هم دور شده. گربه آرام گرفته، صدایش شبیه ناله شده و بالا پریدن‌هایش لرزه‌ی درجا. آفتاب دوباره کدر شده و منظره ایستاده. جعبه‌ی دستمال کاغذی روی داشبرد است. چند تا برمی‌دارم و پیاده می‌شوم. آسفالت خیس است. از روی سرش رد شده‌ام. له شده و باقی تنش سالم و سفید است. یک قطره خون هم نریخته. حالا دیگر تکان نمی‌خورد. دمش را می‌گیرم و با دستمال‌ها می‌اندازم توی سطل زباله. سطل صدا می‌دهد. خالی بود. زمین بوی نم دارد.
حالا مجبورم دنبال یک اتفاق پررنگ باشم که اتفاق اخیر را به حاشیه براند یا آن را توضیح بدهد. دیگر میلی به نوشتن ندارم. چه می‌شد اگر همان‌جا می‌خوابیدم و صبح توی رختخوابم بیدار می‌شدم و فردا دوباره امروز صبح بود و من به‌جای خیابان، از اتوبان می‌رفتم؟ یا اصلن بیدار نمی‌شدم و همان‌جا پیدایم می‌کردند. تق تق به شیشه می‌زدند و من جواب نمی‌دادم و تکان نمی‌خوردم. نباید اجازه بدهم حال سابقم دوباره برگردد. شاید به همین خاطر بود که اتفاق آخر را توی سطل انداخته بودم. هرچند اگر همان ابتدا حرکت کرده بودم، خیلی بهتر بود. تق تق به شیشه می‌زدند. واقعن می‌زنند. چشمم را باز می‌کنم. زنِ بالای سرم است. حالا خیلی نزدیک‌تر و بالاتر است و چشمهایش درشت‌تر و مژه‌هایش بلندتر شده. مرد همراهش نیست. یک نان بربری را تا زده و جلوی سینه‌اش نگه داشته. صندلی را بالا می‌دهم و شیشه را پایین می‌کشم. می‌خواهد بداند که گربه‌اش را دیده‌ام یا نه. می‌پرسم آخرین بار کجا گربه را دیده.
می‌گوید: «پشت ماشین شما. رفتم از کوچه‌ی بالایی نون بخرم. به‌ش گفتم همین‌جا بمونه تا من برگردم. حالا نیست.»
می‌گویم: «به خودش گفتید؟»
«بله آقا. به خودش گفتم. زبون منو می‌فهمه.»
می‌گویم: «دیدم از اون ور اومد این طرف، ولی نفهمیدم زیر ماشین من رفته.»
می‌خواهم بقیه‌ی ماجرا را بگویم، ولی نمی‌گویم. اگر خیال کند گم شده، بهتر از آن است که مرده باشد و با کله‌ی له ته خاکروبه. می‌گویم: «شاید رفته دنبال شوهرتون.» چشمهایش را ریز می‌کند و سرش را بالامی‌برد، انگار که نفهمد چه می‌گویم. صورتش از این زاویه بزرگتر شده، مخصوصن لبها و گلویش. می‌گویم: «همون آقایی که همراهتون بود.»
«کسی همراه من نبود.»
«همون که تی‌شرت سفید پوشیده بود. شاید پسرتون بوده.»
«کسی کنار من نبود. پسر من مرده.»
می‌گویم: «متأسفم. خیلی شبیه‌تون بود.»
«امروز سالگردشه.»
«اوه. خیلی خیلی متأسفم.»
«نگران نباشید. بیست سال گذشته.»
«بهتون نمی‌آد پسر به  این بزرگی داشته باشید.»
«خیلی کوچیک بود.»
می‌گویم: «بله می‌دونم. همقد خودتون بود. اینجاش هم خال داشت.»
ابروهاش در هم می‌رود.
می‌گویم: «من دیدمش، کنارتون ایستاده بود.»
می‌گوید: «شما یا دیوانه‌اید،‌یا آدم خاصی هستید.»
می‌گویم: «اگه می‌خواهید با هم دنبال گربه بگردیم.»
نمی‌دانم چرا این جمله را گفتم. شاید چون راه دیگری نبود که سوار شود. حالا مجبور نیستم جایی بروم. حالا که او کنارم نشسته، می‌توانم اول صبحِ یک روز کاری در خیابان‌ها دنبال گربه‌ای بگردم که خودم کشته‌ام. می‌توانم مردی را ببینم که وقتی نوزاد بود، مرده. می‌توانم همزمان با اینها بوی عطر شب‌مانده‌ی او را که با بوی نان داغ قاطی شده، بشنوم.
آرام از کنار می‌روم. گربه را فراموش کرده و می‌خواهد بداند که چه قدرتی دارم و چطور می‌توانم این چیزها را ببینم. باید خیالش را راحت کنم. می‌گویم که اولین بار بود که چنین چیزی دیدم و اگر او نمی‌گفت، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم پسرش مرده. می‌گوید کالسکه توی شیب خیابان از دستش رها شده. دویده و نزدیک شده. نوزاد سالم توی کالسکه خوابیده بود. پسرش نمرده. نمی‌داند چرا این را تعریف کرده. می‌گوید به کسی نگفته، کسی نمی‌داند که از دستش رها شده، کسی نمی‌داند که بچه سالم بوده.
حواسم به پیدا شدن چیزی است که می‌دانم پیدا نمی‌شود. یواش می‌کنم و زیر ماشین‌ها را نگاه می‌کنم. چند بار پیاده شدم و توی جوبها را وارسی کردم. او دیگر متوجه نیست. آفتاب رنگ صورتش را پرانده و چشمهایش را جمع نگه می‌دارد. هر چه بیشتر می‌گذرد، بیشتر می‌خواهد که پسرش را ببیند. این برزخ می‌تواند تا مدتها کش بیاید. صنوبر تمام می‌شود. قرار می‌شود همان جای قبلی برویم، شاید گربه برگردد. دور می‌زنم. آفتاب رفت پشت سرمان. می‌گوید فقط مادر می‌تواند بداند پسرش دیگر زنده نیست، وگرنه او را گم کرده و همه همین خیال را می‌کنند.
باز دور می‌زنم و همان جای قبلی پارک می‌کنم، پشت به سطل. نان سرد و سفت شده. خاکه‌اش روی شلوارم ریخته. هر دو ساکتیم. نمی‌شود حرف بزنیم و از چیزهای هم بپرسیم. نمی‌شود دیگر از این آشناتر بشویم. فقط یک چیز کم است که آن هم می‌پرد روی کاپوت، یک گربه‌ی سفید شبیه گربه‌ی ناکام. رفت مقابل او و به شیشه و برف‌پاک‌کن پنجه کشید. او ساکت می‌ماند و فقط به گربه نگاه می‌کند. صورتش عوض نشده و فقط نگاه می‌کند. بعد دستش را می‌گذارد به شیشه، به پنجه‌ی گربه. گربه از همان‌جا سرش را می‌گرداند به‌سوی من و می‌آید جلو و بالای برف‌پاک‌کن روی شیشه می‌نشیند. چشم از چشمم برنمی‌دارد. پشمهای سفید شکمش به شیشه چسبیده، و پنجه‌ها و دماغ و سبیلش. نگاهش نگاه کسی است که مدتهاست گم شده و نیاز به حرف زدن ندارد.
زیاد طول نمی‌کشد. بلند می‌شود، دمش را راست می‌کند و و از شیشه بالا می‌رود. می‌رود روی سقف. قدمهایش صدا ندارد. توی آینه نگاه می‌کنم. پایین نیامده. احتمالن روی سقف، بالای سرم نشسته، دارد به آفتاب شرق نگاه می‌کند، برگهای روشن درختها و آسفالت دم‌دار و باد غربی که از پشت به سر و گوشش می‌پیچد و کنار صورتش را نوازش می‌کند.
می‌گوید: «اگر بخواهید صداش کنید... اسمشو می‌دونید؟»
پسرش را می‌گوید. می‌گویم: «اسم لازم نیست. دوست دارید کجا باشه؟»
کاغذی از جیب شلوارش درمی‌آورد، روی آن می‌نویسد و به دستم می‌دهد و پیاده می‌شود. نشانی است، با کروکی، بی‌پلاک، وسط جاده‌ی چالوس، جنگل، جاده‌ی فرعی، روستا، یک جاده‌ی دیگر، جهت جغرافیایی، نوشته با خودم ماشین نبرم یا قبل از روستا یک جایی بگذارمش. 
.
.
.